میخواهید چیکاره شوید؟!

تا دوشنبه وقت داریم فکر کنیم به جنگخواه بگیم اگه یه موش اصل و نصب دار و با نژاد و امکانات تحقیق بدن چیکار میکنیم... یا همون میخواهید چه کاره شوید؟ بعد از مشق هر هفته ای و دادن پیک شادی نوروزی این نوع خاص از انشای دبستانی هیچ بعید نبود!

البته خیلی خوب بود چون هفته پیش سر همین میخواهید چه کاره شوید وقت کلاس تموم شد ارائه گزارش پرید بزنید به افتخارش و از اون بهتر چون همون ریزعلی خواجوی کلاس ما یه سایت زده در مورد رشته مون استاد کلی خوشحال بود رزاقیان هم خوشحال بود البته چون که آزمایش عزیزش جواب خوبی داشت این رو به واسطه گوش های تیز و گفتگوش با استاد فهمیدم فقط نفهمیدم کی بود اما خب اونم خوشحال بود دیگه نگفت بچه ها ساکت سرم درد میکنه! بعدم من رو نشون بده بگم شما دوتا خانوما خیلی حرف میزنید بعد رو کنه به ریزعلی کلاس بگه شما دو تام همینطور!

من ایده میخواهید چیکاره شویدم دو چیزه یکیش در مورد مسائل نظامی و دفاعی و ایناست و اینجا نمیگم یکیش هم پیدا کردن ژنی که باعث میشه یکسری ها کلا مبتلا به ایدز نشن و اینکه چطوری میشه این ژن تو همه افراد جامعه بیان شه. شما اگه یه موش داشتین باهاش چیکار میکردین؟

حسین فهمیده ریز علی خواجوی و آ.ت !

لازم نیست حتما بری روی مین یا تو سرمای زمستون لخت شی لباستو آتش بزنی یه قطار رو متوقف کنی بلکه میشه در راه نجات هم گروهی‌هات با استاد یه بحثی بکنی که کل تایم کلاس رو بگیری! و ارائه گزارش کار رو بپرونی خلاصه امروز یکی از بچه‌ها با یه حرکت شاید ترسناک تر از روی مین رفتن باعث شد الان من بتونم بخندم و سردرد نباشم و جا داره بگم دمت گرم و اینا

حالا جلسه دیگه تشریح داریم و حس میکنم استاد جلسه دیگه میخواد بیاد بگه چطوری دانشجو؟ و به جای تشریح ارائه گزارشی رو بخواد که پیچوندیم امروز!

+ این قرار بود یه پست طولانی باشه ولی اینم جزو اون دسته از شادیاست که باید تو دل بمونه

+ التماس دعا دارم برای اوضاع خانه و خانواده ام ممنون میشم دعا کنین

شگفت انگیزان

بعد از ماه رمضان پارسال که خیلی شروع عجیبی داشت و خیلی عجیب تر تموم شد امسال ماه رمضان تو خونه و خانواده ما عجیب تر از سال قبل شروع شده به این صورت که عمه جان تا پارسال روزه و روزه دار رو مسخره میکرد امسال تنها روزه دار خونه ماست! آیا ایمان نمی‌آورید؟ خب نیاورید!

التماس دعای زیاد

نبینم کسی روزه دار باشه یادش رفته باشه برای من دعا کنه ها!

+ ماه رمضان خوب و پرباری داشته باشید همگی

ذوق مرگ ترینم

۰. مطلبی که تایپ کنی بپره خره خر باز خوبه که دو خط نوشته بودم فقط!

۱. امروز امتحان اکسل داشتم و با وجود دو جلسه غیبت و نخوندن و تمرین نداشتن و ترس شدید از امتحان اکسل و سیستم داغون و زغالی آزمون مجتمع فنی سیدخندان که همه چه استاد چه دانشجو شاکین بالاترین نمره کلاس رو گرفتم و استادم چون دختر خوب و گلی هستم بهم هشت نمره اضافه داد و نمره ام شد ۹۴ از ۱۰۰ بعد روژین چونه زد که استاد فاطمه فلان و بیسار استاد برام ۱۰۰ رد کرد به افتخاااااااااارش از اون بهترتر دیدن قیافه عصبی و در حال حرص خوردن یکی از این جدیدا بود که به دلایلی ازش هیچ کدوم ماهایی که از کلاس ای سی دی ال یک باهم بودیم ازش خوشمون نمیاد چون نمره اش کم شده بود و قسمت غمناک ماجرا کم شدن نمره روژین عزیزم و آقای اصلانی بود روژین چون دوستمه آقای اصلانی چون یقینا از همه ما بیشتر بلده تو کلاس ما یکسره در این حالت بودیم پیس پییییس پییییسسسس آقای اصلااااانی آقاااای اصلااااانی چی میشه جواب این تمرین؟ و همیشه بنده خدا تقلب میرسوند حتی وقتی استاد میگفت نرسون با صدای رسا که کامل بشنویم از استاد سوالی میپرسید که جواب ما توش بود خلاصه که حقش نبود ۶۰ بشه بخاطر اینکه از ریبن ها استفاده نکرده و میانبرها رو استفاده کرده!

۲. امروز یکسری از بچه های گروه دورهمی رفتن سینما منم اول میخواستم باهاشون برم بعد یادم افتاد نههه سه شنبه ها با درسا قرار دارم و بهش قول دادم این سری میام تا هفت و نیم میمونم و اگه برم سینما نمیشه خلاصه نرفتم سینما و الان با کامپیوتر درسا دارم پست مینویسم و دعا میکنم زنده بمونم بعد از خوردن دستپختش اگه مردم بیاین انتقام خون منو ازش بگیرین در همین راستا آدرسش رو به دو نفر پیامک میکنم. بعدم دست و جیغ و هورااا که میام تا هفت و نیم میمونم تبدیل شد به شبم میمونم شبم میمونم تبدیل شد فردام هستم و بسیار خوشحالم

۳. اسنپی ای که منو آورد خونه درسا اینا خیلی آدم جالب و بامزه ای بود و ضمنا بلاگر هم بود از جنگ زده های بلاگفایی اینو وقتی فهمیدم که توی ماشین منتظر نشسته بودم درسا از تجریش بیاد و یهو چشمم به گروه دورهمی افتاد و یهویی بلند بلند فکر کردم و گفتم ببین هااا نه به اینکه سال تا سال کپک میزنی کسی نمیگه بیا بریم بیرون نه به این که الان مجبوری بین دوست قدیمیت و گروهی از دوستات یکی رو انتخاب کنی ... و بعد از اینجا سر صحبت باز شد و کلی هم حرف زدیم انقدر که اگه درسا دیرتر هم می اومد من گذر زمان رو حس نمیکردم و تنها نگرانیم معطلی اسنپی بود

۴. میخواستم در مورد دوشنبه هم بنویسم ولی نمینویسم باید یه چیزایی نگفته بمونن ولی میدونین نمیشه تشکر نکنم اول مرسی از بچه های آزمایشگاه که جیغ نزدن و باعث نشدن جنگخواه مغزمون رو بخوره و دوم مرسی از دوستی که دوشنبه هامو خیلی دوست داشتنی کرده خیلی خیلی زیاد مرسی که هستین کلا

پیتزا مخلوط!

١. یکسری ها باید همیشه باشن حتی اگه کم باشن همیشه بودن شون حیاتیه مثل وجود دوستای خوب؛ به خصوص قدیمی. چون به هر حال شاید یه دوست جدید رو بتونی گول بزنی نذاری متوجه شه داری گریه میکنی ولی یه دوست قدیمی حتی از پشت صفحه چت میتونه بفهمه و زنگ بزنه بهت بعد چون دوست قدیمی خیلی خوب میشناسه آدمو میدونه نیاز نداری دلداری داده شی نیاز داری دور شی از ماجرا و برای همین حرصت میده! از مرتضاش میگه و تو حرص میخوری که چرا این مرتضی و اون مرتضی جفت شون حیف نونن نه مرتضی!
٢. وسطای حرف زدن هاتون انقد خوب میشی که لباس هاتو بعد یک هفته جمع میکنی و میذاری تو کشو در همون حین هم میفهمی مرتضی اهل کدوم شهره و عین گربه داستان آلیس در سرزمین عجایب یه لبخند مرموز بزرگ میزنی و بعد پقی از خنده میترکی چرا؟ چون دقیقا چند وقت قبلش یکی ازت پرسیده بود از مردم کجا بدت میاد؟ تو نگفته بودی فلان جا چون اصلیت مرتضی رو نمیدونستی و خوشحالی که نمیدونستی اون فرد رو ترور نکردی
٣. میدونی مریضه دست خودش نیست گاهی بخاطر بیماریش کارهای عجیب میکنه حتی ممکنه کنترلش رو از دست بده و تو رو بزنه و میدونی صبحش یادش نیست و خیلی شیک میگه سلام عزیزم و بغلت میکنه با این حال نمیتونی ازش دلخور نشی و بعدا صبح که بغلت میکنه پشیمون میشی ولی تصمیم میگیری باز شبا در اتاقت قفل باشه 
۴. وقتی ناراحتی میفهمی چقدر برای دوستات عزیزی من چی بگم به کسی که میگه میخوای بیای پیش من؟ چطوری قربونش نرم که همیشه با آغوش باز پذیرای منه یا خل و چلی که میگه درسته مردود شدم تو امتحان رانندگی ولی باور کن افسر منو رد کرد بیام دنبالت با ماشین بابا بریم کهف؟ میشه نمرد براشون؟
۵. یکی یه پست گذاشته جذاب خیلی خیلی جذاب حیفه از دست بدین حتما برین بخونیدش

مکالمه

خیلی وقت بود نصف شبی با کسی طولانی مکالمه تلفنی نداشتم دیشب یکی از جذاب ترین مکالمات تلفنی ممکن با یک دوست رو داشتم مکالمه ای که یک مقدار زیادی بهم آرامش و اعتماد به نفس تزریق کرد از همین تریبون از دوستان پایه مکالمه های طولانی شبانه تشکر میکنم بخصوص اونایی که کلی زمان ازشون گرفتم مثل بیگ بلاگر که شب های بسیاری وقتی شوهرش شیفت بود ساعت ها جیک جیک کردیم یا درسا و سایر دوستان دبستانم خصوصا فاطمه ناصرالجوهر! که پایه حرفای تخیلی در مورد مثلث برمودا و هیولا بود و باعث ناامیدی گادپاور از عقل من خلاصه که مرسی
من هر وقت دارم با کسی جز درسا حرف میزنم میترسم خسته اش کنم و مزاحمش باشم وقتی بهم میگن حرف زدن باهات خوبه قشنگ حرف میزنی میشه یکی از ذوق مرگ ترین حالت های من رو دید لطفا اگه با کسی دوست هستین فارغ از جنس دوستی تون اگه خوبی ای داره بهش بگین شاید به شنیدنش واقعا محتاج باشه...
+ دوست دارم توی بازی یک آشنا شرکت کنم ولی میترسم تصویر من تو ذهن تون خراب شه شرکت نمیکنم!

تولدش بود

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۷
  • نظرات [ ۶ ]
امسال میخواستم غافلگیرش کنم برای تولدش اما دقیقا چند روز بعد این تصمیم فهمیدم رابطه اش با یکی جدی شده و میخوادش پس بیخیالش شدم البته در ظاهر و در باطن واقعا دلم میخواست براش تولد بگیرم 
ولی وجود دختری که میگفت عاشقش شده کار درستی نبود حتی بخاطرش باهاش دعوا کردم که یهو گفت رفته باز باهاش صمیمی شدم چون میخواستم حمایتش کنم خوشحالش کنم نذارم باز فکر کنه همه ازش متنفرن هر چند که هر بار حیرت زده تر از قبل و عصبانی تر از قبل میگفت تو چرا عاشق منی من به هیچکس بد نکردم همه ازم متنفرن ولی تو اینجوری عاشق منی با اینکه تنها کسی بودی که بهت بدم کردم! و تنها جوابی که میشنید این بود بقیه که خوبیاتو ندیدن و جوابی نداشتم برای کدوم خوبیا! یادم نرفته خوبیاش ولی خب منطقا بخاطرشون نباید این حجم از علاقه در من باشه خیلی های دیگه همون ویژگی ها رو دارن و اگه بمیرن من برام مهم نیست
خیلی دلم گرفته که تولدش بود و نمیشد کنارش باشم نمیشد همون قدر که برای دوستام انرژی میذارم براش انرژی بذارم فقط بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم فقط تونستم پیامکی بگم تولدت مبارک و جواب بگیرم مرسی... دوست داشتم بهش بگم مثل خرسی به من نگو مرسی وقتی میگی مرسی و پشتش هیچ حسی نیست میشکنم هیچی نگو بذار فکر کنم نخوندی تا اینکه خوندی و سرد جواب دادی...

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

امروز سرکلاس آی سی دی ال بودم که دیدم یک تماس بی پاسخ و یک پیام از اگیل دلم دارم قلبم ریخت که چی شده چرا زنگ زده و پیام داده دیدم نوشته تهرانم میای ببینیم همدیگه رو؟ لعنت به کلاسی که با عمه ات بری و نتونی وسطش بپیچونی بری دیدن اگیل دلت
جالبه عمه فکر کرده بود اگیل دلم همون رفیق جان و یا حتی یکی از بلاگرها باشه! و میترسم بفهمه مرتضاست و اعدام شم به شوخی تیکه میندازه اگیل دلم اسم رمزه؟! گفتم نه گویش بچگونه عزیز دلم! میشه اگیل دلم...
لعنت به ترکیب بارون و بعضی آهنگ ها که آدم رو میشکنن و لعنت به زبونی که بی موقع باز شه تا یه بیشعور باعث اذیتت شه...
+ بازم شکر که حداقل بعد از بارون و آهنگ غمیگن و ... خیلی اتفاقی تو پارک دوستی رو دیدم که تونست یه لبخند گنده ی گنده رو لبم بشونه و یادم بیاره من باید از اگیل دلم متنفر باشم نه که هنوز عاشقش باشم و بشم مثال نقض و رو مخ رونده بچه مردم و گند بزنم به تفکراتش
و شکر شکر شکر انقدری کودک درونم زنده هست هنوز که وقتی رسیدم خونه دیدم باز بهشت اومده تو خونه مون غصه ندیدنش و عزیز بودنش از بین رفت 
+ من فکر کنم یکشنبه استرس دوشنبه رو داشتم که اکسل رو نمیفهمیدم امروز به نظرم خیلی خوب و آسون و باحال اومد! تازه با اینکه بازم تو فکر بودم که میشه بعد کلاس برم دیدنش یا نه که آخرم نشد و هوهو چی‌چی گویان! رفت مشهد ...

دوشنبه گوگولی

امروز بهترین دوشنبه‌ای بود که از بعد از نوزده فروردین امسال به این ور داشتم خیلی خوب بود همه چیز خوب بود. شب قبلش خوب بود ساعتی که خواب بودم خوب بود چون بعد مدت‌ها خواب خوب دیدم و یادم موند. دیدن لبخند بعضی‌ها تو خواب هم انقدر شیرین و دلچسبه بعد بیداری هم آدم ذوق داره.
بعدم که صبح بتونی راحت و بدون استرس کارهات رو انجام بدی خودش یه نعمت بزرگه اینکه دوستی داشته باشی که وقتی میفهمی کیف پولت باهات نیست بتونی بهش زنگ بزنی بگی پول بیشتر بیاره با خودش یک نعمت بزرگ دیگه است
استاد ریاضی جوون و باحال و خنده رو و جذاب که همه دانشجوهاش رو با اسم کوچک صدا میزنه برای ماهایی که چندتا از اسم مون تو کلاس هست با لبخند نگاه میکنه و اسم رو میگه هم میتونه خیلی جذاب باشه اما خب اینا چون همیشه بودن باعث جذابیت خاص و خفن این دوشنبه نیستن
این دوشنبه به شکل خاصی جذاب بود بخاطر کلاس آزمایشگاه بعد مدت‌ها سرکلاس آزمایشگاه انقدر خندیدم لپ درد شدم حالا خنده چرا؟ چون قرار بود تشریح قورباغه داشته باشیم اما خانم رزاقیان گفت نه امروز تئوریش رو دارین جلسه بعد عملی بعد استاد اومد گفت نه تشریح دارین بعد پسرا رو فرستاد دنبال قورباغه چون گفته بودن که نمونه رسیده اونم هفتادتا! و اگه تشریح نکنیم میمیرن ولی میدونین بخت با ما یار بود و کلا هشت تا قورباغه موجود بود و این یعنی برای نوشتن هفتاد صفحه گزارش کار همچنان دو هفته دیگه وقت داریم و از اون خوب تر شد دو تا موضوع و این یعنی دسترسی به مطالب بیشتر و از اون بهتر میتونیم مقدمه رو کپی کنیم این یعنی ده صفحه عذاب کم از اون بهترتر استاد امروز خودش گروه بندی کرد و من دقیقا با همونایی تو گروه افتادم که دوست داشتم 
بعدشم که اسنپی خوش اخلاقی که دقیقا بیاد جایی که لوکیشن زدی و آهنگ درخواستی بذاره برات و چون بهش میگی میخوای ناهار بخوری تو ماشینش عین آدم میره و ویراژ الکی نمیده تا تموم شدن غذات و بعدا برای هضم غذات جوری ویراژ میده که غذا تو معده ات بهتر و بیشتر مخلوط شه هم خودش نعمتیه بالاخره
دوستی که بخاطر دیر رسیدنت نق نزنه که یکی از نعمت‌های بهشت محسوب میشه خصوصا دوستی که مهربون و بامزه است همیشه خود خودشه حتی وقتی گرفته است میتونه کاری کنه ریسه بری از خنده و از همه مهم تر رفیق نیمه راه نیست و کوله پشتی سنگینت رو تا جایی که قراره از هم جدا شین حمل میکنه میتونه به تنهایی یه روز معرکه بسازه دیگه چه برسه به اینکه قبلش هم کلی ذوق مرگ شده باشی تو طول روزت
بعدم بیای خونه ببینی بهشت شام و طالبی خنک و گوجه سبز (گوجه هامون تموم شد امشب"برای اطلاع بیشتر چارلی فقط!") و چای به راهه حتی اگه نق بشنوی که چقدر دیر کردی دختر لذت بخشه خلاصه اینکه امروز به شکل عجیبی همه چیز خوب به نظر میرسه حتی سانسور نشدن کلمه "عزیزم" تو چت یه عزیز خجالتی که هر وقت میگه عزیزم سریع ویرایش میکنه خجالتی احمق من!

سیقل، ثیقل، صیقل! مسدوم، مثدوم، مصدوم!

دیروز چون عباسی وحشی و روانیه گفتم میرم دانشگاه اول بعد از دانشگاه میرم دنبال درمان قوزک پام
اسنپ گرفتم و خیلی شاد رفتم تا دانشگاه و کلی با اسنپی درمورد نمایشگاه کتاب و بچه هاش حرف زدیم و آخر سرم بخاطر اطلاعات مفیدی! که بهش دادم میخواست کرایه نگیره ازم!
رسیدم دانشگاه و برای پیدا کردن مریم د رفتم سلف خواهران دیدم اون گوشه تو کنج سلف نشسته با دیدنش ذوق کردم کلی این ترم نشد باهم کلاس برداریم و کم می بینمش فقط تو سه تا کلاس پیش منه و کلی دلم براش تنگ میشه 
نشستیم با شور و شوق حرف زدن تا نزدیکای کلاس عباسی نزدیکای کلاسش گفتم پاشو بریم بقیه اش تایم ناهار گفت نه میخواد درس بپرسه نخوندم من و شانسم ندارم نفر اول میاد میگه مریم د بیا درس جواب بده خلاصه از من اصرار از اون انکار آخر هندی طور جدا شدیم 
به این صورت که تا وقتی میشد برگردم بپرسم برمیگشتم نگاهش میکردم میگفتم نمیای جدا؟ میگفت نه و تو آخرین لحظه گفتم قهرم اصلا!
رفتم سرکلاس و عباسی میخواست حضور غیاب کنه که مریم اومد و چون کنار من جا نبود جامون رو عوض کردیم عباسی شکر خدا بیشتر کلاس درس داد و یکمم پرسید و دقیقا یه نفر مونده به مریم گفت خب برای امروز بسه اومدیم بریم ناهار بخوریم و بریم سر کلاس مرساق جان عشق
از رو صندلی بلند شدم دیدم وای خدایا نمیتونم حتی یه قدم بردارم و علاوه بر قوزک پای راستم که در رفته و دردناکه پای چپم هم دردناک شده و نمیتونم هیچکدوم رو تکون بدم به مریم گفتم مریم از درد فلج شدم باید مستقیم بریم سرکلاس مرساق همونجا غذا بخوریم دیگه طفلی کلی نگران شد و دستمو گرفت و رفتیم کلاس مرساق جان و من خودمو رو کوتاه ترین صندلی تکی کلاس پرت کردم رسما
ناهار خوردیم و گفتیم و خندیدیم که فاطمه م هم اومد گفت من نیام شما نمیاین زنگ هم نمیزنین گفتم من مصدوم بودم و الان دارم به این فکر میکنم برگشتن چطوری از اسنپ پیاده شم حیاط و پارکینگ مسخره مون رو طی کنم و نخورم زمین و چطوری برم دکتر اصلا
سر کلاس استاد داشتن جزوه میگفتن پسرا گفتن صیقل با کدوم س/ث/ص هست؟ استاد یکم نوچ نوچ کرد و بهشون گفت ولی در نهایت اعتماد به نفس با ث نوشتن! و من حال نداشتم بگم داداش اونی که تو ذهن تو وجود داره صیقل نیست ثقیله مثل جرثقیل یعنی سنگین ولی ترجیح دادم سکوت کنم و کسی که از استادش سوال میکنه و آخرم زیر بار نمیره و میگه استاد اشتباه میکنه تو جهلش بمونه و تا آخر کلاس داشتم به رفیق جان فکر میکردم که به خاطر شغلش خیلی خوب بلده املای همه کلماتو و خوب بلده یاد بده و من بعد بیست و سه سال یاد گرفتم توجیه از موجه میاد و با ه نوشته میشه نه ح و خیلی چیزای دیگه که بلد نبودم ولی اینا حق شون نیست اشتباه شون درست شه اصلا
بعدم من کلی غیبت دارم ولی استاد هیچی نگفتن با اینکه به بقیه گیر دادن بعد از تو دفتر دیدم کلا برای من غیبت نزدن گمونم اینا عوارض بودن دو تا یعقوبی و یکم گیج بودن استاده شایدم کراش مون دو طرفه است بلا به دور! ولی در کل خیلی ذوق کردم که غیبت نخوردم
بعدم از صبح که شروع کردم نوشتن متن تا الان که عصر شده و من باز اومدم ادامه رو بنویسم دارم فکر میکنم مریم د چه حرف بامزه ای زد که تاکید کردم تو وبم می نویسم ولی الان یادم نیست؟؟
کلاس مرساق که تموم شد دیدم پام خوب شده تقریبا بعد خوشحال از جام بلند شدم و جست و خیز کنان رفتم تا دم در دانشگاه اسنپ اومد و برخلاف این اواخر اسنپی رو مخی بود من دارم ویس میفرستم تو گروه دانشگاه فضولی میکنه ! که خب مجبور شدم سکوت کنم و وقتیم باز سوال کرد سکوت کنم حتی وقتی آدرس پرسید بگم شما باید تهران رو بلد باشی نیستی نقشه هست ببین و باز سکوت کردم و در آخرم یک نق نامه بلندبالا درباره فضول بودنش نوشتم
وقتی رسیدم خونه گفتم من نمیخوابم شب راحت بخوابم ولی ساعت پنج گفتم غلط کردم میرم بخوابم 
وقتی بیدار شدم دیدم دیگه خونه مون نیستم تو بهشتم از نشانه های حضور در بهشت این میتونه باشه که از خواب بیدار شی ببینی دو جور چای که دوست داری با بیسکویت و گوجه سبز آماده است برای عصرونه و شامم ماکارونیه هر چند که من ماکارونی رو با اکراه میخورم نه اینکه عاشقش نباشما ولی وقتی میدونم رفیق جان شام نداره و عاشق ماکارونیه کوفتم میشه خب
بعدم از اونجایی که پام خوب شده بود میخواستم بپیچم نرم دکتر میگفتم یا در نرفته یا جا افتاده دیگه چه کاریه انقد سماجت کردم که آخر چون دکتر محترم آشناست زنگ زدن شام آوردنش خونه مون و جیغ منو فرستادن هوا. چرا انقد جا انداختن انگشت و قوزک و... درد داره آخه؟
خو دیگه من برم اکسل تمرین کنم که تازه دیشب برای اولین بار برنامه اکسل رو باز کردم و هیچی ازش بلد نیستم مطلقا 
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد