من یک دختر مسلمانم

خدایا خامی اگر کردیم حامی باش تا همیشه... :)

دندان پزشکی راند دوم

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
اصولا برای من فرقی نمیکنه تو چه زمینه ای باشه اگه دکتر خانوم باشه خیلی راحت ترم ولی چه کنم که دندان پزشک خانوم که کارش عالی باشه کم هست و دو هزار سال یک بارم وقت میدن و وضعیت دندون من اورژانسی شده بود برای همین به غیر از بخش عصب کشی که عشق جان، نفس جان، مهربون ترین دندون پزشک دنیا اصلا ^__^ دکتر نازنین زرگر که بنا بر بند پ بسیار زودتر بهم وقت داد و برام دندونم رو عصب کشی کرد بقیه اش رو مجبورم برم پیش دندان پزشک آقا :| اولش یکم ناراحت بودم ولی ولی انقد که این دکتر جانی خوبه هم اخلاقش هم کارش که خیلی هم راضیم ^__^ اصلا جدیدا به پاسداران علاقمند شدم :)) چون مطب هر دو نفرشون اونجاست تازه نزدیک مطب دکتر زرگر یه کافی شاپ خیلی عالی هست ^__^ شده پاتوق :) امروزم دکتر جانی در یک حرکت غیر منتظره سه تا دندونم رو باهم درست کرد ^__^ لامصب دهن نیست که محل فساده :)) 8 تا دندونم خراب شدن به علت استفاده نکردن از نخ دندان :| به دکتر میگم بهم گفتن دندون عقلامم باید بکشم و حتی شاید جراحی کنم گفت نگران نباش خیلی هم خوبن دندون عقلات :)) خلاصه که از نگرانی برهیدم :دی بعدم خیلی خوبه که ایشون انسان های شکمو رو درک میکنه و نمیگه لازمه دو ساعت چیزی نخوری :)) و گرنه من امروز کجا میتونستم برم شکمویی کنم؟ :دی
امروزم داشت همینجوری از مطب قبلیش میگفت :) خیلی باحال بوده مطبش حیف شد وقتی بچه بودم نمیشناختیمش :دی تو حیاط مطبش تاب و استخر! و قام قام و کلی اسباب بازی داشته برای بچه ها :)) بعد اون وقت منو میبردن پیش یکی شبیه قصاب داعش :))))) نامردااا :| اصلا دلم کباب شد به حال خودم :)) 
بی ربط نوشت : توی پست قبل من چون یکم بی حوصله بودم بد نوشته بودم دوستان دچار اشتباه شدن من نمیگم کل 20 روز عزا باشه بلکه میگم دقیقا روزی که یکی از روزهایی هست که احتمالش میره شهادت باشه تو تقویم رسما خورده شهادت طنز پخش کردن از تلویزیون کشوری که ادعای اسلام و فدایی اسلام بودنش گوش فلک رو کر کرده و خودش رو کشته با ادعای منتظر امام زمانی زشته یعنی در جهت عکس شعارهاشه و یه جور توهین و تمسخر خودشه چون با این کار نشون میده خودشم حرف خودش رو قبول نداره :|||
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۱۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

عاشوراست...

بسم اللّه الرحمن الرحیم 


جالبه فاطمیه شروع شده تلویزیون طنز پخش میکنه!
ایام فاطمیه رو تسلیت میگم... 
بعداً نوشت : جالبه تا امروز در اشتباه بودم درباره علت اینکه دو روز رو تاریخ شهادت حضرت فاطمه نوشتن توی تقویم! :| نمیدونم کی بهم گفته بود اولی اعتقاد سنی هاست :| تازه با سوال گمنام عزیز متوجه اشتباهم شدم ^__^
من برم تو افق با اجازه :)) 
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۲۶ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

بهشت زهرا، توچال یا باتلاق؟

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دیروز ما به جای اینکه بریم راهپیمایی :دی رفتیم بهشت زهرا سرخاک مادربزرگم :( بعد قرار بود خیرات پخش کنیم :) یه دیس حلوا و یه دیس خرما... وقتی رسیدیم قطعه 14 عمه جان دیس حلوا رو برداشت من دیس خرما رو راه افتادیم سمت قبرمادربزرگم که البته فقط قبر اوشون نیست یه جورایی برای خودش مقبره خانوادگیه :)) اینجا اول قبر عموی خدا بیامرزم بود بعد چون مادربزرگ پدربزرگم دوست داشتن پیش عموم دفن بشن و همیشه دعوا داشتن کی اول بمیره تا بره طبقه دوم قبر عموی من وقتی پدر بزرگم فوت شد پدرم داد قبرش رو سه طبقه کردن که کلا همه باهم باشن بهش میگم اون قبر بغلیا رو هم میخریدی همه باهم باشیم :)) داشتم میگفتم وقتی رسیدیم سر خاک مادربزرگم عمه ام یهو زد زیر گریه :( دیدم ااا الان سینی حلوا رو میندازه کلی زحمت من و مصی از بین میره :| دیس رو ازش گرفتم و با وجود اینکه هر دو تا دستم پر بود بغلش کردم بهش میگم گریه نکن عمه، مامانی و بابایی اذیت میشن میگه نمیتونم بعد دیدم ااا دارم گرم میشم (خیلی سرد بود خدایی من با وجود پالتو یخ زدم :|) یهو گفتم باشه گریه کن دارم گرم میشم :)) یهو خندید گفت خدا بگم چکارت نکنه بچه :)) شوتم کردن برم سراغ پخش خیرات :| حالا نمیدونم قطعه 14 کسی نبود یا کلا همه رفته بودن حرم امام و راهپیمایی :| نزدیک به 2 ساعت و چهل دقیقه طول کشید تا خیرات رو پخش کنم :| بعدم نمیدونم ما رفته بودیم بهشت زهرا؟ رفته بودیم توچال؟ یا اصلا یه جای باتلاقی وسط جنگل؟ چرا انقد بهشت زهرا پستی بلندی داره و گلیه؟ :||| واقعا چرا؟ :( یعنی جا داشت سجده شکر به جا بیارم که نخوردم زمین وسط بهشت زهرا :دی واقعا مصیبتی داشتم هی چادرم سر میخورد دو تا دستامم پر زمینم گلی و لیز و پر بالا پایین مردمم ناز داشتن بر نمیداشتن خیرات :| اشکم داشت در می اومد اصلا :|
من نمیتونم زیاد عزادار باشم افسرده میشم خیلی وقته دیگه یه دست مشکی نمیپوشم ولی عمه و بابام میخوان تا هفته دیگه که میخوایم مراسم 40 مادربزرگ و سال پدربزرگم رو بگیریم مشکی بپوشن :| هی میگم بابا نپوشین میگن نه نمیشه بی احترامیه :| تو فرق داری :|||
از نظر عمه ام انقد فرق دارم که میتونم چون اوشون میخوان تنها نرن پاریس بنده مجازم تقیه کنم کلا بی حجاب باشم اونجا :| نمیدونم کدوم پدر آمرزیده ای یه تعریف عجیبی از تقیه ارائه داده بهش :)) الهی که به زمین گرم بخوره مثلا همون سواحل جنوب فرانسه :)) باعث شد من کلی بخندم امروز :)) 
بعدم جالبه همون قدر که غربی ها فکر میکنن ما وحشی هستیم، ظاهرا یکسری از مردم ما فکر میکنن اونا وحشین و اگه کسی با حجاب باشه اذیتش میکنن در صورتی که واقعا اینجوری نیست! دیدم که میگم :) فقط در یکسری جاهای خاص اجازه نداری چیزی که نماد دین باشه همراه داشته باشی شامل حجابم نیست فقط همون مسیحیش هم اگه گردنبند صلیب به گردنش باشه و معلوم باشه بهش میگن اجازه نداری با این وارد این مکان شی و واقعا تبعیضی نیست که بگیم دردشون فقط حجابه یا اسلام هست کلا دردشون دین و نمایش دینه! 
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۱۰ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

خدا قوت قهرمان! خسته نباشی دلاور!

یَا مُهَوِّنُ
الان حس قهرمان ها رو دارم :) به دلیل اینکه زیرا دیروز به صرف کله پاچه رفتم دندانپزشکی ^__^ بعد اولین چیز به دکتر میگم آقای شمس من بشدت لثه هام قلقلکین اگه یکم اثر بی حسی بره قلقلکم میگیره واکنش دادم بدونین درد نیست :دی نترسین و به کارتون ادامه بدین بعلاوه من فکم چند باری در اومده :| گفت خوبه پس هم میخندیم هم با یه مشت فکت جا میفته :)) خلاصه اش از ساعت 9 تا 10:20 زیر دست دکتر بودم و توی یه روز سه تا دندون 5 و 6 و 7 پایین سمت چپ رو خالی کرد و باز پر کرد و خراب کاری دکتری که 7 سال پیش رفته بودم رو درست کرد :دی 
انقد ازش موتشکرم که حسابی وقت گذاشت و دندونم رو با حوصله درست کرد کار به عصب کشی و جراحی لثه نرسید :) قبلش رفته بودم پیش یه دکتر داعشی :)) به من گفته بود که دندون 6اُم نیاز به جراحی لثه و عصب کشی داره چون نمیخواست وقت بذاره :| 
خلاصه دندونام رو درست کرد خیلی هم خوب و بی دردسر کلی هم سر به سرم گذاشت :دی در مورد اخلاقم و... :| بعدم با خنده میگفت شیطونی کردی هی دهنت رو بستی مجبور شدم (اسمشو یادم رفت) بذارم که نتونی ببندی دهنتو الان نمیتونی حرف بزنی هر چی بخوام میگم :)))) کلا در کنار کار خوب و حوصله دکتر فانی بود و بابابزرگ فان تر :)) یه صحنه داشت به منشیش از نوه اش میگفت چشمام گرد ‌شد :)) بچه ام انقد سرتق؟ :)) یقینا به بابابزرگش رفته :)) 
اومدیم خونه دیگه حدود یازده و ربع بود و من چون عمه ام زودتر از اسنپ پیاده شده بود بره خرید من دو تا کیف بزرگ و نایلون دستم بود چادریم که باشی دیگه هیچی :| در زدم دیدم زنگ صدا نمیده ترسان لرزان نگاه کردم به پارکینگ دیدم وااای وااای وااای خدایا خداوندا صبر بده برق چرا رفته؟ چرا من باید امروز این همه هم وسیله دستم باشه؟ حالا این هیچ چرا طبقه 5 اُم خونه ماست واااای واااای خدااا :)) 
خلاصه فقط شکر کردم ساده ترین نوع چادر سرمه :)) چادرم رو فرستادم پشت سرم و تو تاریکی مطلق :| 5 طبقه رو رفتم بالا :| رسیدم یهو یادم افتاد لعنت عمه کلید نداره :'( میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار :)))) که دیدم صدای عمه ام داره میاد از راهرو که بعدا معلوم شد از اونجایی که خونه ما رفت و آمدش بالاست یه نفر داشته میرفته در رو براش باز کرده ^__^ از جوونی شایدم پیریش خیر ببینه چون نمیدونم آقای باباپور پدر بود یا پسر :)) ولی هر کدوم بودن خیر ببینن :)) باور کنین حس قهرمانا رو دارم از دیروز :))))) 
اصلا میخواستم عین قهرمانا که بعد شکست حریف اصلی شون خم میشن زمین رو می بوسن خم شم بر زمین خونه مون بوسه بزنم :)) فقط لعنت آمون به این پکیجای ایران رادیاتور :)) برق میره ارور میدن :| یکی از شوفاژا رو ببندی ارور میدن :| یه وقت حس کنن بهشون کم توجهی شده ارور میدن :| کلا فقط ارور میدن :)) برای همینم ما الان تو قطبیم :||| 
دیروز چهلم مادربزرگمم بود... مراسم نداشتیم! امروزم نداشتیم فردام نداریم :)) خیلی خسته بودیم انداختیم دور خیلی دور افتاد هفته دیگه :)) البته ادغام شده با مراسم سال بابابزرگمه... کاش بودن :( لطفا برای شادی روح شون فاتحه بفرستید 
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۱۰ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

هر چیزی تخصص لازم داره!

یَا سَامِع
وقتی بچه بودم یکی ازم پرسید خدای تو چه شکلیه؟ سریع جواب دادم شکل بابامه! برای یه بچه شاید حرف عجیبی نباشه و بگن بخاطر اینکه باباش رو قدرتمندترین آدم دنیا میدونه خداش هم شبیه باباشه ^_^ اما الانم که بزرگ شدم میگم خدا شبیه یک پدر معقوله و خب معقول تر از بابام ندیدم پس خدا برای من شبیه بابامه! 
البته خیلی مهربون تر، خیلی به فکرتر، خیلی باحال تر و عشق تر و شیطون تر و بامزه تر! (درباره اینا توضیح میدم در ادامه) و البته گاهی خیلی سخت گیرتر و پیچیده تر و غیر قابل فهم و درک تر! 
من هر وقت زندگی بهم خیلی فشار میاره برای دلداری خودم اینجوری فکر میکنم که خب مگه نمیگم خدا شبیه بابامه؟ پس لابد مثل بابام حواسش نیست به اینکه داره منو تو بغلش میچلونه :)) بچه بودم واقعا بابام گاهی خیلی سفت بغلم میکرد قشنگ آب لمبو شده می اومدم بیرون ^__^ حالا که بزرگ شدم خدا این کار رو میکنه هی سفت و محکم بغلم میکنه میگه نترسیااا هیچی نیست اصلا بگو ببینم چی شده؟ کی، چی گفته من پدرش رو در بیارم ^__^ و خب وقتی به آرامش میرسم و یهویی زندگی میفته رو غلتک دقیقا حس این رو دارم که مثل بچگیام که بابام منو میشوند رو پاش برام قصه میگفت خدا بغلش رو باز کرده داره برام قصه میخونه و موهامو نوازش میکنه تا تلخیا یادم بره ^__^ 
خدای من با حال و عشق و شیطونم هست تازه! چون که گاهی دقیقا مثل وقتایی که بابام منو میبرد پارک باهام تو پارک بازی میکرد بعدش برام جایزه میخرید گاهی دستمو میگیره میبره جاهای خوب جاهای خیلی خوب جایی که اصلا توقعش رو ندارم انگار که یهو بچه ای که فکر میکنه ازش دلخورن و باید کلا با شهر بازی خداحافظی کنه یهو میبرنش دیزنی لند ^__^ نشون به اون نشونی که دقیقا موقعی که خیلی بد شده بودم خدا اول با یه مریضی تنبیهم کرد بعدش منو برد کربلا :) و بعدترش خوب هم شدم ^__^
اما گاهی خدا برای من غیر قابل درک میشه درست مثل وقتایی که بابام میرفت تو بالکن وقتی برمیگشت ناراحت بود یا مثل وقتایی که بابام انقد مشغولیت داره یادش میره من میمیرم اگه حرف نزنیم و چند روزی نیست یا هست ولی عجیب و غریب هست بعد میفهمی ذهنش درگیر کارش بوده یا خیلی مسائل دیگه که هنوز درک شون نکردم خدا هم گاهی کارهایی میکنه من درک نمیکنم واقعا متوجه نمیشم که خدایا؟ قربونت برم تو که همیشه خوب بودی، تو چرا؟ :(
مثل امروز، امروز دقیقا خدا منو شوکه کرد، صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم دیدم بابامه بغض کرده میگه چرا تلفن خونه رو جواب نمیدین؟ به عمه بگو شرمنده امروز به خریدای خونه نمیرسم آخه امروز قرار بود بهترین روز زندگی شریک جان باشه ولی بدترین روز زندگیش شد :( زن و بچه اش هر دو سر زا رفتن :'( خب خدایا میدونم اینا خیلی پافشاری کردن برای بچه دار شدن ولی خب مگه خودت نمیگی تلاش کنیم؟ :( چرا باید اینجوری کنی؟ الان حواست هست اون مرد داره چی میکشه؟ حواست هست یه شبه صد سال پیر شد؟ حواست هست شد مرده ی متحرک؟ حواست هست هیچ جوره نمیشه این رو به بغل کردن سفت تشبیه کرد؟ این دیگه بغل سفت نبودااا بنده ات رو گذاشتی تو فشار قبر در حالی که زنده است هنوز
میشه برای آرامش دل شریک بابام دعا کنین؟
+دلیل عنوان پست دو چیزه خبر به بدترین شکل ممکن داده شد به من و دوم دلیل فاجعه اشتباه مسئول هوشبری بیمارستان بوده...  
التماس دعای فرج
درپناه حق باشید
یا مهدی 
۱۷ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

فضول نباشید لطفا

یَا سَاتِرَ کُلِّ مَعْیُوب
فکر نمیکنم من آدم خیلی مغروری باشم یا حتی در رفتار اصلا مغرور به نظر برسم ولــی از یکسری جهات مغرورم! و خیلی زود بهم بر میخوره و فکر میکنم این فرد یه آدم بی شعوریه :| به همین شدت :| و البته شدیدتر :|
یکی از مسائلی که روش حساسم مشکل نقص حرکتی و تعادلیمه! اگه کسی باهام جوری رفتار کنه که به روم بیاره مشکل دارم توی حرکت و حفظ تعادل امکانش باشه بهش نشون میدم درسته پام مشکل داره ولی دستام مشکلی نداره و میتونم همچین بزنم تو دهنش که دندوناش بریزه :| زبونمم تند و تیزه تازه :)) 
امروزم صبح رفته بودم راه برم یه نفر اومده میگه ببخشید میشه بپرسم شما چرا اینجوری راه میری؟! از اونجایی که من صبح ها کلا اخلاق ندارم :دی از فضول جماعتم متنفرم :| گفتم مثل شما فضولی کردم خدا زد پس کله ام :)) قشنگ دو نقطه خط وار رفت تو افق :| به قول یکی فکر کنم دیگه حتی آدرسم از کسی نپرسه :))) 
التماس دعا 
در پناه حق باشید
یا مهدی
۲۴ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

خجالتی نباشید مثل مهمان ما باحال باشید ^__^

یَا أَرْحَمَ مِنْ کُلِّ رَحِیمٍ
دیروز ما قرار بود برامون مهمون بیاد و این مهمون در اصل بخاطر منم داشت می اومد منتهی من بهش گفته بودم از قبل با یکسری از دوستام قرار گذاشتم برای جمعه و دوست دارم برم اگه میخوای بیا بریم و گرنه بگو کلید بدم بهت و خودت بیا خونه ما تا من برگردم، یه دلیلی من باب بهتره نیاد آورد و منم کلید رو براش فرستادم 
صبح حاضر شدم برم دورهمی باور کنین تا وقتی رسیدم مقصد هنوز داشتم فکر میکردم با اسنپ یا آژانس می اومدم بهتر نبود؟ :) 
وقتی رسیدم دیدم چون از مترو میترسم! یکم زود راه افتادم و خب زودتر هم رسیدم :) یهو یادم افتاد یکی از جدیدا (واران) هیچکس رو نمیشناسه قراره از رو کیف من ما رو بشناسه :دی کیفمو از زیر چادر در آوردم و خیلی زود هم رو پیدا کردیم بعدشم دخترک و خورشید باهم اومدن و بعدش نارخاتون اومد و هولدن بعدتر زمر 53 اومد که معلوم شد خیلی وقته اومده منم دیده بوده و حتی قبل من اومده نمیشناخته من رو دور وایستاده خیلی دور :دی بعد‌ش دکتر میم و سُر. واو. شین اومدن و در آخرم وقتی کلا رفته بودیم کافی شاپ داداش مهدی؛ جای جولیک و پریسا هم خیلی خالی بود برای من :( [اگه کسی جا مونده تو ذهنم یعنی خیلی ساکت بوده!] 
از دورهمی قبلی بیشتر گفتیم و خندیدیم بحث ها کردیم :دی در طرح ها و رنگ های مختلف بعدشم نخود نخود هر که رود خانه ی خود که البته من شرمنده شدم چون یهو دیدم کارت متروم اعتبار نداره و بقیه معطل من شدن تا برم پول بگیرم و کارتم رو شارژ کنم :| بازم معذرت! 
خلاصه حدود 4 رسیدم خونه مهمون مون که چه عرض کنم دیگه صاحب خونه شده بود :)) در رو باز کرد دیدم واووو چای گذاشته بستنی خریده غذایی که خراب کرده بودم درست کرده اتاق منو مرتب کرده کامل :)) 
تا برم لباسم رو عوض کنم ناهارمم کشید :)) نشست کنارم حرف زدیم و من غذامو خوردم و بعدش از اونجایی که جاها عوض شده بود برام چایی ریخت :)) بعدش کلی سر به سرم گذاشت :)) چون بهش گفته بودم یک و نیم میام :دی ولی یک و نیم دیدم داره خوش میگذره گفتم میام حالا خیلی بهونه نگیر :))) 
خلاصه جای کسایی که نیومدن خالی و اینکه مثل مهمون ما باحال باشین مثل من بی ادب نباشین :)) 
+ پست بقیه بچه های حاضر در دورهمی : دخترک / واران / داداش مهدی / خورشید / هولدن / زمر 53 / نارخاتون
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۲۳ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

عجله خر است :|

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
امروز میخواستم جلوی یه نفر خود شیرینی کنم! :دی با همین شدت صداقت -_- بعد چون نه من امروز قبل ناهار خونه ام یه تایمی رو نه عمه ام هستش نه پدرم دیشب مایع برنج مخلوط رو درست کردم که امروز سریع غذا حاضر شه :| نتیجه ی تلاش دیشبم از نظر خودم یه چیز افتضاحی شد :( 
به اون شخص میگم خراب کردم غذا رو :( میگه نگران نباش تو خودت سخت گیری حتما خوشمزه شده :) بده یکی تست کنه :دی دادم عمه تست کرد گفت نه خوبه خوشمزه است :) ولی همچنان معتقدم با عجله کار نکنید خراب میشه همه چی :( 
الان غذام با فرض خوشمزه بودن بازم مشکل داره چون بی ریخت شده :(
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۹ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

افتخار میکنم!

یَا حَکیم
خوشحالم که توی یک خانواده لامذهب، بی فرهنگ و بی عاطفه بزرگ شدم اگه مذهب و فرهنگ چیزی باشه که خانواده ی این بنده خدایی که میخوام درباره اش بگم، تعریف میکنند و بیشتر افتخار میکنم و خوشحال و راضی هستم که یه خانواده ی سرد و بی عاطفه دارم اگه عاطفه به معنای چیزی باشه که خانواده فرد دومی تعریف میکنند :| اصلا جانم به قربان لامذهبان و بی فرهنگان و بی عاطفه ها :|
تقریبا سی سال عمر کرده و حدود یک سال هست که عمه شده از همون روزی که عمه شد گفت الا و بلا من میخوام برای برادرزاده ام تولد بگیرم هیچ احدی حق دخالت نداره و خب انقد گفت و گفت تا همه گفتن باشه قبول؛ اولین کاری که برای تولد برادر زاده اش کرد سفارش کیک بود یک کیک باربی بسیار بزرگ! بهش گفتم خب مهمونی ندارین انقدر که چرا کیک به این بزرگی َسفارش دادی و چرا باربی؟ میتونستی یه چیز دیگه سفارش بدی که حملش راحت باشه جوابی داد که چشمام از تعجب گرد شد
گفت چون خودم عقده کیک باربی دارم! باورم نمیشد که یک دختر سی ساله همچین مسئله پیش پا افتاده ای براش عقده شده باشه! با تعجب پرسیدم وااا خب چرا؟ شما که خیلی پولدارم هستین یعنی کیک باربی نداشتی؟!!! گفت نه خانواده من میگفتن ما چون از یه خانواده مومن و البته فرهنگی هستیم این چیزا برای ما کسر شأنه! واقعا شوکه شدم از این حرف! 
میگفت خانواده اش کلا مخالف باربی بودن! میگفتن باعث میشه بعدا دختر ازش الگو بگیره! و بخواد باربی باشه و بی حجاب باشه :| چقدر هم که با نخریدن باربی موفق شده بودن به خواسته هاشون برسن اصلا هم بی حجاب و بی اعتقاد به همه چیز نشده بود! 
اون وقت خانواده بی فرهنگ من امکان نداشت برای من جشن بگیرن و کیک تولدم مطابق میل من نباشه، امکان نداشت عروسکی بخوام و از ترس الگو برداری از اون عروسک نخرن! میخریدن اما یادم میدادن عروسک یک وسیله ی بازی برای بچه هاست و بس نباید عروسک بود نباید اجازه داد کسی با آدم بازی کنه نه اینکه محرومم کنن! 
دومی یکی از قدیمی ترین دوستانم بود وقتی بهش گفتم تنهایی اومدم سفر خیلی جدی گفت کوفتت شه! گفتم وااا خب برو تو هم بدجنس چرا سفر من کوفتم شه؟ :( گفت خانواده من اجازه نمیدن میگن دل تنگت میشیم و اجازه ی سفر تنها نمیدن :| 
اون وقت خانواده بی احساس من بهم اجازه میدن تنها برم مسافرت! و برام عقده نشه که بخوام واقعا از ته دل و جدی به دوستم بگم کوفتت شه! 
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۱۹ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

خدایا دوستت دارم

یَا حَنَّان
همیشه میدونستم خدای مهربونی دارم و عاشقانه دوستم داره با اینکه براش بندگی نکردم درست با اینکه خیلی از حقش زدم ! به حرفش گوش ندادم و تخسی کردم و بهش زبون درازی کردم با رفتارم!
امــا دیروز و امروز دوباره بهم اثبات شد :) یه نفر خیلی شیک و مجلسی نشون داد آدم نبوده نشده و نمیشه خب انتظارش رو داشتم امــــا بهم ریختم با این حال که خب یه چیز طبیعیه به نظرم
امروز خانواده بدون اینکه بدونن داغونم و دلم بیشتر از هر روز دیگه ای میخواد زندگیم تموم شه به زووووور منو بردن بیرون خرید میز و صندلی ناهارخوری برای واحد کوچیکه! و خب کلی خندیدیم و به غیر از میز و صندلی ناهارخوری برای منم یه صندلی خریدن برای میز تحریرم :دی ست با یه چیزی که چند روز پیش خریدم
چند روز پیشم رفته بودیم برای کس دیگه خرید ! اوشون خرید نکرد به جاش من یه کیف طرح جغد ، یه گیره ی روسری جغد ، یه آویز کیف طوسی و یه پنجره دکوری خریدم که پنجره رو باز کنی روزنامه است :دی صندلی ای هم که امروز خریدیم طرح روزنامه است :دی ست کردم باهاش!




برای شام هم گفتیم بریم فری کثیف! :| لعنت آمون بر گوگل مپ و فری کثیف باد شایدم نباد ! :)) ولی با اینکه خیلی به ما نزدیکه :| بر اساس گوگل مپ یه دور شمسی قمری زدیم :| حالا این هیچ :| رفتیم میگه کارت خوان نداره ! من واقعا داشتم شاخ در میاوردم که مگه میشه یکی الان در این دوره از زمان کاسب باشه و کارت خوان نداشته باشه مغازه اش؟ که ندا بر آمد بله اگه فردی واقعا کثیف باشه و بخواد از مالیات در بره بله :)) خو خدا بگم چیکارت نکنه فری ما یخ زدیم تا بتونیم بریم از کارت پول بگیریم :| بی ادب نباش دیگه :| مالیاتت رو بده مالیات دادن کار خوبیست نکو و پسندیده است :| همچنان لعنت آمون بر تو که باعث شدی یخ بزنیم :)) ولی از طرفی خدا خیرت دهد باعث شدی من صاحب یه خواب گیر سرخپوستی بشم :)) ساندویچ هاتم خوشمزه است :)))



التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۹ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
پــروردگـارا!
بـالهـایمـ گمـ شـده انـد؛
تـو دریایی و من تکه چوبی...
بـدون تــو نیستمـ و حـرکت؛
بـرایمـ بـی معنیست
پــس مــرا ببــر بـه هــر سمتـی
که رضـایت هست
مـن مطیعمـ ... مطیــــع!

+

کـافـر خـوش رو
از مـومـن تـرش رو
نـزد خـدا مـحـبـوب تـر اسـت
"امـامـ رضـا (ع)"

+

التماس دعای فرج
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان