من یک دختر مسلمانم

خدایا خامی اگر کردیم حامی باش تا همیشه... :)

دلم برات تنگ میشه جونم

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
نمیدونم از کجا بگم ولی میدونم دلم برای دوست جانم تنگ میشه اینجوری نبودما امسال احساساتی شدم هی دلتنگ میشم :(
خیلی روزای خوبی بود کلی خندیدیم کلی شاخ در آوردیم کلی فیلم دیدیم و بیشتر از همه استرس کشیدیم خصوصا دیروز که تا مرز سکته رفتیم :)) ولی خوش گذشت ^__^
کلی هم معتادش کردم به بازی township دوتایی تا بیدار میشدیم میرفتیم سراغ مزرعه :)) 
رفتیم من تمرین قام قام کردم :)) کلی سوژه خنده شدم :)) و البته فهمیدم دکتر یه چیزی میدونست که گفت حتما کفش طبی بپوش :)) چند ده بار خاموش کردم خدا میدونه :)) 
چند دورم پام سر خورد رفت زیر کلاژ o_O خلاصه که خیلی خنده دار بود :)) دوستمم هی امیدوارم میکرد میگفت بخاطر داغونیه ماشینه :)) ولی وقتی رسیدیم خونه انقد خندیده بودیم که لپای هر دومون درد میکرد :)) 
فیلم ترسناک خوبامون تموم شد در این بین هووی همم شدیم! یعنی دوستم گفت آخر کارگردان کانجورینگ میاد تو رو میگیره اینسایدیوس منو بعد سرچ کردیم دیدیم کارگردان جفت فیلما یه نفره :)) 
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان برای شب های دگر هستیم :دی لطفا اگه فیلم ترسناک بر اساس داستان حقیقی میشناسید معرفی کنین :) یه خانواده از نگرانی در میان! :)) 
بعد از تمرین من جایزه خنده دارترین اتفاق میرسه به کلاس آموزش قرمه سبزی :)) دوستم تا همین دیروز نمیدونست قرمه سبزی هم مثل مرغ به شیوه ی تالاپی درست میشه :)) یعنی همه چی رو تالاپ میریزی تو قابلمه میذاری بپزه :)) 
البته به شرطی که سبزیت سرخ شده باشه و لوبیات پخته باشه :دی یا مدل تبریزی بخوای درست کنی با سبزی خام و لوبیا نمیدونم چی :)) اسمشو نمیدونم ولی از این سفیدا میریزن گمونم
این چند روز جزو بهترین روزای 96 ثبت میشه :) 
+ کسی کتاب دولت عشق رو خونده؟ ارزش داره بخونم؟ یه تیکه هاییش رو تو یه کانال خوندم به نظر جالب بوده ولی هنوز مرددم
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

در حال مرگ نوشت!

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
همین اول بگم چیزی نیست فقط جسد شدم از خستگی :)) 
روزی روزگاری که البته یادم نیست چه روزی داشتم با بیگ بلاگر صحبت میکردم :) گفت جمعه هفته دیگه میتونی بیای اینجا؟ 
منم کلا نه تو بساطم نیست :)) دعوتش رو لبیک گفتم بدون اینکه یادم باشه یکشنبه کلاس دارم :))
نتیجه اش شد سفری که یکم رفتم و دوم برگشتم :)) 
بعدم هنوز از راه نرسیده رخت پلوخوری برتن کرده رفتم مهمونی خونه دختر دایی بابام :|
از حق نگذریم خوش گذشت
خصوصا قسمت خندیدن به فک و فامیل :)) همراه با دختر دختردایی بابام که اخلاقا یه چیزی تو مایه های منه :)) 
کلا خدا کل دخترای متولد دهه 70 به بعد فامیل ما رو از نظر اخلاقی یه شکل خلق کرده :)) یه مشت خل و چل :)) 
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۶ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

معرفی میکنم ١

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
چند روزی هست با یه ایده ی فوق العاده آشنا شدم از طریق کانال تلگرامی این عشق جان و با اجازه اش قرار شد تو وبم بذارم بقیه هم استفاده کنن این شما و این صندوق توکل

تمرینی داریم به نام تمرین صندوق توکل
در این تمرین
1- خواسته تون رو مینویسید
2_ مینویسید که وقتی که خواسته تون به راحتترین و زیباترین شکل ممکن
براورده شد, شما چه احساسی دارید؟
یعنی تصویر ذهنی لحظه ی رسیدن به خواسته تون رو ببینید
ِ3- بنویسید که خدارو شکر میکنم که به فلان خواسته ام رسیدم(ننویسید میرسم) بنویسید رسیدم
4- وپشت برگه ی کاغذتون بنویسید:
برسد به دست خدا
5- برگه تون رو داخل صندوقی یا لای کتابی بگذارید
و
معجزه ی این تمرین رو تماشا کنید.

توضیحاتی درباره صندوق توکل:
👈بعداز 40 روز اگه به خواستتون نرسیدید یک 40 روز دیگه ادامه بدید و بعد اگر باز هم نشد،
رها کنید، خواسته شما در کاینات ثبت شده و در زمان مناسب به شما داده میشود.
👈نامه هارا بعد از دو دوره در آب روان بریزید یا بسوزانید. 
👈اگر خواسته ای جدید اضافه بشه اشکال نداره فقط حسابشو داشته باشید که 40 روز خواسته جدید نوشته شود. 
👈اگر یکروز یادتون بِره بنویسید
باید از اول شروع کنید.

یک نمونه : 
1.خدایا خواسته یا نگرانی یا ترس من این (دقیقا واضح و شفاف توضیح دهید) ....... است

2. خدایا من وقتی به این خواستم برسم احساس شادی ، موفقیت، سربلندی، عزت و افتخار، مفید بودن، اعتماد به نفس و .... (هر احساسی که خودتون بعد از رسیدن به خواستتون یا برطرف شدن نگرانی و یا ترستون پیدا میکنید را بنویسید+ +تصویر ذهنی گرفتن رسیدن به اون خواسته)

3. خدایا شکرت که من به راحتی  و زیبایی به فلان خواستم...... رسیدم. یا فلان ترسو نگرانیم برطرف شد.

نکته! : این یه قانون جذب از طریق شکر گزاریه پس تا جایی که میتونید نمازتون رو اول وقت بخونید

+ گفتم که دفترخاطراتم تموم شد :) اینم دفتر خاطرات جدیدم! : کلیک ، صندوق توکل منم که در اصل یه پاکت کاغذی دست ساز خودمه تو جلد همین جاساز شده :دی

التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۱۳ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

یک عدد آدم خبیث و خلاق هستم!

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
یادتونه یه بار یکی فضولی کرده بود در مورد پام با جوابم ترکوندمش؟ اگه یادتون نیست میتونین رجوع کنید به این : فضول نباشید لطفا
این تنها حرکت خبیثانه ی من برای ضایع کردن آدمی که به نظرم کارش بد بود نبود و نیست و نخواهد بود ^__^ توجه شما رو به جدیدترین خباثتم جلب می نمایم [آیکون خنده شیطانی]
ما خونه مون طبقه ی 5 اُم یه آپارتمان 5 طبقه است با این حال بخاطر رعایت اصل نمیدونم چی چی و ایجاد ایمنی در برابر زلزله دیوارها عین پر کاه شده و صدا راحت رد میشه ولی دیگه نه انقد که صدای پا تا طبقه سوم بره از طبقه 5 اُم
همسایه های طبقه 4 اُم ما سه تیپ متفاوتن از نظر اخلاقی، نمیخوام نژاد پرست باشم ولی خدایی ما ترکا یه چیز دیگه ایم ^__^ یکی از واحدا یه دختر مجرد جنوبی و دانشجو زندگی میکنه اون واحدی که دقیقا زیر خونه ماست یه خانواده خیلی دوست داشتنی ترکن و واحدی که دقیقا زیر خونه عمه ام هستن نمیدونم کجاییه و مهمم نیست یه خانوم تنها و فوق العاده بی خود و لوسه :|
عمه من تقریبا فقط شبا موقع خواب میره خونه خودش و سایر مواقع رو سر ما آواره :)) [این رو بخونه میکشه منو] و خب چون مرغم هست زود میخوابه مگه شبایی که مهمون داریم :) 
حالا دیشب عمه من شیشه قهوه از دستش میفته میشکنه :| برای همین دمپایی پاش میکنه برای اولین بار :)) جارو میکنه میاد خونه ما قهوه برداره شکر خدا من بیدار بودم :دی
هنوز نرفته بود دیدیم زنگ واحدش رو میزنن من رفتم پشت در دیدم این همسایه لوسه است بهش گفتم نیا ببینم چیکارت داره :)) 
در رو باز کردم گفتم اون سمت کسی نیست عمه ام اینجاست کاریش دارین؟ گفت همین الان از اون ور یه صدای پای خیلی ترسناکی اومد o_O گفتم ولی اون سمت کسی نیست و عمه ام اینجاست و عمه ام رو صدا زدم
وقتی اومد زنه گفت همسایه طبقه سومی هم میگه صدای پای شما از دیوارا میره پایین :| (میخواستم بگم دروغگو دشمن خداست) عمه ام گفت والا من زیاد اون ور نیستم فقط برای خواب میرم حتما صدای پای خودتون میره طبقه سوم :)
پریدم تو حرف عمه ام و گفتم و درباره صدای پایی که خونه شما میاد عمه ام راست میگه تا قبل خواب اینجاست و خب راستش نمیخواستیم بهتون بگیم که بترسین ولی میدونین که مادربزرگ من به تازگی فوت شده و خب اینجا خونه اش هستش و هنوز دل نکنده صدای پا مال مادربزرگمه :)
همسایه اول باور نکرد تا اینکه رفتیم اون سمت و من در یک حرکت ناجوانمردانه وقتی همه ساکت و ثابت بودن با موبایل صدای پا پخش کردم تق تق تق :)) تق تق تق :)) 
عین گچ سفید شد و البته آب قند لازم :)) بعد غش کردنش بهش گفتم که خالی بسته بودم تا اون باشه هر چی میشه زرتی نیاد بالا :)) انقد با عصبانیت رفت که خدا میدونه :)) 
به نظرتون من در برابر یه موجود نق نقو کار بدی کردم؟ :)
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۱۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقیست

بسم اللّه الرحمن الرحیم
دیروز تموم شد :( دفتر خاطراتمو میگم :دی 
البته بهتر که تموم شد :| چون یه فضولی نشسته بود خونده بود :| بعد نشسته بود من رو نصیحت میکرد به مردها رو نده :)) میخواستم بگم شما فضولی نکن من بلدم با کی چطور باشم ولی سکوت کردم :دی
حالا موندم چرا هیچ دفتری هم به دلم نمیشینه :| گیری کردم از دست دلم :|
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

آرامش... آرامش... آرامش...

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
کارتون پاندای کنگفوکار رو دیدین؟ اگه ندیدین ببینید حتما :) طبق فرمایشات عمه من کپی پاندای کنگفوکارم :)) خصوصاً پرخور بودن و پرحرف بودنم و صد البته رسیدنم به چیزای مختلف از راه های غیر مرسوم
البته به آرامش رسیدن من خیلی چیز غیرمرسومی نبود :) چند ماه هم بود داشتم درباره اش از هر کس که فکر میکردم میتونه کمکم کنه سوال کرده بودم خیلی خوب بود 
عشق جانم هم که اومده ^__^ آی لاو گوجه سبز :)
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۹ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

ضایع می شویم

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
هنوز به غ جیغ خوشحالی نرسیده بودم که عمه بخاطر مریضی برگشت و حالا علاوه بر نق نقو یه عالمه ام ناله میکنه :| شانس که نیست :|
باور کنین انقد لجم گرفته که برگشته میخوام ترورش کنم :)) کلا فقط دردسر داره :|
هعی 
دیشب تو خندوانه از این ایده ی رامبد جوان درمورد نوشتن خوشم اومد جالب بود :) من نوع دیگه ای از این کار رو انجام میدادم تو بچگی :دی نقاشی یهویی بدون فکر میکشیدم و براش داستان میساختم
همیشه هم توی داستانم خونه ی بچه ها از بزرگترها جدا بود و بزرگترها تو داستان های من موجودات بی خود و بی عرضه و بی دست و پایی بودن که همیشه دعوا داشتن و بچه ها هم همیشه فراری بودن از رو در رو شدن باهاشون چون هر وقت رو در رو میشدن به دردسر میفتادن :)) 
الان کامل فهمیدین بچه بودم از بزرگترا بدم می اومد یا بیشتر توضیح بدم؟ :)) 
الان از خودمم بدم میاد چون به حساب اون زمانم خودمم یه بزرگتر بی خود و بی عرضه و بی دست و پا و رو اعصابم، حتی رو اعصاب خودم :)) 
من تنها بچه ای بودم که دوست داشتم بزرگ شم تا فقط و فقط بتونم بزرگترای اون موقع رو شیفت و دیلیت کنم از زندگیم و متاسفانه جدیدا باز این حس داره قوی میشه و خیلی دوست دارم جز بابام بقیه ی اطرافیان +40 سال رو از زندگیم شیفت و دیلیت کنم :) 
دعا کنین بتونم با خیلی مسائل کنار بیام و گرنه با توجه به شناختی که از خودم دارم میتونم بگم به زودی خیلی ها رو حیرون میکنم از نوع بدش... 
دعا کنین صبر 5 سال پیشم برگرده و از اون بیشتر حالت دایورتم :)) الان انگاری یادم رفته چطوری رو مخ ها رو دایورت کنم :|...
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی  
۶ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

دو روز گذشته

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دو روز گذشته هم خلاصه میشه تو پنهان کاری :دی کیک پزی کادو خری :)) خونه دوست جان روی دوست جان دعوت کردن عمه رفت شیراز یوهووو دوست جان و نامزدش اومدن خونه ما اینا چکیده اش بود :)) 
مفصلش میشه این که 20 اُم من یواشکی از خونه زدم بیرون و رفتم تجریش برای خرید کادوی روز پدر دنبال یک عدد ادکلن کرید اونتوس واسه اینم رفتم تجریش که آشنا داریم و سفارش میپذیره 
عطر رو گرفتم ازش و رفتم امامزاده صالح :) یکم درد دل کردم که دیدم گوشیم زنگ میخوره و دوست جان بسیار ناراحت میگه بیا پیشم، سریع از تجریش راهمو کج کردم و رفتم پیشش و دیدم بعله جا داره بزنمش :|
دیگه تا سه پیشش بودم و سه رفتیم دنبال کار و زندگی مون، رسیدم خونه دیدم اوووه مای گاد خونه رو هواست عمه ام افتاده به جون خونه هیچی دیگه کلی دستور گرفتم :| 
بعدشم انقد نق زد یادم رفت میخواستم با قالب گرد کیک بپزم شکل سبیل در بیارم کیک رو :||| دیگه تبریک گفتیم و تموم شد 
صبح فرداش یعنی دیروز من ذوق داشتم که چند روزی راحتم کسی نیست هی نق بزنه ظهرشم دوستم میاد :دی عمه ام ساعت دو رفت شیراز و دوستمم با تاخیر 4 اومد 
اولش بابام یکم دوستم و نامزدش رو نصیحت کرد بعد رفت بیرون و ما شروع کردیم مسخره بازی در آوردن :)) 
سه تایی کیک پختیم :دی البته آشپز اصلی امیر بود :)) طراح و تزئین کننده ی کیک آرمینه بود منم فقط نسبتا رو گفتم اشتباه نکنن :دی
یه کیک شکلاتی سه نفره پختیم عشق کردیما :) انقدم خندیدیم که خدا میدونه چون کلاه نداشتیم امیر و اما بذارن سرشون دم کنی سرشون کردم موهاشون نریزه :)) حسابی دم کشیدن و ری کرد موهاشون :)) 
بعدش نشستیم فیلم ترسناک دیدن که دوست نامزدش زنگ زد گفتیم بیا اینجا گفت قلیون میخواد و نیومد :)) و همانا آگاه نبود قلیون موجود است و سرشام تصمیم گرفتیم چون ما رو به قلیون فروخت ببریمش یه رستورانی یه غذایی بدیم بخوره که تنبیه شه :))
قسمت دوم فیلم رو تا وسطاش دیدیم که من شروع کردم شام پختن تو تاریکی مطلق تقریبا چون همه چراغا خاموش بود و تنها نور موجود نور تلویزیون بود
چشم تون روز بد نبینه :)) به دلیل تاریکی غذام انقد تند شد که انگار یه غذای هندی یا مکزیکیه :))))) 
دیگه طفلیا خوردن کلی هم تشکر کردن :)) گفتن خیلی هم خوبه :)) البته اونا تند دوست دارن منم که تند دوست ندارم اونم مهم نیست خودم خراب کرده بودم :)) 
دیگه ساعت یک و نیم شب رفتن و من بابام تازه هوس کردیم بریم راه بریم :)) 
یک و نیم شب عین لاتا رفتیم شریعتی رو گشتیم 
سر همینم دیر خوابیدم و پا درد بودم و مجبور شدم به مربی رانندگیم بگم کلاس کنسل شه و ان شاء اللّه جلسه آخر باشه فردا :)
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 

۶ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

بابا دکمه خروج اینجاست نگردین :))

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
می بینم که همه دنبال خروج میگردن :)) 
ممنوع الخروج نشدیم کافیه روی اون آرم بلاگ دات آی آر که زیرش نوشته رسانه متخصصان و اهل قلم کلیک کنید تا وارد این صفحه شین
دیگه اینجا چشم تون به جمال خروج روشن میشه :)) یه راهشم اینه تو آدرس بار blog.ir رو تایپ کنید :دی
احتمالا بیان دیده به این صفحه بی توجه هستین خواسته به زور شما رو اینجا بکشه
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۲۰ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

گرسنه ایم خب

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دیروز ساعت 10 صبح کلاس قام قام داشتم ولی مربیم ساعت 9 پیام داد 11:30 میام دنبالت میخواستم بزنمش :)) میمرد یه موقع بگه که اذان صبح ببینم الکی 9 بیدار نشم؟ :)) فهمیدین چقد تنبل شدم تو بهار یا باز توضیح بدم
چون شب قبلش حال اما بد بود حالشو پرسیدم گفت خوب نیست قرار گذاشتیم بعد کلاس برم خونه شون که یکم بعدش گفت من نرم خودش با امیر میان دنبالم :) 
خلاصه مربی دیر کرد نیم ساعت و من هنوز تو ماشین مربی بودم که زنگ زدن :)) دیگه سریع رفتیم سمت خونه :) یهو دیدم ااا ماشین جلویی اما و امیرن بوق زدم نفهمیدن :)) چراغ دادم نفهمیدن دیگه تا پیچیدیم تو کوچه مون رفتم کنارشون وایستادم :دی 
سریع رفتم بالا لباس گرم برداشتم چون قرار بود بریم کوه o_O اون وقت روز :دی که خب شکر خدا رفتیم لواسان :)) خیلی خوش گذشت :) 
کلی هم سوژه مردم شدیم چون 5 رسیدیم جایی که میخواستیم تا جامون رو اوکی کنیم شد 5 و نیم دیگه پسرا شروع کردن غذا درست کردن که بارون گرفت :)) 
همه بخاطر شدت بارون و اینکه آب رودخانه به چشم دیده میشد بالا اومدنش رفتن ولی ما نشستیم :)) غذامون رو درست کردیم و خوردیم و حسابی خیس شدیم زیر بارون و یخ زدیم البته :)) 
بعدشم رفتیم پارک :) البته پارک که میگم یه بوستان نسبتا بزرگه :دی اینم بگم فرق پارک و بوستان رو نمیدونم :)) ولی سردرش نوشته بوستان 
اونجا چای خوردیم و گرم شدیم تازه :)) بعدش اما گفت چون از اول مسیر هی ما رو انداختین رو دست انداز :)) ما میشینیم جلو شما میشینین عقب :دی 
نامردیم نکرد هر چی دست انداز دید انداخت توشون :)))) یکی از دست اندازها رو جوری رد کرد که گمونم دوست نامزدش مغزش جا به جا شد :)) 
یه سبک خاصیم داره :)) که سرعت گیر ماشیناییه که دارن از تقاطع رو به روش میان :)) 
خلاصه زنده رسیدیم خوب بود :)) 
امیدوارم روزهای شمام به خوشی و شادی بگذره
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
پــروردگـارا!
بـالهـایمـ گمـ شـده انـد؛
تـو دریایی و من تکه چوبی...
بـدون تــو نیستمـ و حـرکت؛
بـرایمـ بـی معنیست
پــس مــرا ببــر بـه هــر سمتـی
که رضـایت هست
مـن مطیعمـ ... مطیــــع!

+

کـافـر خـوش رو
از مـومـن تـرش رو
نـزد خـدا مـحـبـوب تـر اسـت
"امـامـ رضـا (ع)"

+

التماس دعای فرج
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان