وقتی نهال بودم (بازی وبلاگی)

وقتی نهال بودم قبل از دیده شدن شنیده میشدم! (هنوزم وقتی وارد جمع های خودمانی میشم اول صدام میرسه بعد تصویرم!) 
عاشق نوشتن و حرف زدن بودم بخصوص قلنبه سلنبه حرف میزدم! و همیشه خاله ام میگفت نیوشا (اسمی که خانواده ی مادری و تعداد زیادی از دوستانم صدام میکنن ولی اسم شناسنامه ایم نیست؛ تو شناسنامه فاطمه ام) داشتم میگفتم خاله ام همیشه میگفت نیوشا خیلی بزرگتر از سنش حرف میزنه و میفهمه
شیطون بودم زیـــــاد ولی خرابکار نه! ترسو بودم ولــــــی زورگو! همیشه به همه چه کوچکتر چه بزرگتر زور میگفتم به طور مثال وقتی میرفتم خونه خاله بزرگه ام پسرخاله ام رو مجبور میکردم هر ساعتی از شبانه روز که میخواستم برم حیاط چه برای بازی چه برای دستشویی بیاد و جرئت داشت نیاد؟ بسیار ناجوانمردانه میرفتم میگفتم رضا اذیتم میکنه عمو و خب خدا بیامرزه رضا رو تا مرز مردن! کتک میخورد برای بقیه هم از ترفندهای مشابه استفاده میکردم تا بترسن!
عاشق نقاشی بودم به خصوص یکسری نقاشی خاص که تو ذهنم داستان داشتم براش! با خودکار دو تا خونه میکشیدم و خونه والدین و خونه بچه ها و تو دنیای من بچه ها از بزرگترها جدا بودن و به بزرگترها احتیاج نداشتن دنیا و خونه هاشون رنگی بود ولی برای والدین دنیا و خونه شون سیاه سیاه! همچین دیدی به بزرگترها داشتم!
با وجود اینکه دنیای بزرگترها رو دوست نداشتم مثل اکثریت بچه ها دوست داشتم بزرگ شم زودتر چون بچگیم مثل دنیای نقاشیم نبود و مجبور بودم با بزرگترها باشم و فکر میکردم بزرگ شم میتونم جدا شم ازشون ولی به خودم قول داده بودم بزرگ هم که شدم روحیات بچگیم رو داشته باشم (میگن موفق شدم و دارم و هنوز تو خیلی چیزها مثل بچه هام و مهم ترینش عشق و نفرتم!)

شروع بازی از اینجا بود : وقتی نهال بودم!
+ همه دعوتید !
  • یا فاطمة الزهراء

من یک دختر مسلمانم

مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan