استعداد

یَا دَلِیل
گاهی تصمیم گیری بخاطر یکسری عوامل و شرایط واقعا سخت میشه! حتی برای مسائل خیلی ساده و پیش پا افتاده ای مثل غذا چی بخوریم دیگه چه برسه به مسائل مهم تری مثل اینکه به دنبال چه قسمتی از استعدادت بری، بری دنبال هنر یا بری دنبال علم؟ بری دنبال چیزی که دوست تر داری یا بری دنبال چیزی که دوست داری ولی علاقه برترت! نیست، صرفا بخاطر اینکه خانواده ات دوست تر دارن و تو دنبال شادی خانواده ات هستی! بعد در اوج خامی و بچگی حس میکنی بذار فردین بشم! بذار برم دنبال چیزی که دوست دارم ولی خانواده ام دوست تر دارن نه چیزی که خودم دوست تر دارم و خانواده ام هم دوست دارن فقط! اما چند سال بعد می بینی هنوز قسمتی از فکرت که اصلا هم بخش کمی نیست هنوز دنبال همون چیزی هستش که خودت دوست تر داشتی اما فکر میکنی دیر شده برای اینکه بری دنبالش تا اینکه دل به دریا میزنی و اعلام میکنی که من علاقه ام به اون یکی کار بیشتر بوده همیشه! ولی فکر میکنی الان دیر شده اما میگن دیر نشده برو دنبال چیزی که خودت لذت میبری حتی اگه ما صد در صد دوست نداریم ^_^ ولی قول بده 5 سال دیگه این موقع بیای بگی خوشبختی! خوشحالی و راضی هستی اون موقع است که ما هم خوشحال و راضی میشیم
بعد 5 سال فهمیدم خانواده ام مخالف خیلی چیزها نیستن دارم میرم دنبال دوست داشتنی های زندگیم ^_^ دعا کنید 5 سال دیگه بیام همین جا بنویسم چی بودن و تا چه حد موفق بودم 
+ ای کسانی که اینجا رو میخونید مثل من نباشید بشینید با خانواده صحبت کنید و صرفا جهت یه فکر غلط که اونا فلان چیز رو دوست تر دارن خودتون رو از علایق تون محروم نکنید 
بی ربط نوشت 1: وقتی بهت میگن اگه مومن باشه حتی اگه دوستت نداشته باشه بهت آرامش میده اذیتش نکن و طرفش رو میگیرن... و در نهایت هر دو میگن ضمنا ما نوه میخوایم :|
بی ربط نوشت 2: هر کاری میکنم نوشته هام باز هم شخصی میشن! اصلا شخصی ننوشتن به من نیومده انگار و باید براش خون دل بخورم :))
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی 
۱۱:۵۴

کجایی عزیزم؟ کجایی؟ دقیقا کجایی؟

بسم اللّه الرحمن الرحیم 
دیشب میخواستم این پست رو بنویسما ولی داشتم از خواب میمردم :| فکر کن رفتی بیرون میای با گوشیت آهنگ بذاری می بینی اااه کو هزارتا آهنگت؟ چرا نوشته فقط یکی؟ :| میری توی مدیریت فایل می بینی اثری از آثار حافظه جانبیت نیست o_O پشت گوشیت رو باز میکنی تا بیای بجنبی اس دی کارت از تو گوشیت ویژی سر میخوره میره تو هم نمیدونی تا کجا میره فقط صدای افتادنش رو یه سطح سخت رو میشنوی! حداقل یه صدای این مدلی میشنوی فکر میکنی صدای افتادن جانانته :'( با هول میگردی کف ماشین رو پیداش نمیکنی دیگه تا خونه از ماشین پیاده نمیشی که مبادا بیفته تو خیابون و آهنگات از دست برن :دی تو پارکینگ خودت رو میتکونی ماشین رو زیر و رو میکنه بابات ولی نوووچ آب شده رفته تو زمین :| بابات میگه شاید تو خونه است میگی آخه تو خونه که پشت گوشی رو باز نکردم! میگه شاید یادت نیست! خلاصه میای و ناامید کف اتاقت رو هم میگردی ولی نیست که نیست میای پست بدی کجایی؟ عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ :)) ولی خوابت میگیره صبحش بعد از لود شدن میری سراغ پیدا کردنش تا جلابیبت رو می پوشی می بینی یه چیزی جلو پات داره برق میزنه اصلا :)) یه جیغ بنفش میکشی :)) یعنی اگه پیداش نمیکردم دق مرگ میشدم :)) آخه یکسری از آهنگا رو فقط روی این دارم :دی خلاصه که نتیجه اخلاقی هاردیسک دو ترابایتی رو دکوری نخریدی که :| همه چی رو بریز روش که اینجوری به غلط کردن نیفتی :)) والا بخدا :||||
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی 
۱۱:۱۳

اگه قدرت داشتم

یَا مَنْ لا یَعْتَدِی عَلَى أَهْلِ مَمْلَکَتِه
احتمالا خیلی خوبه که من تو این مملکت قدرتی ندارم و نمیتونم قانونی بذارم یا حکمی صادر کنم و گرنه بشدت از جولیک و پست های اگر قاتل بودمش حمایت میکردم خودم هم برای یکسری رفتارها مجازات اعدام میذاشتم یا مثلا قانون میذاشتم که اگر عابر پیاده ای صبر نکرد چراغ عابر سبز شه بعد از خیابان رد بشه یا پل عابر پیاده بود و داشت از زیر پل رد میشد نه تنها زیر کردن شون جریمه نداره که کاملا مجاز هستش و ضمنا جایزه هم داره اصلا :)) در این حد این دسته از انسان های متمدن و شهری روی اعصاب من هستن :| البته با تصویب این قانون اولین نفر دوست خودم کشته میشه ^____^
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۰۹:۲۷

نوشتن سخت میشه

بسم اللّه الرحمن الرحیم
این پست رو با بسم اللّه الرحمن الرحیم شروع کردم چون میخوام یه کاری رو توی وب نویسیم با جدیت شروع کنم میخوام از این به بعد کمتر پست شخصی بنویسم و اینکه توی پست هام اسم نیارم که اگر روزی روزگاری با کسی از وبلاگ انقد صمیمی شدم که دیدشون ذهنیتی به کس خاصی نداشته باشه :دی اینم برای این میگم که من نود درصد دوستای مجازیم رو خونه مون دعوت کردم بعد یه مدت و خب شاید بین دوستای وبلاگیمم چنین بشه مثلا یه روزی روزگاری در سال 96 نسیم تهران دانشگاه قبول شه بیاد خونه ما یا روزی روزگاری ونوشه گول بخوره بیاد :)) یا شیخنا شباهنگ یا... خلاصه که دوست ندارم ذهنیتی باشه حداقل از نوع خیلی بد و یا حتی خیلی خوبش
به غیر از این حس میکنم خیلی از غم نوشتن درسته باعث میشه آروم شم و خالی شم خودم ولی اولا بقیه رو ناراحت میکنه که خب خوب نیست چه اونی که دوستمه چه اونایی که رو اعصاب میرن چون دوستا ناراحت میشن و اونا هی میخوان برن رو اعصاب که ناراحتی الانت نتیجه کار فلان روزته
وقتی از شادی هم بنویسم اثبات شده یه عده ای هستن که دلشون میخواد! و خب شاید باعث حسرت شه خصوصا یک چیزایی درباره پدرم، میترسم بنویسم بعد یکی بخونه و پدرش نباشه یا بد باشه دلش بخواد دلش بگیره و خب این چیزیه که دست خودشم نیست (این نکته رو یکی چند سال پیش بهم گفت ولی خب من آدم حسابش نکردم حالا سر یه تجربه شخصی و البته یکم متفاوت دیدم حق با اونه آدم هر چقدرم حسود نباشه یه جاهایی یه چیزایی رو ممکنه دلش بخواد و دلش بگیره که چرا نمیتونه داشته باشه) 
خلاصه که میخوام یکم سخت گیرانه تر بنویسم و براش دلایلی هم دارم که شاید یکسری ها تایید کنن و یکسری ها هم بگن کار غلطیه ولی تجربه ی ترک این وبم بخاطر اعصاب خردی های بعد دورهمی فهمیدم هر کس یه نظری داره و یکسری هام کلا ساز مخالفن و نباید اهمیت داد و درست اینه کاری رو انجام بدی که خودت قبول داری درسته
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۱۱:۳۷

دختر چشم سفید

یَا أَبْصَرَ النَّاظِرِین
مدتیه چشم چپم چند لحظه سفید میشه و هیچ جا رو نمی بینه :| به دوستم میگم چشم سفیدی کردم چشمم داره سفید میشه :| میگه برو دکتر دیوانه :)) خلاصه بعد کلی کلنجار رفتم دکتر -_- یه سری از تاسف تکون داد گفت طوری نیست ولی گریه نکن دیگه دست کثیف به چشمت نزن یه قطره هم داد و گفت هر 12 ساعت بریز 
درسته میگفتم چیزی نیست چون کمی تا قسمتی خسته و بی حوصله ام و یه حس پوچی بد و شدید دارم از بعد فوت مادربزرگم و البته ترس :( شبی نیست که تپش قلب نگیرم از ترس ولی با وجود این بشدت فهمیدم چقدر بینایی خوبه و نبودش میتونه وحشتناک باشه :/
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی 
۱۵:۴۴

دو شب پر از قهقهه

یا حَنَّان
شب اول:

گاهی اوقات آدما خصوصا شکموها راحت خوشحال میشن ^_^ به طور مثال شکمویی که من باشم هوس شیرینی میکنم ^_^ ولی عمه میگه به بابات زنگ نزن الان تازه زنگ زدی بهش شاکی میشه یه وقت :/ تو هم یادت میره کلا یکم بعدش پدرت میاد و هنوز از در نیامده داخل صدات میزنه میگه بیا ببین چی دستمه ^_^ میری می بینی واااای دو تا جعبه شیرینی دستشه *_* جیغ میزنی که عمه تو به بابا گفتی شیرینی بخره؟ ^_^ و جواب میشنوی که نـــه و معلوم میشه بابات داشته از جلوی شیرینی فروشی رد میشده یه حسی بهش میگه برو شیرینی بخر از اون خامه ای ها هم بخر از اونا که تو سبده ^_^ 
خلاصه چای گذاشتم و در چشم بهم زدنی نصف بیشترش رو خوردم ^_^ اینم سندش :)) حالا هی چپ میرم راست میام میگم خدا هوای شکموها رو داره ^_^


شب دوم:

ما بعد از کلی اصرار عمه رضایت دادیم برای واحد عمه ام ماهواره بگیریم که زبان انگلیسی رو فراموش نکنه ^_^ نمیدونین چه بساطی شده :)) دو ساعت تمام که درگیر کابل بودیم ^_^ بعد معلوم شد سیم کشی خونه ما اشتباهه :| بعد حالا هم که سیما پیدا شدن وقتی نصاب رفت بالا برگشت دید ای خدااااااا سیمه رفته تو :)) حالا رفته فنر بخره سیمو در بیاره :)) 
ما بین نوشتن پست رفتم برای عمه ام از خونه مون دفتر تلفن بیارم دیدم اااا کفشاش پشت دره o_O کاشف به عمل اومد از هولش با دمپایی روفرشیای بابام رفته بنده خدا :)) شما رو تا تعریف ادامه گزارش به خدای بزرگ میسپارم :))
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۱۹:۰۲

بی شعوری...

یَا کَاشِفَ کُلِّ مَکْرُوب
بی شعوری که شاخ و دم نداره -_- بی شعور اون آدم به ظاهر عاقل و بالغه که وقتی هنوز هفتم مادرت نگذشته میاد ازت میپرسه برادرزاده ات از چه جور مردی خوشش میاد :|
یکی نیست بهش بگه آخه روانپریش :| د آخه منگول :| الان وقت این سوال هاست؟ :| نه واقعا وقتشه آخه؟ :| اینجاست که باید بهش گفت آدم کالوس :| البته دقیقا مطمئن نیستم املاش این باشه :| به زبان ارمنی :دی میشه احمق، کله پوک، بیشعور :)) به قول بابای دوستم اخمخ :|
بی ربط نوشت: اگه زمان تحصیل تون معلم تون به شیوه ی خاصی عربی رو براتون تدریس میکرد که بهتر یاد میگرفتین یا خودتون ایده ای دارید بگین لطفا، هم اکنون بشدت نیازمند یاری سبزتان هستیم تا خودمان یاری سبز برسانیم به یک عزیز ^_^ هر ایده ای دارین بگین هااا با تشکر ستاد نیازمندان به اندکی خلاقیت
التماس دعای فرج 
در پناه حق باشید 
یا مهدی
۱۱:۰۸

خدایا شکرت

بسم اللّه الرحمن الرحیم
چند روز بود میخواستم پست بدم وقت نمیشد امـــــان از رسم ترکا که یکی فوت میشه نه تنها سوم و هفتم و چهلم میگیرن تا چهلم اون مرحوم هر روز یا خراب میشن سر عزادار یا دعوتش میکنن خونه شون :| یعنی انقد مهمون داشتیم و مهونی رفتیم جسد شدیم :| الان من از شدت خستگی بعد از پایان روز هفتم چشم و سر و قفسه سینه و کمر و ساق هر دو پام به اندازه شکستن درد میکنه :| درد هـــــا انقد که دلم میخواد قطع کنم قسمت های نامبرده رو :| قشنگ تیکه تیکه کنم خودمو :|
این روزام مثل روزای دیگه پر خنده و گریه بود و البته شناخت بیشتر آدما یعنی این روزا رفتار آدمای به ظاهر مسلمونی که ادعای اسلام شون فلک رو کور و کر کرده :| باعث شده از هر کسی که حتی یکمی ظاهر مذهبی داره متنفر شم حتی خودم :| اصلا آی لاو بی دین ها و بی خداهایی مثل همسایه بغلی مون که نه آزاری برای کسی دارن نه بد قولن نه بی ادب و بی اعصاب :| خیلی هم روی حرف و قول شون میشه حساب کرد در این حد که چون میدونن ما مجلس زنونه داریم برای اینکه راحت باشیم صبح میرن نون و وسایل صبحانه میخرن برامون و موقع تحویلش میگن نگران سر و صدا نباشیم میرن بیرون ما راحت باشیم کلید آپارتمان شونم میدن که اگه جا کم بود از آپارتمان شونم استفاده کنیم :) بعد اون وقت مسلمون های عزیز :| قول شرافت نداشته شون رو میدن که میان کمک ولی ازشون خبری نمیشه بعد از اتمام مراسم بهشون زنگ میزنی میگی کجا بودی نگرانت شدم و چرا بدقولی کردی؟ میگه یادم رفت! میفهمین؟ یادش رفته! یا اون یکی برمیگرده میگه کسی نبود منو برسونه! یا حرفای احمقانه ی دیگه! بعدم بهشون برمیخوره که چرا ناراحت شدی و گفتی باشه پس لطفا دیگه سمت من نیا :| چون دفعه اولت نیست :|
بیچاره جناب آرامش که این وسط بخاطر اعصاب نداشته ی من و بدقولی دوستان مثلا مومن و مذهبی به رگبار بسته شد :| :)) ترکوندمشــــا ولی شکر که میدونه من مدلمه وقتی عصبیم باید جیغامو بزنم :)))
حرفام زیاده ها ولی از خستگی حال تایپ ندارم دوست دارم بخوابم تا سال دیگه :))
التماس دعای فرج
در پناه حق باشید
یا مهدی
۲۳:۰۰

من یک دختر مسلمانم

خدایا خامی اگر کردیم حامی باش تا همیشه... :)

پــروردگـارا!
بـالهـایمـ گمـ شـده انـد؛
تـو دریایی و من تکه چوبی...
بـدون تــو نیستمـ و حـرکت؛
بـرایمـ بـی معنیست
پــس مــرا ببــر بـه هــر سمتـی
که رضـایت هست
مـن مطیعمـ ... مطیــــع!

+

کـافـر خـوش رو
از مـومـن تـرش رو
نـزد خـدا مـحـبـوب تـر اسـت
"امـامـ رضـا (ع)"

+

التماس دعای فرج
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan