۴۱ مطلب با موضوع «دنیای این روزهای من» ثبت شده است

ملکه مریم و دوستان + چرندیات بعدش

من هی یادم میاره اعیاد رو تبریک بگم تا یادم نرفته عیدتون مبارک
امروز عالی بود عــالــی امروز یعنی یک اردیبهشت ماه نود و هفت شد یکی از روزهای خوب زندگی من به لطف یک راننده اسنپی جذاب که کله سحر من رو نجات داد من قبول کرده بودم برای تولد مریم کیک بخرم و خب قنادی مد نظرم بسته بود و به لطف اسنپی مهربونی که دم کافه هر چی گفتم اینجا دو قدم راهه پیاده میرم گفت نههه میرسونمت نجات پیدا کردم؛ با اینکه من یادم رفته بود توقف در مسیر رو بزنم و هر چی گفتم حداقل بیشتر بگیرین انقدر نگرفت تا گفتم خب باشه این اضافه رو عیدی حساب کنین
و تولد مریم با کلی سوتی از جانب من و کافه برگزار شد و دلچسبیش این بود که مریم با همه سوتیا خوشحال شد شکر خدا و خب چه چیزی بهتر از این؟ خصوصا تو روزی که قرار بوده عباسی درس بپرسه ولی به جای درس پرسیدن درس داد دو فصل؟ هوووم؟ چی بهتر از این؟
جا داره تشکر کنم از آقای مرزبان و آقا آرمان (فامیلیش رو نمیدونم از بس که همه میگن آرمان حتی استاد موقع حضور غیاب فقط بهش میگه آرمان!) که با مسخرگیاشون باعث شدن کلاس درس کسل کننده شیمی تبدیل به یه کلاس فان شه هر چند که این آقای مرزبان گاهی بیش از حد شوخی میکنه و دوست دارم خرخره اش رو بجوم!
تصمیم دارم دوشنبه همه رو از کلاس بندازم بیرون!!! با استاد صحبت کنم اگه وقت شه اگه وقت نشه هر وقتی وقت شد اینکار رو بکنم و بهش بگم خیلی داری اشتباه میزنی برادر بعدم اگه کسی فحش داده یقینا من بودم اصلا حالا که انقد کینه کردی خوب کردم میمون زشت ولی بی شوخی برم باهاش صحبت کنم از دلش در بیارم این موضوع رو چون دوست ندارم کسی ناراحت و دلگیر باشه حتی اگه ازش عصبی باشم فقط دعا کنین جوری رفتار نکنه که از استاد من شرمنده ام عذر میخوام شروع کنم به هوووی یابو برسم! از من وقتی عصبیم بعید نیست فحش بدم یا بزنم تو سرش!!! اعصابم یخده! فقط یخده ضعیف شده این روزا
دعا کنین برای من و خانواده ام اصلا روزهای خوبی رو نمیگذرونم اصلا دل و دماغ هیچی رو ندارم واقعا
با اینکه از اردیبهشتیا بخاطر مرتضی بدم اومده بخاطر دلی که شکوند ولی نمیدونم چرا کخی در وجودم فعال شده میگه نوزدهم پاشو برو مشهد براش تولد بگیر اما ندای درونم که یکم حالت مثبت و فرشته طوری داره میگه نری ها میدونی که بری چی میشه اگه رفتی حداقل تنها نرو پیشش مثلا با یکی از وبلاگیای مشهد برو که نتونه/نتونی/نتونید خریت کنه/کنی/کنید و فقط همو ببینید ولی من میدونم اگه برم نمیشه خر نشه/نشم/نشیم فقط نمیدونم چرا برنمیگرده/برنمیگردم/برنمیگردیم! کرم داره/دارم/داریم؟
التماس دعای بیشتر برای اینکه بتونم افسار خر درونم رو دستم بگیرم نه اینکه خر درونم افسار منو دست گرفته باشه!

جمعیت دختر چادری های دیوانه

چند وقتی هست بشدت بهم ریخته ام و نیاز داشتم حالم خوب شه و خب چی بهتر از یک جمع دوستانه؟! برای همین به الهام گفته بودم که لطفاً دورهمی بعدی بهم خبر بده منم بیام و خب گفته بود سی فروردین دورهمی داریم و من یادم رفته بود و دقیقا همون سی فروردین وقتی که داشتم به چشمای پف کرده ام نگاه میکردم و میگفتم کم خوابیدم برم بخوابم بابا یادم افتاد اوخ امروز سی فروردین و روز دورهمی جمعیت دختر چادری های دیوانه است پس خواب بسه
تند تند غذا خوردم و دوش گرفتم و رفتم حسینیه جمعیت دختر چادری های دیوانه! البته اسم گروه و حسینیه چیز دیگه است ولی من دوست دارم اینجوری خطاب کنم گروه و حسینه گروه دختر چادری های دیوانه خیلی بیشتر بهش میاد تا رگا به معنای مسیر روشن!
من اصلا نمیدونستم که سی فروردین میخوان برای ولادت امام حسین و حضرت ابوالفضل جشن بگیرن و اینجوری شد که وقتی دیدم اوه مای گاد جشن هم هست حسابی ذوق کردم و البته غافلگیر شدم و ذوق مرگ تر شدم که فهمیدم حمیده جانم که مولودی میخونه هیچی اون قاتل دوست داشتنی ای که بدو ورود میخواست منو بکشه هم خجالت رو گذاشته کنار و میخواد مولودی بخونه 
خود مولودی خونی و جشن کلی خوب بود تا اینکه رسیدیم به قسمت خل بازی و مسخره بازی و خوندن روضه حاجی! این روضه حاجی در اصل همون روضه لیست زائرها دست کیه حاج مجتبی رمضانیه که ما تغییرش دادیم و کلی فان شده 
حمیده تعریف میکرد میگفت بار اولی که با شوهرم رفتیم بیرون داشتم بهش میگفتم راستی من قبل عقدمون برای شما یه شعری میخوندم بعد شوهرش میگه چه شعری؟ اینم وسط خیابون شروع میکنه خوندن " من یه دختر دربدرم ، چند ساله همه اش منتظرم ..." شوهرش با تعجب نگاهش میکنه میگه مگه دختر چادریام از این کارا بلدن؟ اینم میخنده میگه نه شوخی کردم ما فقط قرآن میخونیم فوت میکنیم تو صورت هم ! حالا من گفتم این رو شما اگه با یه دختر چادری دیوانه مثل ما ازدواج کردین شوکه نشین
+ حمیده مثل هر سال داره پول جمع میکنه برای ارزاق ماه رمضان هر کسی که من رو میشناسه و اعتماد داره بگه شماره حساب بدم اگه هم کسی میتونه برنج و مرغ و روغن ارزونتر و با تخفیف برای ماه رمضون بهمون بده لطفا کامنت بذاره مرسی 

تشکرنامه!

خیلی فکر کردم چی بنویسم و خب بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم نق نزنم و از زاویه ای نگاه کنم که بشه از همه تشکر کنم حتی از کسایی که چند روز گذشته اذیتم کردن!
اول از همه تشکر میکنم از یکی از بلاگرها که اسم نمیبرم ازش اما سه روز گذشته با حرفاش خیلی حال دلم رو بهتر کرده طرز نگاهش رو واقعا دوست دارم خدا حفظت کنه بعد تشکر میکنم از هولدن بابت گروهی که برای دورهمی زد اگه گروه رو درست نکرده بود امروز من خسته و کوفته کجا ویس میدادم اسم بچه مردم رو اشتباه میگفتم روح خودم و بقیه رو شاد میکردم؟ بعدترش تشکر میکنم از اونی که ایده هات چیپس رو داده خیلی خوشمزه است معنی زندگی میتونه باشه حتی فقط پنیرش رو زیاد کنید لطفا
بعدش تشکر میکنم از اون آقایی که تولد گرفته بود برای (همسر؟نامزد؟دوست؟) و باعث شد یادم بیفته یکشنبه تولد مریم جانمه و براش برنامه ریزی کنم!
بعدش تشکر میکنم از مهربون ترین کارمند آزمایشگاه خیلی مهربونی پدربزرگانه اش و چای داغی که برامون ریخت چسبید بعد تشکر میکنم از رزاقیان که بهم یاد داد یه آدم چقدر میتونه کثیف باشه و بعد تشکر میکنم از استاد گرامی که کلا زده تو کار دایورت 
تشکر میکنم از راننده اسنپی ای که در نهایت ادب و احترام کلی عذرخواهی کرد که بقیه پولی که پس داده یکمی چسب کاری شده بود
و در نهایت تشکر میکنم از رفیق جان که با وجود کلی مشغله باز یادش نمیره بگه قرصت رو بخور مراقب خودت باش و هزارتا حرف دیگه که نشون میده درسته نیستم ولی حواسم هست بهت فکر نکنی حواسمم نیست بعلاوه تشکر میکنم از دوستی که هیچ وقت نمیگه چرا پکری شده خوابالو با دست و صورت نشسته! میاد کافه و از همون بدو ورود باعث خنده ی از ته دل میشه آخه چقدر تو خوبی؟ مرسی که شونزده سال بیشتره من رو با این میسوفونیای مسخره تحمل کردی! و وقتی بهت اعتراض میکنم که چرا سروصدا داره غذا خوردنت مثل من لوس نیستی قهر نمیکنی یا وقتی میگی میدونی اولین باری که محمد و من رفتیم بیرون محمد دقیقا جای تو نشسته بود و من اوق میزنم تو بهم چیزی نمیگی در حالی که اگه من جای تو بودم و تو جای من و این واکنش رو میدادی میز کافه رو میکردم تو حلقت! میدونین بیشعور نیستم ها فقط روی اونایی که واقعا دوستشون دارم یه ذره حساسم فقط یه ذره حساااااااااااسم ها خلاصه که مرسی هستین خصوصا این دو تا آخری که بهترینن به قول قیمت عشقین عشق

دوپینگ

یک مدت جوک ساخته بودن میگفتن رضا زاده صبح ها نون بربری میخوره و دوپینگ میکنه البته موافقم که نون بربری دوپینگ محسوب میشه خود من تو چین صبح ها حس میکردم هیچی نخوردم چون نون بربری نبود!
دوپینگ من خیلی چیزهاست و من به شدت نیاز داشتم دوپینگ کنم چون که دیروز استاد جنگخواه رفتاری از خودش نشون داد که من به سختی ساکت موندم نمیدونین چه حالی شده بودم آخرم البته نشد خودمو کنترل کنم ها رفتم پشت در نمازخونه با لحن تیکه دار گفتم قبول باشه حاج آقا! والا به قرآن دانشجو رو سر یه اشتباه که حتی اساتید دیگه هم میگن کاری نبوده که خرد میکنه که من تو زندگیم هیچ کس حتی دشمنم رو خرد نمیکنم 
حالا فعلا میخوام بسپرمش دست زمان و امیدم به حرفای استاد سیادت باشه که گفتن درست میشه و اگه نشد بگم با استاد جنگخواه صحبت کنن چون ما جنایت نکردیم ولی ایشون با ما عین جنایتکارها رفتار کردن دیروز انقدر بد که من با وجود این که غرورم اجازه نمیده وقتی ناراحتم بروز بدم مگه جلوی دوستای خیلی خاصم توی اسنپ همینجور گریه میکردم از ناراحتی و عصبانیت البته خوشحالم تونستم جلو زبونمو بگیرم اما بشدت انرژیم تحلیل رفت و حرفا و قول های استاد سیادتم خیالمو راحت نمیکرد و به شدت از استاد جنگخواه ناراحتم امیدوارم تا آخر ترم کارم باهاش به دعوا نکشه خصوصا که فرنوش درسش رو حذف کرد و ویدا هم شاید حذف کنه!
امروز با غصه واقعا با غصه بیدار شدم و رفتم سرکلاس آی سی دی ال و هورااا تولد یکی از بچه ها بود و باعث شد یکمی بازیابی شم و جون بگیرم برای دوپینگ اساسی حالا دوپینگ اساسی تو خیال من چی بود؟
خرید کتاب و جینگیلی جات نتیجه اش شد خرید کتاب خاطرات سفیر و سلام بر ابراهیم دو، سه تا پیکسل، یه جامدادی گل گلی، یک دفترچه یادداشت دو تا دفتر که متن های روشون حرفای دلم بود و براشون نیت های خاصی دارم 
از اون جایی که عکس لوکای عزیزم روی هیچ دفتری نبود یه دفتر خریدم با طرح آوینی برای یک سری قول و قرارهای فاطمه شدنم که نه اینجا میشه گفت نه تو کانالم چون مربوط میشه به چیزهایی که اعترافش و سعی در اصلاحش به صورت آشکار درست نیست یکسری عیب های بد پنهان
دفتر نامه هام داشت تموم میشد سالنامه ی امسالم هم طرحش پاکت نامه است اما برای روده درازی مثل من کوچولو بود یه دفتر با طرح عاشقانه هم خریدم برای نامه هام به عزیزانم از این به بعد این سه تا دفترهم جزء وسایلی میشه که وقتی مردم میخوام بسوزونید جلدهاشون چوبیه لطفا یادتون بمونه هر چی دفتر گلی و جلد چوبی دیدین بسوزونین
بعد از دوپینگ دیدم که خب من یه تایم طولانیه کتاب ر ه ش رو خریدم ولی نبردم بدم به کسی که باید بعد میدونستم امروزم استاد مورد نظرم کلاس دارن گفتم برم کادو رو هم بدم بشه دوپینگ آخر امروز و خب میدونین دوپینگ آخر فراتر از تصورم شد! اول که چون نمیشد ماشین ببرم بخاطر زوج و فرد با یه راننده تاکسی خیلی بامزه آشنا شدم که از دم خونه حرفای بامزه زد تا دم دانشگاه برگشتنی هم همینطور و خیلی خوب بود حسی که ازش گرفتم این اولش بعدم که رفتم دانشگاه دیدم استاد هنوز دارن درس میدن رفتم کلاس بغلی نشستم تا تموم شه درس استاد و داشتم فکر میکردم که یکی اومد و گفتم بیا تو این کلاس استاد تا دقیقه آخر نگه میدارن همیشه
حرف زدیم و معلوم شد دانشجوی سیادت و چشم انتظار جزوه است که گفتم امشب آماده میشه کلی ذوق کرد و از ذوقش کلی ذوق کردم اصولا ذوق آدما رو دوست دارم اونایی که ذوق شون بچگانه است بیشتر 
بعدش بالاخره درس دادن استاد فنائیان تموم شد و کتاب رو تقدیم شون کردم و به عجیب ترین شکل ممکن واکنش دیدم اصلا توقع اون حجم از مهربونی رو نداشتم با اینکه میدونستم مهربونن اصلا نگم براتون فقط میتونم بگم خیلی چسبید بهم خیلی زیاد البته اونجایی هم که خواستن اول کتاب تقدیمی بنویسم کلی خجالت کشیدم هم بخاطر بدخطی هم ذهنم قفل بود متنی نبود تو ذهنم و یک کشفی کردم که نمیگم بهتون!
بی ربط نوشت1: استاد آدرس وبلاگمو خواستن دو به شک بودم ماه و ماهی رو حذف کردم یا نه... اومدم خونه دیدم حذف کردم اینا کار اسرائیل
بی ربط نوشت2: خوشحالم دیگه پنجشنبه بداخلاق رو نمیبینم حیف اون قمی که رو دل یکی گذاشتم و نذاشتم درست و حسابی قم بمونیم که به کلاس این برسم
بی ربط نوشت3: چند روزی میشه کامپیوترم میگه تاریخ انقضای ویندوزت داره تموم میشه کد جدید بده، کد جدید رو باید از همون شرکتی که نرم افزار ویندوز رو خریدم بگیرم؟ یا چی؟ چطوریه؟ پشتیبانی شون که خسته است جواب نمیده!
بی ربط نوشت4: عمه من باید آخوند میشد انقدر که عشق سخنرانی کردن داره!

شکستم

قرار بود بلاک باشه طاقت نیاوردم آنبلاکش کردم پیام داد چت کردیم فکر میکردم عشقش هنوز هست برای اینکه خودش رو جمع کنه بهش توپیدم دورش کردم پسش زدم از نقطه ضعفش نسبت به خودم استفاده کردم شکوندمش و شکستم بعد گفت اون رفته خواستم برش گردونم گفت نه قبلا برگردونده اون رو و نمیخواد دیگه باز شکستم که بخاطر یه بی لیاقت شکوندمش لعنت به بعضی دخترا... اولینش خودم

سینما رفتن گروهی از بلاگران

دیروز با اینکه بی نهایت خسته شدم ولی فوق العاده بود مرسی از همگی خصوصا هولدن که دورهمی رو برگزار کرد و پری که تمام مدت عین یه خواهر بزرگتر فوق العاده مهربون و دوست داشتنی حواسش بهم بود و تمام تلاشش رو کرد اذیت نشم واقعا مرسی که هستی پری جانم با همه تفاوت هایی که باهم داریم انقدر مهربونی و انقدر دوست داشتنی ای که برام جذاب ترینی

دیروز یکسری ساعت شش بیدار شدم که خب خیلی زود بود خوابیدم باز هشت بیدار شدم گفتم زوده یک ساعت دیگه بیدار میشم خوابیدم خواب دیدم رعنای عزیزم که قرار بود از هفت تیر باهم باشیم بهم زنگ زده کجایی و من دارم بهش میگم باید میرفتم تبریز فکر میکردم برسم بیام دورهمی ولی خانواده گفتن دیر میشه و راه افتادیم سمت تبریز با قطع تلفن تو خوابم از خواب پریدم دیدم یازده شده و الانه که دیرم شه دیگه بدو بدو کارامو کردم میخواستم زودترم برم بیرون که ماسک بخرم افراد داخل مترو آلوده نشن و از عابربانک پول نقد بگیرم هولدن کله منو نکنه بابت همراه نداشتن پول نقد که بابام گفت بیا هم پول نقد دارم هم تو خونه ماسک داریم تازه فیلتردارم هست بهتره کمتر آلوده میکنی!

ماسک رو که زدم و حجاب کردم حس کردم اوخ اوخ شدم شبیه بیوه سفید و انگاری به عنوان آخرین بازمانده داعش دارم میرم سر بلاگرهایی که به نیت دیدن فیلمی که برای خراب کردن ما ساخته شده ببرم و سریع عکس گرفتم از اون صحنه ترسناک و فرستادم رعنا گفتم این شکلی میام که یه وقت از دیدن من نترسه کلا نیاد

ساعت دوازده و ربع جلوی مغازه بی بی رعنا جانم رو دیدم و چون من میترسیدم بخاطر پا درد من طول بکشه و دیر برسیم کلی زود راه افتادیم سمت قرار اصلی توی متروی صادقیه و خدا رو شکر مترو خیلی خلوت تر از چیزی بود که فکر میکردم و الکی میترسیدم! انقدر میترسیدم که قبل از اینکه بفهمم رعنا به ما نزدیکه میخواستم یکمی مسیرمو دور کنم از متروی پیچ شمرون برم که مجبور نشم خط عوض کنم ولی رعنا رو یافتم و از هفت تیر رفتیم 
رعنا از همون اولی که باهاش هم صحبت شدم تو ذهنم یه چیزی بود تو مایه های سید عزیزم وقتی دیدمش واقعا حس میکردم دوباره زمان برگشته به عقب سید هجده سالش شده و باهاش اومدم بیرون عین همون موقع هاش بود و از الان میتونم یه نمای کلی از آینده اش داشته باشم و امیدوارم رعنای عزیزم هم مثل سید دوست من بمونه با وجود اینکه برخلاف من که بچه تر از سنم هستم کلا بجز چهره اش که مطابق سنشه عاقلتر از سنشه کلا خیلی فهمیده و خانوم و مهربون و عزیز دل 
خلاصه رفتیم و زودتر رسیدیم و رعنا جان به خاطر سرفه های من لطف کرد رفت آب خرید و منم خرد نداشتم پولشو بدم... مثل تاکسی که کلی خندیدیم وقتی بچه ها حساب کردن دو هزار و هفتاد و پنج و من مونده بودم اون بیست و پنج تومن آخرشو مگه میشه کسی بده اصلا مگه سکه بیست و پنج تومنی مونده؟ خلاصه که رعنا رفت و برگشت و یک خانومی رو نشون داد بهم گفت فکر کنم از بلاگرها باشه گفتم بریم بپرسیم و دیدیم بله ف.ن عزیزمه و خلاصه که چون زودتر رسیدیم وایستادیم تا بقیه بیان که از دور دیدم هولدن و یک نفر دیگه دارن میان یادم نیست کی بود و از دور دست تکون دادم ندید دیگه رفتیم سمتش و بعد در نهایت اعتماد به نفس به ما میگفت خب میپرسیدید که خروجی ایستگاه تاکسی کجاست که یهو دید ااع خودش اشتباهی خارج شده! 
رفتیم جایی که قرار بود وایستیم و کم کم بچه ها اومدن و هولدن طبق عادت با اومدن هر فرد همه رو معرفی میکرد که خب کار درستیم هست تازه من به شخصه به سختی اسما رو یاد گرفتم با اینکه هولدن بارها معرفی کرد همه رو و خیلی خیلی خوشحالم که دیگه به اسم یا فاطمه زهرا نمینویسم و به شوخی وسط خیابون داد نمیزد یا فاطمه زهرا هر چند که سر تغییر اسمم تیکه انداخت توی روف گاردن!
وقتی همه کسایی که قرار بود بیان مترو جمع شدیم هولدن چهارتا تاکسی گرفت و هر تاکسی رو به صورت سه تا خانوم یه آقا راهی کرد به سمت کوروش وقتی رسیدیم داشتیم اطراف رو نگاه میکردیم کدوم سمتی بریم که یهو یکی اومد جلو گفت نیوشایی؟ و وقتی گفتم بله گفت کوالای پیرم جا داشت از ذوق بالا پایین بپرم و جیغ بزنم و کلی جلف بازی در بیارم ولی سرماخوردگی و بی حالی ناشی از اون و یک عامل دیگه ای که بماند چون گفتنش ممکنه یکی رو ناراحت کنه خودداری کردم که کسی از رفتار من اذیت نشه
کوالای عزیزم با تصوراتم خیلی فرق داشت و خیلی خیلی خوشحالم دیدمش دوست جان عزیزم رو حلال مشکلات جنگخواه و دوست جزوه های خفن دارم رو که شروع دوستیش با من از سر قرارهای کتابخونی من با دوستام شروع شد هر چند که نشد خودم ادامه بدم که بخوام ادامه بده
بعدش رفتیم داخل و با آسانسور رفتیم بالا فقط من نمیدونم آیا این انصافه؟ وقتی ما سوار آسانسور شدیم هی نمیرفت بالا و آخر گفتن شاید وزن زیاده بعد کوالا با وجود کوچولو بودنش پیاده شد آسانسور رفت بالا آیا انصاف بود؟ بچه ام اصلا وزنی نداشت آخههه!
دیگه رفتیم روف گاردن کوروش و تمام مدت پری جان دست منو گرفته بود که هم بخاطر تند تند رفتن هولدن تند تند راه نرم خسته و اذیت شم هم کلا اگه پله ای بود بتونم راحت تر برم یه جایی یهو گفت وای ماهی (پری هنوز من رو به اسم ماهی میشناسه و نمیدونه چقدر ماهی گفتنش برام خوشاینده البته شنیدنش رو فقط از زبان پری و یک نفر دیگه دوست دارم یه جور محبت خاصی همراهش هست) دستمو با فاصله ازت میگیرم هم حرارت حس میکنم و برخلاف من پری جان و به قول صبای عزیزم که حسابی جاش خالی بود و کلی ناراحتم که نیومد بانوی صلح مثل همیشه دستاش خنکی داشت سر همینم که من تا یکم راه میرم سریع به دمایی میرسم که احتمال داره آتیش بگیرم و شعله ور شم ولی پری همیشه دستاش خنکی داره جزو کساییه که دوست دارم موقع پیاده روی های دورهمی دستشو بگیرم یکم خنک شم!
خلاصه نشستیم و هولدن یکم شوخی کرد و بعد باز همه رو معرفی کرد و یکم از آبمیوه هایی که امین خریده بود توزیع شد یعنی خیلی خوب بود گلبول که اومد دیدم خوراکی خریده بعد امین هم که اومد دیدم خوراکی خریده کلا هولدن به هر کسی تونسته بود بگه گفته بود انگاری
خلاصه رفتیم فیلم رو دیدیم و وسط فیلم من حس کردم اوخ اوخ الان استفراغ میکنم چون غذا نخورده بودم و بعدش یهو شکم خالی آبمیوه خوردم چادر حسنی هم کمر داره که روی شکم بسته میشه سرماخورده هم بودم و کلا زود تهوع میگیرم یک چند دقیقه ای چشمامو بستم ولی چون غالب فیلم عربی و انگلیسی بود و من نود درصد تلفظ داعشی ها رو نمیفهمیدم جز یکی شون که نمیدونم چی بلژیکی بود و توی تبلیغاتشون بود چشمامو باز کردم فیلم رو از دست ندم یهو یادم اومد آدامس همراهمه و من یک آپشنی که دارم هر چقدر تهوع داشته باشم اگه بخاطر ضعف باشه با جویدن آدامس در عرض سی ثانیه خوب میشم و شدم تازه یه چیزیم برای سرفه زهرا (درست گفتم دیگه ان شاء الله اسم ها قاطی نشدن تو ذهنم) یادم داد که نفس عمیق بکش نگه دار از بین دندونات بده بیرون خیلی خوب بود سرفه ام کم شد واقعا خلاصه فیلم تموم شد و رفتیم بیرون
یعنی عاشق پریم من انقدر این دختر احساساتیه و همه احساساتش تو صورتش نمود داره که حد نداره قشنگ رنگش پریده بود بخاطر فیلم و دستاشم حسابی یخ کرده بود و به قول هولدن در نهایت تعجب از فیلم خوشش اومده بود منم انتظار نداشتم پری خوشش بیاد نمیدونم چرا ولی فکر میکردم خوشش نیاد از فیلم
آها یه چیزی هم از قلم انداختم جلوی سینما که جمع شده بودیم قبل شروع فیلم یادگار و همسرشون هم به جمع ما پیوستن خیلی خوب بودن خیلی بهم می اومدن امیدوارم خوشبخت و عاقبت بخیر شن یه عذرخواهی هم به آقای یادگار بدهکار شدم چون بعد فیلم ندیدمشون که عذرخواهی کنم تو سالن سینما موقع فیلم دیدن چند بار موقع سرفه کردن و تقلا کردن تو صندلی (من کلا یه جا نمیتونم آروم بشینم) محکم خیلی هم محکم پام خورد به پشتی صندلی ای که ایشون نشسته بودن یعنی یکی اونجوری یکی میکوبید تو صندلی من خونش پای خودش بود
خلاصه رفتیم روف گاردن صحبت پیرامون فیلم و باز هم بحث های زمر53 و هولدن تخمه کم داشت خدایی بعدش دیگه هولدن داشت میپرسید کدوم پست منو دوست دارین که نصف کاره موند روهوا و یکی از آقایون (گمونم آقا عامر) خداحافظی کردن بعد از یکم یکی از بچه ها گفت پول خوراکی هایی که گرفتین رو بگید چقدر شده بدیم و اینا که هولدن گفت اصل پول رو اونی داده بود که رفت و خلاصه بعد از سماجت های بچه ها گفت هر کس هر چقدر میخواد بده و یه پولی جمع شد و بعد از کلی صحبت به پیشنهاد هولدن (پیشنهاد کس دیگه که نبود؟ خدایی یادم نیست چون همه گفتین پیشنهادت خوب بود نوشتم پیشنهاد هولدن) قرار شد اسمامون رو بنویسیم و قرعه کشی کنیم چقدرم جذاب شد قرعه کشی مون و حتی یکی از کارکنان جذب شد و هولدن برای یکی از قرعه ها ازشون خواست که قرعه رو بردارن و بعدم رفتیم همونجا بچه ها جایزه هاشون رو خریدن و توی صفحه اول کتاباشون براشون یادگاری نوشتیم 
بعدشم دیگه رفتیم دم در و یکسری ها که عجله داشتن یا با مترو نمیخواستن برن خداحافظی کردن و بقیه هم با چندتا تاکسی رفتیم سمت مترو و حریر ازمون جدا شد رفت کرج مینا جون رفتن سمت اتوبوس ها و بقیه سوار مترو شدیم و کم کم چندتا چندتا از هم جدا شدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود
من همیشه از دورهمی ها انرژی میگرفتم اما این بار بخاطر مریضیم و فشار روانی فیلم واقعا خسته شدم اما بی نهایت خوش گذشت مرسی از هولدن برای برگزاری و مرسی از بقیه که اومدن و تشکر ویژه از پری که همه ی مدت هوای منو داشت فدایی داری شما خانوم 
جای دوستانی هم که نیومدن خالی واقعا

از وب هولدن میتونین روایت خودش و بقیه رو هم بخونید : کلیک

سفرنامه چین "شانگهای" و قسمت آخر

وقتی رسیدیم شانگهای شب شده بود تقریبا نه بخاطر مسافت ها بخاطر ترافیک سر همینم بعد یکم گشتن و شام خوردن توی رستوران سلف سرویس رفتیم هتل و خوابیدیم و فرداش یکی از جذاب ترین روزهای سفرمون بود کلا من خیلی از شانگهای خوشم اومد انقدر که امکانش هست یه روزی بخوام اونجا زندگی کنم
اول از همه رفتیم تی وی تاور که خیلی جذاب بود چون قشنگ طبقه آخر زیر پات هم شیشه بود و میتونستی کل شهر رو ببینی خیلی خیلی جذاب بود برای من ولی خب ارتفاعش انقدری زیاد بود که یکسری از هم سفرها مثل عمه خودم و مامان الیکا جرئت نکردن بیان توی بالکن شیشه ای و از همون داخل شهر رو نگاه کردن ولی ما کلی خل بازی در آوردیم خیلی خوب بود خیلی پایینشم یه موزه بود بزرگ و محشر از این جهت که قشنگ حس میکردی رفتی چین قدیم داری تو چین قدیم زندگی میکنی 
بعد از تی تاور رفتیم کارخانه ابریشم و اونجا تازه فهمیدیم که اووو چه جالب دو جور پیله کرم ابریشم داریم پیله هایی که یک کرم بافته و ازش برای لباس و پارچه استفاده میشه و پیله هایی که دو تا کرم بافتن و ازش برای پتو استفاده میشه و منم که عاشق جک و جونور کلی لذت بردم تازه چندتا پیله رو هم خودم باز کردم بعدم مراحل تهیه پتو رو طی کردم باحال بود خیلییی زیاد هم با حال بود
بعدش رفتیم باغ نمیدونم چی چی! و خوشگل بود کلی ولی خب من بشخصه اگه بنا به بحث باغ و طبیعت باشه هانگژو رو می پسندیدم نه شانگهای رو شانگهای مدرن بودنش جذاب بود خیلی هم جذاب البته هانگژو ثروتمندنشین ترین قسمت چینه و بقیه رو دهاتی میدونن! حتی پکنی های پایتخت رو و حتی شانگهایی ها رو ولی بافت شانگهای برای من جذاب تر بود شایدم بخاطر روز آخرش باشه که میرسیم بهش!
بعد از باغ رفتیم سیرک همچینم برای من جذاب نبود آکروبات هاشون و خیلی بهم نچسبید ولی کروز بعدش حسابی چسبید خیلی هم زیاد چسبید و لذت بردم خصوصا که با الیکا کلی خندیدیم به چی؟ بماند خصوصیه برای من و الیکاست فقط!
بعدشم برگشتیم هتل وسایل جمع کردیم و آماده شدیم برای فردا و دیزنی لند و برگشت به ایران صبح طبق ارا ساعت ده رفتیم سمت دیزنی لند و یازده رسیدیم و بعدش از شروع جایی که پیاده شدیم تا برسیم به ورودی دیزنی لند یه پل بود که روش عکس شخصیتای کارتونی رو زیر تیرهای چراغ برقش زده بودن و همون انقدر راه بود من دیگه نا نداشتم برای همین برام ویلچر گرفتن و همین ویلچر باعث شد بدون صف بتونیم بریم همه جای دیزنی لند رو ببینیم چون مسیر کسایی که ویلچر داشتن و همراهاشون جدا بود وقتی شب شد و برگشتیم تو اتوبوس من و الیکا تنها کسی بودیم که تقریبا بیشتر از نصف وسیله های دیزنی رو بازی کرده بودیم و کلی بهمون خوش گذشته بود بقیه بخاطر صف حتی یکی هم نتونستن برن و در جریان نبودن فقط با 660 یوان ناقابل یعنی یه چیزی نزدیک به ششصد تومن خودمون میتونستن بلیط فست بگیرن و تو صف نباشن که البته بازم در حد رایگان رفتن ما مزه نمیداد! تو اتوبوس انقدر فخر فروختیم! تو فرودگاهم لیدر جان گفته بود ویلچر بگیرین تا صف واینستید و گرفتیم و دیگه نگم براتون خیلی خوب بود کلی لذت بردیم بعد جالبه کل سفرمون ما یه چینی خوشگل ندیدیم امااا این کارمند ترکیش ایرلاینی که ویلچر منو هل میداد خیلی خوشگل بود کلا همه مون ماتش شده بودیم 
بعدم یه چیزی که من کلی لذت بردم من رو یه جایی از عمه ام حتی جدا کردن و جدا بردن برای بازرسی و بعد چون روی ویلچر بودم کلا نخواستن لباسمو (سویشرتمو) در بیارم یا ساعتمو یا کیفمو از زیر دستگاه رد نکردن فقط با اینایی که برای پیدا کردن فلز استفاده میکنن چک کردن فلز باهام نباشه بعد اون آقاهه منو برد پیش بقیه دیدم بقیه لختن! مجبور کرده بودن حتی بلوزشون رو اگه جیب داشت در بیارن خیلی صحنه خنده داری بود تازه کل وسایل کیف شونم گشته بودن که سر اینم این بار تکی فخر فروختم و الیکا میگفت بذار برسیم تهران میکشمت خلاصه که خیلی خوب بود و چون با ویلچر منو تا هواپیما بردن موقع پیاده شدن هم برام ویلچر آورده بودن و برگشتنی هم تا دم تاکسی نه صف وایستادم نه چیزی همه کارامونم کارمندهای فرودگاه کردن خیلی چسبید! 

چندتا چیز کلی یکی در مورد زبونشون اولا که صحبت کردن شون حتی وقتی داشتن قربون صدقه هم میرفتن بخاطر بلند حرف زدن شون و آواشون شبیه دعوا بود و نمیشد بفهمی مگه صورت شخص رو میدیدی بعدم که نوشتارشون وحشتناکه برای هر چیزی شکلش رو میکشن و حرف ندارن مثل بقیه زبان ها اصلا یه وضعیااا و تازه کسی که دیپلم داشت شاید میتونست تا حدی با سواد محسوب شه و بخونه و بنویسه
بعد در مورد امنیت که امنیت شون فوق العاده بود ما شب دیر وقتم رفتیم بیرون ولی کسی مزاحم نشد و بعدا لیدر گفت اینجا پلیس رو نمی بینید زیاد ولی دوربین زیاده سر همینم کسی دست از پا خطا نمیکنه
غذاهاشون همه شیرین بودن شیرین میگم شیرین میشنویدها حتی پاپ کرن هاشون شیرین بود انگار قند میخوردی در این حد بعدشم که این که خیلی ها فکر میکنن همه چینیا حشره میخورن واقعا فکر غلطیه گوشت غالب اونجا واقعا گوشت گاوه بعدش ماهی و مرغ و سایر موجودات دریایی مثل میگو و خرچنگ و هشت پا که فوق العاده لذیذ بودن فقط بعضی غذاهاشون پنیر خاصی داشتن که با وجود مزه شیرین و نسبتا خوب بسیار بد بو بود و خوردنش کار هر کسی نبود واقعا
بعد عجیب ترین چیز کلا مالکیت معنا نداره تو چین و فکر کنم قبلا درموردش نوشتم که بعد یه تایمی همه چی مال دولت میشه
و اینکه درسته همه چی فیلتر بود ولی یه کاری که کردن و خوبه یه چیزی رو جایگزین کردن برای تمام فیلترها که انقدر خوب و کامل هست که مردم احساس نیاز نکنن کاش ایرانی هام یاد بگیرن اگه میخوان سایتی یا اپلیکیشنی رو فیلتر کنن اول بهترشو بسازن بعد دست به فیلتر ببرن
و اینکه اگه گذرتون به چین افتاد حتما کنسرو ببرین چون ممکنه از فست فود خسته شین و غذاهای باب طبع تون پیدا نشه برای اکثر همسفرهای من این مشکل وجود داشت
ان شا الله شب هم پست دورهمی رو مینویسم

سفرنامه چین "هانگژو قسمت دو" (۴)

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • نظرات [ ۲ ]
آنچه گذشت: سفرنامه چین "هانگژو قسمت یک"
فکر نوشتن سفرنامه هانگژو + بعدش نوشتن داستان کانال رگا + جمع آوری مطالب پاورپوینت برام شده کابوس اصلا! دیگه دارم از تایپ بیزار میشم تازه باز دانشگاه شروع شد باز تایپ گزارشکار باز ریخت نحس میثم ااای خدااا! یعنی کلاس های میثم رو فقط به خاطر اینکه درسش خیلی جذابه و انصافا معرکه درس میده و وجود فرنوش میتونم تحمل کنم و گرنه حذف میکردم ترم دیگه با خیل تاش میگرفتم اون که میتونه بفرسته رویان هم بخوره تو فرق سرش! 
یکی از مزایای حاتمی این بود که خیلی به سحرخیز باش تا کامروا شوی معتقد نبود و صبح ها ساعت ده حرکت میکردیم البته از اون طرف شبا ده و یازده برمیگشتیم هتل ولی خب برای من راحت تر بود خلاصه روز اول قرار شد بریم یه جایی حالت جنگلی که یه رودخانه بود گمونم! از وسطش رد شده بود و رفتیم اونجا قایق سواری و کلی تو قایق خوش گذروندیم البته من چون سریع تو قایق میخواد تو دریا باشه تو رودخانه باشه تو دریاچه باشه موج باشه موج نباشه تهوع میگیرم دیمن هیدرینات خوردم و حسابی خوابالو شده بودم ولی بیدار موندم چون خیلی خوشگل بود و از جالبی هاش اینکه یه سمت بافت گیاهی و جنگل بود یک سمت پر آسمان خراش
بعد از قایق برنامه ی چای خوری داشتیم متفاوت با مراسم چای پکن توی پکن ما رفتیم یه مغازه ی مدل سنتی و مراسم چای اجرا کردن برامون و کلی چای های مختلف بهمون معرفی کردن ولی اینجا رفتیم مزرعه ی چای و فقط چای سبز بود که از سر زمین میچیدن میاوردن دم میکردن! کاملا از تولید به مصرف! ولی خب من مراسم چای و مزه چای هایی که تو پکن خوردیم رو بیشتر دوست داشتم 
بعدش چون آقای حاتمی اعتقادی به روح نداشتن! به جای اینکه بریم ناهار بخوریم رفتیم یه معبدی توی کوه های هانگژو که برای رفتن به معبد باید سوار تله کابین میشدیم و وقتی رسیدیم معبد داشتن یکسری اعمال خاصی رو انجام میدادن و هر کس دعایی داشت میتونست بنویسه بده به یک بنده خدایی که اونجا بود و یه چیزی شبیه زنگم بود میزدن که مثلا معنیش همون ان شا الله حاجت روا شی یا بهش برسی خودمون بود بعد از اینجا چون بشدت همه گرسنه بودن رفتیم ناهار ساعت پنج بعد از ظهر بود البته و جا داره بگم تو مسلمون نیستی حاتمی اون روز اکثریت مشکل براشون پیش اومد!
بعد از ناهار! که بهتر بود اسم شام روش بذاریم رفتیم دیدن برج ایفل مصنوعی! نظر شخصی من اینه که اگه گذرتون افتاد هانگژو وقت تون رو ابدا تلف نکنید به چند دلیل اصلا جای خوشگل و جالبی نیست بعدشم که خیابون رو به روش پر از رستوران های چینیه بعد بوی پنیر غذاهاشون انقدر تند و بده احتمال زیاد اذیت میشید اکثر هم سفرهای کن از بوی غذاها و دیر غذا خوردن البته داشتن دلپیچه میگرفتن
بعدشم برگشتیم هتل و من شکرگزار نعمت فیلترشکن و نت شدم و شروع کردم به چت با رفیق جان و باز موبایل به دست خوابم برد! اصلا سخت ترین قسمت سفر چین من بعد از این مسئله که میرفتی دستشویی آب نبود باید با دستمال خودت رو پاک میکردی و برای من واقعا مصیبت بود این بود که توی طول روز کلی خسته میشدم و داغون میرسیدم هتل و بعد اونجا ساعت دوازده بود ایران هفت و نیم و من زود خوابم میبرد و بعد بیدار میشدم میدیدم رفیق جان خیلی دیر خوابیده و خوب نبوده و نشده باشم واقعا فشار روانی بدی روم بود از این جهت اصلا دیگه غلط بکنم جایی برم که اختلاف ساعتش بیشتر از یکی دو ساعت باشه
فرداش اولین جایی که رفتیم باغ وحش بود و من و الیکا تمام مدت به ذوق دیدن پاندا داشتیم میرفتیم ولی مواجه شدیم با یه کوه پشم سیاه و سفید که باسن مبارک رو کرده بود سمت ملت و خوابیده بود من اونجا پیشنهاد دادم تتلو بذاریم حتما بیدار میشه ها گوش ندادن و خلاصه که نشد ببینیم پاندا جان رو
بعدش رفتیم ناهار که باز جریان دیروز نشه و بعدشم ونیز مصنوعی این یکی قشنگ بود و بازم سوار قایق شدیم و بسیار بسیار خوش گذشت و کلی خاطره شد برامون البته ناگفته نماند آقای حاتمی میگفت دیر رسیدیم ساعت کاری قایق ها تموم شده دیگه نمیبرن و ما خودمون با قایقران ها صحبت کردیم و رفتیم شمام رفتین هانگژو شنبه یا یکشنبه برین توی تعطیلات تا بعد تاریکی قایقا کار میکنن شباش قشنگ تره! تازه حاتمی میگفت ااا من خودم اینجا رو شب نرفتم و با آخرین گروه خودشم رفت!
از ونیز چون دو ساعت بیشتر راه نبود راهی شانگهای شدیم و رفتیم شانگهای و یکم خیابون های شانگهای رو گشتیم و رفتیم هتل اتاقا رو تحویل گرفتیم 
بعدش چون قول داده بود ما رو ببره شام سلف سرویس چینی شام رو رفتیم رستوران چینی سلف که البته مدل کره ای بود یعنی باربیکوی کره ای وسط میز گذاشته بودن برای همین من الان شک دارم اونجا اصلا چینی بوده باشه ولی خب خیلی خوب بود کلی خندیدیم چون باید خودمون میپختیم میخوردیم و خیلی فان بود و کلی خوش گذشت یکی از بهترین قسمت های سفر اونم برای یه شکمو مثل من همین بود واقعا
شانگهای هم باشه فردا مینویسم ان شاء الله اونم تو یه پست جمعش میکنم!

سفرنامه چین "هانگژو قسمت یک" (٣)

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • نظرات [ ۲ ]
بعد حدود شش ساعت رسیدیم هانگژو منم اول میخواستم توی راه درس جنگخواه لعنت الله علیه رو بخونم اما بعدش دیدم بهتره بخوابم دارم عصبی میشم! و از اونجایی که خوش خوابم تقریبا 5 ساعت از شش ساعت رو خواب بودم اون وسطا بیدار میشدم میدیدم منظره قشنگه میگفتم نخوابم بیرون رو ببینم ولی باز سریع میخوابیدم! خوشحالم الیکا نمیدونه و گرنه الان کلی سر به سرم میذاشت که تو هم مثل فلانی هستی دیدی گفتم جفت هم هستین!
جریان از این قراره که بعد صمیمی شدن من و الیکا تو اتوبوس همیشه کنار هم بودیم بعد سایر افراد تور رو سوژه میکردیم چون بقیه بخاطر خستگی میخوابیدن معمولا بعد بامزه میخوابیدن یا مثلا یکسری بیکار بودیم الیکا شروع کرد زوج ساختن! اینجوری که میگفت دختر فلان خانواده با پسر اون یکی خانواده بعد به من گیر داده بود که تو و آقای فلانی هم با هم چون جفت تون از خیلی جهات خاصین مثلا اون تنهاست تو هم فقط عمه ات همراهته، هر دو غذای چینی میخورین، بعد اصلا به هم میاین! وقتیم فهمید شماره داده که عکسایی که شب اول ازم گرفته بفرسته دیگه مگه ول کن بود خلاصه تا بچه دار شدن رویاپردازی کرد من دیگه مرده بودم از خنده واقعا زده بود تو خل بازی 
شب قبل حرکت آقای بهشتی شماره آقای حاتمی رو دادن بتونیم باهاشون تماس بگیریم و منم شب اولین کار imo و تلگرام رو چک کردم ببینم چه ریختیه چون این تور ما لیدرهاش یکم معیوب بود مغزشون یهو میدیدی هیچ علامتی دستشون نیست! خلاصه وقتی دیدمش از همون جا میخواستم برگردم تهران! هر چقدر آقای بهشتی خوب بودن از لحاظ اخلاقی چهره آقای حاتمی میگفت قراره بقیه سفر کوفت من بشه!
ولی وقتی دیدم شون نظرم صد و هشتاد درجه عوض شد میدونین در کل آدم چاخانی بود اما خب آدم بدی نبود سفرمم کوفتم نشد تازه خیلی خیلی هم مراعات منو میکرد حتی از آقای بهشتی آرومتر راه میرفت و حواسش بود خسته نشم هانگژو و شانگهای واقعا بهم خوش گذشت چون کمتر خسته شدم البته جدای آقای حاتمی خود همسفرهام دیگه میدونستن من تواناییم یکم کمتره مراعات میکردن و خلاصه که خوب بود خیلی خوب بود
وقتی رسیدیم هانگژو شب شده بود و آقای حاتمی گفتن شنیدم از پکن ناراضی بودین چون خرید نرفتین و خب درستم میگفت اکثریت همسفرهای ما عاشق خرید بودن و ناراحت بودن که تو پکن فقط شب اول رفتیم یه جا که خیلی هم گرون بود خلاصه که آقای حاتمی گفت چون ساعت حدود هفت شبه و اگه بریم هتل کلا امروزتون سوخت میشه میبرم تون یه خیابونی خرید همونجام میریم کی اف سی
خلاصه رفتیم جایی که میگفت و متاسفانه اسمش سخت بود یاد نگرفتم و اول رفتیم شام خوردیم و بعدش هر کس رفت سمت خودش تا ساعت یازده که قرار بود جمع شیم بریم هتل من و عمه یکی دو تا پاساژ رو سرسری قدم زدیم و بعدش من گفتم چون زیاد نشستم امروز پام اذیته تا وقتیم به حالت افقی در نیام درست نمیشه متاسفانه (یکی از باگ های مهم خلقت منه!) رفتیم استارباکس که دیدیم اااع آقای حاتمی و یه آقا و خانومی اونجان دارن حرف میزنن که بعدا فهمیدیم همکارهاش بودن و اونام لیدرن و اون آقا که اسمشم نمیدونم تو هانگژو چندجایی هم به من خیلی کمک کرد که وسیله هام رو جا به جا کنم یکی ایشون یکی راننده اتوبوسی که تو تایمی که هانگژو و شانگهای بودیم در امر جا به جایی وسایل من واقعا زحمت کشیدن! بعدشم بابای الیکای عزیزم که البته ایشون از اونجایی که یک مرد ترک اصیل بودن حواسشون به همه بود هر کس کمک میخواست بدو کمکش میکرد تو طول سفرم که ما رو حسابی شرمنده کردن واقعا
از حرفم پرت شدما! تو استارباکس بودیم که یهو خانوم دکتر این خانوم دکتر منظور پزشک نیست دکتری داشتن بهشون میگفتن خانوم دکتر با دختر و پسرش اومدن و بعد الیکا اینا که اونجا کلی خندیدیم و شوخی کردیم و گفتیم کاش اصلا همینجا قرار میذاشتیم خصوصا که بعدش خانواده ی مهربون و دوست داشتنی غضنفریم اومدن اونجا من عاشق دختر کوچیکه ی این خانواده بودم به جرئت میگم زیباترین دختربچه ایرانی که تا امروز دیدم نیتاست بعدم یه خواهر بزرگتر داشت به اسم نیوشا و خب لر هم بودن و مثل بقیه لرها مهربون ذقیقا من رو یاد هانیه جانم و خانواده اش مینداختن که خیلی خونگرم و دوست داشتنی هستن همون طوری بودن و اتفاقا هم محله هانیه جانم!
توی تورمون سه تا خانواده دیگه هم بودن یک خانواده پنج نفره که دو تاشون دختر بودن و یکی شون پسر و یکی از دخترا قل پسره بود و خیلی خیلی شیطون بودن و گاهی میخواستی بخوری شون بخاطر نمک شون گاهیم انقد لوس میشدن میخواستی خفه شون کنی و اینکه وجودشون برای من نعمت بود چون دوتا دخترا و مادرشون محجبه بودن و یه جورایی منو از تو چشم بودن و تابلو بودن بخاطر حجابم در آورده بودن خیلی سخت با بقیه می جوشیدن ولی خانومه خیلی مهربون بود یک بارم مانع زمین خوردن من شد 
یک خانواده چهارنفره هم بودن که یک زن و شوهر جوان بودن با دو تا بچه واقعا کوچولو یه دختر و یه پسر خیلی ناز ولی بینهایت لوس و رو مخ هی گریه میکرد هی لوس میشد و در نهایت یه خانواده پنج نفره دیگه مشهور به خانواده دکتر چون همه شون پزشک بودن جز پسرشون که بنده خدا اوتیسم داشت شامل یک زن و شوهر میانسال دختر و پسرشون و مادرخانومه این خانواده تمام طول سفر رو مخ من و الیکا و اکثریت تور بودن با رفتارهاشون من به شخصه از مادربزرگه یکمم میترسیدم وقتی میخندید...! و درنهایت اون آقای تنها که شیرازی بودن و توی صحبت ها فهمیدم خفن ترین فرد تور هستن هم از نظر تحصیلی هم کاری ولی لو نمیدم بهتون فقط میگم نزدیک بود دچار کمای مغزی شم همین!
خلاصه روز اول هانگژو با یکم پاساژگردی و شام کی اف سی و رفتن به هتل و استراحت و خواب گذشت و البته این توافق که پکیج بگیریم از آقای حاتمی و جاهای بیشتری رو توی هانگژو و شانگهای ببینیم مثل باغ وحش و دیزنی لند و ونیز مصنوعی و سیرک و کروز که روی تورمون نبود و خریدیم چون میخوام پست طولانی نشه فعلا همین رو داشته باشید شب میام روز اول هانگژو رو مینویسم ان شاء الله
بی ربط نوشت 1: دیروز یعنی صبح روز چهاردهم فروردین یکی از هم دانشگاهی هام پدرش فوت شد امروز خاکسپاریش بود اگه براشون فاتحه ای بخونید یا در صورتی که حالش رو داشتین براشون نماز وحشت بخونید ممنون میشم اسم پدر مرحومش عبدالرضا و اسم پدربزرگش حاجی 

سفرنامه چین "پکن قسمت دو" (٢)

خب جالب بود یک بنده خدایی دیشب میگفت چرا از غذاها با آب و تاب نگفتی و اینا حالا موندم مفصل و طولانی بگم یا مفید مختصر و خلاصه؟
دومین شب اقامت ما در پکن مصادف شد با شب سال نو و ما با آفای بهشتی و چندتا از خانواده ها رفتیم یک رستوران ترکیه ای اولش آقای بهشتی آهنگ گذاشتن ولی هیچ کس بلند نمیشد برقصه و این برای من واقعا عجیب بود چون من وقتی بی حجاب بودم امکان نداشت در چنین شرایطی نرقصم دیگه گفتم من بخاطر حجابم ضایعست برقصم شماها که نباید براتون مهم باشه پاشید دیگه ولی کسی بلند نشد تا آخر سر عمه خودم بلند شد و منم پشت سرش بلند شدم شروع کردم دست زدن و پشت سر من الیکا (رفیق فاب من شد از این شب به بعد) بلند شد و بعد بقیه جوون ها و بعدم به زور لیدر رو بلند کردیم برقصه بنده خدا خلاصه زدیم و رقصیدیم و کلی خوش گذروندیم که گارسون اومد وسط و گفت برن آهنگ آذری بذارن و برامون آذری رقصید خیلی هم زیبا و نرم و حرفه ای فقط حیف من قول داده بودم نرقصم و گرنه بشدت داشتم وسوسه میشدم همراهیش کنم چون اگه یه رقصی رو خوب بلد باشم همین آذری و بعدشم لزگیه خلاصه که به سختی خودمو رو صندلی در حال دست زدن نگه داشتم این رو دارم جدی میگم یکی از سخت ترین قسمت های تغییر من و حفظ آبروی چادرم کنار گذاشتن رقص در جمع های مختلف این مدلیه من حتی تو اتوبوسم وقتی آهنگ میذاشتن یه قر ریز میرفتم الیکا غش غش میخندید که فقط منتظر آهنگیا! خلاصه بعد از کلی خنده و شادی و تحویل سال رفتیم هتل 
توی رستوران که بودیم رفیق جان و حریر عزیزم بهم پیامک دادن و جواب دادم وقتی رسیدم هتل دیدم اااه چقدر تلگرام پیام دارم و از همه عجیب تر با اینکه یکی گفته بود ازم متنفره بهم پیام داده بود و دست دوستی دراز کرده بود کلی هم کوتاه اومد گفت اصلا من دیگه نمیگم با فلانی چت نکن فقط هر چیزی نگو! اما میدونین من هر کاری میکنم نمیتونم اونی باشم که اون میخواد و میریم رو اعصاب هم برای همین الان باز بلاک شده باشد که رستگار شویم (آهای اونی که میدونی فردا قرار بود چی بشه نیای نق بزنیا)
خب داشتم میگفتم برگشتیم هتل و بعد کلی چت موبایل به دست غش کردم
صبح باز ساعت 8 تو لابی هتل بودیم ادامه ی گردش پکن این بار صبح زود اول رفتیم کارخونه یشم و بعدشم دیوار چین یه جایی هم که دیروزش رفته بودیم چون عکس نگرفته بودم یادم رفت بگم رفته بودیم کارخانه مروارید و اونجا یه خانومی یه صدف رو تشریح کرد یکی هم من به کمکش تشریح کردم خیلی جذاب بود بعد فهمیدیم که مروارید رنگ های مختلفی داره که دلیلش آبی که توی اون رشد میکنه هستش و توی چین فقط مروارید صورتی و بنفش رو میشه پرورش داد و رنگ هایی بود که ما فکر میکردیم جزو اونا نیست ولی توضیح دادن جزو هموناست و آب شور یا آب شیرین بشدت روی رنگ تاثیر میذاره متاسفانه الان یادم نیست آب شور مروارید سیاه میداد آب شیرین مروارید سفید یا برعکس بعدم گفت اگه میخواهید متوجه شید اصله یا نه به هم بسابید باید یه گرد سفید رنگ تولید شه و بعد پاک کردنش خراشی رو مروارید نباشه
توی کارخونه یشم هم گفتن اکثریت فکر میکنن یشم فقط سبزه اما رنگ بندی داره و مشهورترینش سبزه بعد نشون دادن چطوری سنگ یشم رو با آب تراش میدن و چیزای مختلفی میسازن یه سری گوی هم داشتن که یا سه تا توی هم بودن یا نه تا توی هم بودن بهش میگفتن خانواده شاد و میگفتن هر خانواده چینی بسته به تعداد شون یکی از اینا داره اگه فقط یه زن و شوهر و یک بچه باشن سه تایی اگه چهار نفر یا بیشتر باشن نه تایی، لایه رویی که بزرگتر و ضخیم تر از همه بود نماد پدر خانواده بود بعدی نماد مادر و داخلی ها نماد فرزندان که قابلیت تکون خوردن داشتن و تفسیرش این بود که بچه ها لقن تکون میخورن چون عضو آسیب پذیر خانواده هستن و همیشه ناملایمات اول روی اون ها اثر میکنه!
بعد از کارخونه یشم رفتیم دیوار چین خود چینی ها برای این دیوار ارزش و احترام زیادی قائل هستن انقدر که اگه کسی تا آخرین پله دیوار بره قهرمان ملی حساب میشه و بهش یه مدال به اسم خودش میدن بعد خیلی سخت بود بالا رفتن از دیوار چین نه بخاطر تعداد پله ها بخاطر اینکه یک پله ده سانت بود یکی پنجاه سانت خلاصه که واقعا سخت بود و من فقط تا وسطاش رفتم ولی جهت یادگاری از پایین پله ها عمه برام مدالشو گرفت! 
بعد از دیوار چین رفتیم کی اف سی شایدم مک دونالد جدا یادم نیست از بس که همه اش رفتیم کی اف سی و مک دونالد و برگر کینگ چون غالب گروه میترسیدن غذای چینی بخورن ولی از من به شما نصیحت رفتین حتما بخورین فقط پنیردارشو نخورید بقیه شون خوبن خیلی خوشمزه ان خصوصا سالادهاشون اینا رو من تو شام هایی که خودم و عمه خوردیم فهمیدم 
بعد ناهار رفتیم دانشگاه طب سنتی شون برای ماساژ پا که بسیار مزه داد یه روغنم بهمون فروختن خیلی خوبه واقعا درد رو سریع خوب میکنه بعد از ماساژ رفتیم باغ تابستانه یک جای پر از درخت بسیار بزرگتر از شهر ممنوعه اما با پیاده روی کم تر یه دریاچه خوشگلم داشت با یکسری مجسمه و یه پل که چون گروه سردش بود نرفتیم روی پل و ظاهرا اونجا یه خبرایی بوده که ما نفهمیدیم! بعدشم رفتیم یه جایی برای چای و مراسم چای وااای که چقدر چای دارن یکی از یکی خوشمزه تر انقدر خوب بود مام که ترک و عاشق چای و اینا کلی خرید کردیم اینجا البته چای هاشون با چای های ما فرق داره مثلا یه چای خیلی باحالی داشتن مزه برنج دودی میداد!
بعد از اون رفتیم هتل و عمه سوشی و یه دسر خیلی خوشمزه گرفت با چیپس ذرت بسیار چسبید خصوصا که هلاک بودم و مجبور نشدم از هتل خارج شم
دوباره فردا صبحش ساعت هشت تو لابی هتل بودیم و این بار سوار اتوبوس شدیم به سمت راه آهن تا بریم هانگژو یه چیز جالب که میگفتن اینجا تجمع نکنید خلاف قانونه! 
کلا چین در عین اینکه زیبا بود همه مردم به نظر شاد می اومدن همه ماشین های لوکس داشتن بنز و بی ام دبلیو و آ ائودی و این ماشین چینی هایی که تو ایران هست نبود و البته تا دلتون بخواد دوچرخه بعد اون وقت ممکن بود طرف بنز داشته باشه توی یه خونه سی متری زندگی کنه کلا ماشین براشون مهم تر بود چون بیشتر بیرون از خونه بودن بعدش یه چیز عجیب اینکه آیا از فیلترینگ ایران ناراضی این؟ فکر میکنید زیاده روی کردن؟ فکر میکنید آزادی نیست؟ یه سر برین چین تا بفهمید فیلتر یعنی چی حتی گوگل فیلتر بود شبکه های اجتماعی جز ویچت همه فیلتر بودن و حتی تو شانگهای سرور فیلترشکن هم فیلتر بود دیگه نبینم ناشکری کنیدها...
خلاصه که راهی هانگژو شدیم با قطار سریع السیر و بسیار دقیق و منظم و سر تایمی که رو بلیط بود رسیدیم هانگژوی زیبا هانگژوی عاشق واقعا عاشق هر چقدر پکن پر از بافت قدیمی و ساختمون بود هانگژو پر گیاه و طراوات و مدرنیته بود واقعا جذاب بود ان شاء الله در مورد هانگژو فردا می نویسم الان دارم دیگه غش میکنم سرما خوردم تو هواپیما یعنی کل گروه سرما خوردیم دورهمی در حال تب و لرزیم!... التماس دعای خوب شدن
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد