چه دورهمی هایی چه تولدهایی! + بعدا نوشت

خب خب اومدم دل بسوزونم بگم دیروز و امروز دو تا دورهمی بلاگرانه رفتم دیروز با بچه های رادیو و امروز با هولدن و سی و اندی دیگر (جدی سی و پنج تا بودیم؟!!) بعدشم امروز تولد دو تا آدم دوست داشتنی با کلی اختلاف سنیه یکی شون رو اکثر بیانی ها میشناسن چون دکتر میم خودمونه و دومی عشق بنده، نفس بنده، فندق کوچولوی خاله پسر بیگ بلاگر عزیزمه که با تولدش اردیبهشت رو برای من دوست داشتنی کرد فقط سوز به دلم که هنوز نشده برم از نزدیک ببینمش بچلونمش قربونش برم من آخه. جزو معدود پسربچه هاییه که از نظر من دوست داشتنی و عشقن معمولا از نظر من پسربچه ها یعنی موجوداتی بی خود ولی عشقم یه چیز دیگه است به مامانش رفته عشق شده دلبر شده تولد هر دو مبارک باشه ان شاء الله 
و اما میرسیم به فخرفروشی اول دورهمی رادیو بلاگیا با بچه های رادیو ساعت یازده و نیم جلوی غرفه سوره مهر قرار داشتیم و من چون میترسیدم گم شم پیدا نکنم و دیر شه ساعت ده و ربع راه افتادم اونم به توصیه عمه با آژانس که اگه شد سرتقی کنه منو تا داخل ببره از سرتقی های راننده همین بس که موفق شد و منو برد داخل اول این فلش ها رو اشتباهی دیدم رفتم سمت غرفه های کودک بعد کودک درونم زنده شده بود مگه دلم می اومد بیام بیرون از اونجا؟ به سختی دل کندم و وارد بخش ناشران عمومی شدم هی رفتم هی رفتم دیگه داشتم استرس میگرفتم که دیدم اون ته راهرو تابلو سوره مهر مشخصه 
نزدیکای سوره مهر شده بودم که یه خانومی رو دیدم به نظرم اومد حریر باشه ولی نمیدونم چرا شک داشتم که با دیدن کوله پشتی مشهورش مطمئن شدم خودشه و بعدشم بانوچه ی عزیزم و آقا گل و دکتر سین هم بودن که معرفی شدن 
ترتیبش یادم نیست که کی اول اومد که دوم اومد و اینا ولی برای من جذاب ترین قسمت دیدار رادیو دیدن سوسن بود چون صداش برام فوق العاده جذاب و دوست داشتنی بوده همیشه و خب دیدنش برام یه ذوق خاصی داشت وقتی تقریبا همه اومدن حتی آقای بیان اومد!!! یعنی یکی اومد بهش میگیم وبلاگت چیه؟ میگه بیان دات بلاگ دات آی آر میگیم نه خب ما هم همه بیانی هستیم اسم وبت رو بگو باز گفت بیان دات بلاگ دات آی آر دیگه قسمت زندگی به سبک بیان رو مینویسم
انتقادها بود که به سمتش سرازیر شد و اعتراف میکنم من باور نکرده بودم که البته دیشب باور کردم حالا چطور و چی شد بگذریم اونی که باید بگه اگه خواست درموردش میگه اگه هم نه که هیچی صلوات بفرستید!
خوب بود گفتیم خندیدیم و صمیمیت جمع واقعا جذاب و دلنشین بود با وجود خوبی های دورهمی رادیو من به خاطر گرما وقتی بچه ها رفتن کتاب بخرن خداحافظی کردم یا بهتر بگم فرار کردم از گرما و خدایگان آمون و آخ ماتون و ... خیرش دهند اون پلیس مهربونی رو که وقتی ازش آدرس پرسیدم و دید خیلی خسته ام منو با موتور تا دم در نمایشگاه برد بعدم که رفتم خونه و استراحت و نخوابیدن و حرص خوردن که فردا جسد میشم و بالاخره خوابیدن
امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم دیدم نه زوده خسته ام خوابیدم و هفت و نیم بیدار شدم و به خاطر گیجی و خوابالودگی و جلو بودن ساعت مچی میگ میگ طور آماده شدم رفتم سرقرار دورهمی هولدن 
برای اولین بار وقتی رسیدم تقریبا نصف بچه ها بودن و کم کم بقیه هم اومدن و معرفی شدیم و سوار مترو شدیم همگی و رفتیم سمت نمایشگاه وقتی رسیدیم نمایشگاه رفتیم نشستیم رو چمن ها و چیکارا کردیم و چی شد نمیگم سوز به دل نشین فقط مرسی از هولدن و بقیه
بعدم رفتیم کتاب خریدیم و من دیگه داشتم غش میکردم که صبا گفت بشین من و ف.ن (فندق[هوس مردن کردم میدونی...!]) میریم و میایم و خلاصه من نشستم و صبا اینا رفتن تو نیم ساعت چهل دقیقه ای که داشتم استراحت میکردم فقط خواجه حافظ نیومد بگه فرم نظرسنجی پر کن یا بگه فلان نرم افزار موبایلی رو نصب کن حالا اینا رفتن دوست عمه منو دیده اصرار پشت اصرار بیا غرفه ما مگه میرفت کم مونده بود باهاش بحثم شه بابا وقتی یکی میگه نه مرسی نهایتا یک بار دیگه بگین کنه نباشین جان عزیزتون 
دیگه صبا اینا اومدن و رفتیم سمت جایی که قرار بود جمع شیم برای ناهار و بعدم هولدن و یکی شایدم دو تا بلکه هم بیشتر از پسرا رفتن ناهار بخرن و ما رفتیم نشستیم رو چمنا داشتیم حرف میزدیم که هولدن با کیسه آشغال گنده بر دوش اومد نگو ناهارهامونه انقد زیاد بوده مجبور شدن بریزن توی اون یه صحنه خنده داری بودهااا 
وسط ناهار یکسری از بچه ها گفتن پانتومیم بازی کنیم گروهی به هولدن گفتم همچین هولدن و زمر گفتن پانتومیم که دیگه مطرح نشد حالا هولدن دهه شصتیه حس پیری میکنه موندم امین چرا گفت بزرگ شدیم! گول قدشو خورده بود گمونم
تشکر ویژه از صبا که همراهم بود و همه جوره حواسش بهم بود مرسی که اومده بودی مهربونم خیلی دلم برات تنگ شده بود و اینکه چون هولدن اعلام نکرده منم تو پستم نگفتم ولی یه خبرهاییه که حالا یا شب هولدن میاد میگه یا بعدا هولدن میاد میگه یا بعدا هولدن نمیگه یکی دیگه میاد میگه من که نمیگم !
من برم ولو شم و هیکمن لعنت الله علیه رو بخونم که دوشنبه قراره ازش یک گزارش کار مشتی بدم و امروز با وزنش پدر جد منو در آورد لعنتی دوست داشتنی!
+ بعدا نوشت: زنگ زدن خانوم فلانی بیا جایزه ketApp رو بگیر یه هدفون بلوتوثی بردی و از اون جایی که م خونه ام زنگ زدم هولدن برام بگیره حالا همیشه دورهمی ها رو تا آخر بودما ببینااا

بعضیا خیلی خوبن

دیروز با سردرد از خواب بیدار شدم و به سختی رفتم دانشگاه و از استاد اجازه گرفتم صدا ضبط کنم و عکس بگیرم چون واقعا توان نداشتم بنویسم بنده خدا چقدرم نگرانم شده بود خیلی استاد مهربونیه استاد ریاضی دو من؛ دومی نداره اصلا.
بعدم اسنپ گرفتم و رفتم آزمایشگاه و چون اون آقا مسن مهربونه گفته بود تو راه غذا نخور اذیت میشی بیا تو آشپزخونه بخور با فاطمه رفتیم آشپزخونه و چون کراش جان مون نبود فاطمه خودش برای خودش چای ریخت و نشستیم به خوردن و گفتن و خندیدن و وسطاش یاسمن هم اومد پیش مون و حسابی خندیدیم و حالم یکم بهتر شده بود و خب میدونین میگن پشت خنده گریه است یا همچین چیزهایی و این به من اثبات شده رفتیم سرکلاس آزمایشگاه و داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که آخر کلاس گفت باید برای تشریح ها گزارش کار بنویسید حداقل چهل صفحه و حداکثر هفتاد صفحه و باید چنین باشه و چنان باشه و فلان کتاب ها قبولن و بیسار کتاب ها مردودن و ال و بل و جیمبل یعنی اگه کلت آقا گل رو داشتم روش قانون کلت رو اجرا میکردم 
بعد از کلاسش با یکی از بلاگرها قرار داشتم و برای همین فورا از کلاس رفتم و خدا لعنتش کنه گروه بندی کرده بچه ها رو من نمیدونم الان تو کدوم گروهم! گفته بود خودمون گروه بندی کنیم ها!... بی ادبیات
اسنپ گرفتم و ویدا کلی هم حرص میخورد این اسنپی که گرفتی میخواد بدزده تو رو، این با این ماشینش نیاز مالی نداره هااا کلی مسخره بازی در آوردیم و برای خیال راحتی ویدا من از گزینه خبر دادن به ویدا و بابام خبر دادم که ندزدنم! خیلی دزد محترم و خوبی هم بود! و به علت محترم بودن زیادی ندزدید دختر مردم رو و خیلی صحیح و سالم رسوندش مقصد
و از اونجایی که ترافیک خیلی نبود و محل قرار نزدیک آزمایشگاه مون بود من زود رسیدم و به بلاگری که باهاش قرار داشتم زنگ زدم من زود رسیدم میرم تو خود کافی شاپ میشینم تا بیای بعدش رو نمیگم چی شد ولـــــی از بدو ورودش جوری رفتار کرد به این حرف که در هیچ چارچوبی نمیگنجه ایمان آوردم هر چند ظاهرش میگه خیلی آدم چارچوب مندی هستش ولی نیستش و هستش یک جور خاصی باحاله و بودن باهاش و صحبت کردن باهاش یکی از بهترین اتفاقات سال نود و هفت من تا به امروز بود 
خلاصه که یه روز بد با دیدن یه دوست بلاگر خوب و هوای بارونی داشت تکمیل میشد که متاسفانه ترافیک اجازه نداد واقعا ازش لذت کامل ببرم خصوصا که استرس گرفته بودم نرسم به دکترم و بره ولی خدا رو شکر رسیدم و میشه گفت یکی از اتفاقات خیلی خوب هم راننده ای بود که من رو برد دکتر خیلی خوب بود از این جهت که من کلی تو ماشینش پرحرفی کردم اولش با همون دوست بلاگر که مسیرش تا یه جایی با من یکی بود بعدم تلفنی با درسا معمولا راننده های دیگه معترض میشن
منشی دکتر نمیدونم چرا جدیدا من رو می بینه ذوق مرگ میشه و کلی تحویلم میگیره قبلا به خونم تشنه بودهااا اصلا از این رو به اون رو شده دیگه دکتر جان هم گفت خوبی سالمی هیچیت نیست فقط نباید خودتو گرسنه نگه داری و اینکه نذار کسی باعث بشه استرس بگیری عامل استرس زا رو حذف کن هر کس یا هر چیزی که هست مثلا اون استادتون که سری پیش میگفتی سخت گیره و استرس کلاسشو داری اصلا یا درسشو حذف کن یا محل نده چی میگه در حدی که اذیت نشی برای کلاسش تلاش کن اون تنها راه موفقیت آینده تو نیست اصلا آدم نیست البته دقیقا این رو نگفت هااا ولی من اینجوری برداشت کردم و نمیگم چی گفت چون دکتر جان یکم زد تو خط بی ادبی حرفش از دهن یک دکتر زشت بود ولی کلی منو خندوند
بعدم که یه راننده بامزه ما رو برگردوند خونه و انقدر تو راه حرفای خنده دار زد که خیلی خوشحال رسیدم خونه و خوشحال تر اینکه امروز کلاس آی سی دی ال داشتم عمه خیلی خودجوش گفت خسته ای نمیخواد بری بابا از یکشنبه برو تو که همه چی رو بلدی خودت البته هندونه گذاری عمه طوری بود و گرنه اگه همه چی رو بلد بودم 92 نمیشدم میشدم 100 البته که بیشتر و نه همه غلطام بخاطر بی دقتی بود مثلا آپلود دانلود رو بخاطر بی دقت خوندن سوال جا به جا نوشتم یا مثلا علامت داشته باشد رو علامت نداشته باشد خونده بودم و جواب غلط انتخاب کرده بودم اصلا یه وضعی
الانم منتظرم ساعت نزدیک سه شه نرم دانشگاه برم خونه دوستم! استادی که حضور و غیاب نداره گلی از گلهای بهشته میشه در راهش جان هم داد 

زندگی

سری پیش اول پست شاد بود تهش غمگین خیلیا معترض شدن این سری اول میریم سراغ عزا و ماتم بعد خبرای خوب در خانه نشسته بودیم که یهو دیدم عمه ام گریون اومد تو اتاقم میگم چی شده؟ میگه بابات میگه فقط دو تومن تو حسابشه بدبخت شدیم و فلان من داشتم فکر کردم خب مگه چیه و اینا و عمه هم داشت برای خودش حرف میزد و فکر میکرد من حواسم با اوشونه تهش شد همون دعوایی که چینی محبوب منم شکست
حالا عمه افتاده دنبال شکایت از بابام و هر روز داد و هوار و گریه و شیون و اصلا یه وضعی منم به توصیه ی یکی از بلاگرها ذکر مجربم رو میگم و گوجه سبز نمک زده میخورم دولپی فقط تاکید کردم هم دیگه رو میتونید بکشید ولی دیگه چینی یا هر چیزی که من بهش علاقه دارم نشکنید در این حد از جفت شون خسته ام که مشکلی ندارم هم دیگه رو بکشن فقط بی صدا هم بکشن چه بهتر
من درسته کلا محل نمیدم به دعواها ولی خب وقتی تمام ساعتای بیداری در گوش آدم جیغ و داد و گریه زاری باشه حالی به آدم میمونه؟ منم این ایام خیلی شیک و مجلسی سردردم دائما و اصلا چون باعث شدن سرم به حدی درد بگیره که گریه کنم بشدت مشتاقم یکی اون یکی رو بکشه و اون یکی هم من رضایت ندم اعدام شه خلاص شم فقط یا اصلا یه دوئل بکنن هر دو باهم تیر بزنن و باهم بمیرن قول میدم هیچکدوم رو هم دفن نکنم اونی که دوست داره جسدش سوزونده شه بسوزونم اون یکی هم مومیایی کنم جای وکیلی وزیری قالب کنم به ملت
و اما قسمت شاد ماجرا اینکه مادرم ازم مدارکم رو گرفت دعوتنامه بفرسته من برم اتریش پیش شون و اگه خوشم اومد از اونجا بیفتن دنبال کارام و کلا از این دیوونه خونه ای که اسمش خانواده است و دیوونه خونه بزرگتری به اسم ایران برم برای همیشه تنها نکته ی بدش اینه که دلم برای رفیق جان تنگ میشه
قسمت شاد دیگه اش این که نوار مغزیم نسبت به نوار مغزی قبلیم اوکی تر بوده و قرصی که برای پیشگیری از تنج میخورم دوزش کم شده و قراره به مرور قطع شه یک مزیتش اینه دیگه مجبور نیستم قرصی رو بخورم که بشدت پوکی استخوان میاره و خوبی دومش اینه که لازم نیست هی گواهینامه ام رو به صورت سالیانه تمدید کنم
اتفاق خوش بعدی اینکه کلاس ICDL1 رو تموم کردم با نمره نسبتا بالا (92) و اونجایی که استاد بهم گفت تو بالاترین نمره بودی اگه تقلب نرسونده بودی خرذوق شده بودم ولی خب من که راضیم چون من اصلا تلاش نمیکردم و نمیخوندم و نمره ام این شده اونای دیگه بندگان خدا میخوندن و تلاش میکردن پس باید بیشتر میشدن 
از مزایای یکی یک دونه بودن و اندکی لوس و اینا بودن اینه که میگی حالا که تو فشار مالی هستیم من با مترو و تاکسی میرم و میام میفرمایند که لازم نکرده و همونجا دوستان خانوادگی میفرمایند که تمام هزینه ها مال ما ! البته نامبرده الان رفته بالای درخت میگه غلط کردم ولی خب حرفیه که زده...!

وقتی سعی میکنم خونسرد باشم دیوونه نشین لطفا

از صبح شاهد یک جنگ ستارگان اساسی بودم اما به توصیه ی یکی از بلاگران یک ذکر مجربی رو تکرار میکردم و خونسرد بودم (به علت خساست زکات علم رو نمیدم نمیگم چه ذکری! فقط بگم دعا نیست یه حرف فانه) خلاصه خونسرد بودم، خونسرد بودم تا اینکه یکی شون چینی مورد علاقه منو شکست
شکستن چینی محبوبم همانا تغییر دیجی مون طوری همانا! از یه طفل بی آزار و آروم که یه گوشه تنها نشسته گوجه با نمک میخوره و چت میکنه شدم مار زخم خورده ای که با شیر پیوندش زدن غر‌ش هم میکنه ضمنا!
جفت ستارگان چنان جایی خوردن که الان فرد چینی شکننده داره جارو میکشه محل جنایتشو و لحنش خیلی ملایم شده اون یکی هم انقد ترسید فرار کرد به نامبرده دومی بگین بیا بابا کاری ندارم با هیچ کدوم تون
لطفا وقتی دارم سعی میکنم خونسرد باشم دیوونه ام نکنید چون فقط بارباپاپا و دیجی مون عوض نمیشن منم عوض میشم خیلی سریع و خیلی وحشتناک از من گفتن بود! 

موسی و درسا و بقیه!

یک اردیبهشت تولد مریم بود و من بعنوان کادو براش بلیط سینما خریده بودم از بسیج دانشگاه! و امروز قرار بود بریم سه تایی فیلم ببینیم (من و مریم و پریا) بعد امروز عمه هم با دوستش قرار داشت گفتیم یه اسنپ دو مقصده بگیریم و از اونجایی که عمه مثل سایر خانوما خیلی طول میکشه حاضر شه من دیرم شد از اول فیلم رو دیدم اما نشد مریم رو پیدا کنم چون بلیطا شماره صندلی داشتن هااا ولی وقتی میرفتی تو میگفتن هر جا دوست داری بشین! فیلم بدی نبود اما عالی هم نبود بعد اکثریت موقع دیدن این فیلم احساساتی میشن کل سالن سینمای دانشگاه ما از خنده رو ویبره بود دائم کلا جو دانشگاه ما طنزه و اینجام بی تاثیر نبود بین شخصیتای فیلم هم موسی رو خیلی دوست دارم بعد امیرعلی و بشدت از پدر دختره متنفر شدم آدم انقدر آشغال؟ انقد پست و بدبخت؟
فیلم که تموم شد دیدم به به چه دافا و پافایی توی سالن بودن تازه فهمیدم اینایی که تو کانال کراش یابی دانشگاه میگن واقعا هستن منتظر اسنپ بودم که مریمم پیدا کردم و یکم حرف زدیم و بعد مریم رفت و اسنپ اومد و من رفتم دیدن درسا طفلک بچه ام از وقتی مادرش رفته کانادا افسرده شده سر همین سعی میکنم تنها نمونه اما خیلی سخته تنها نذاشتنش بعلت بعد مسافت تنها قسمت خوب این بعد مسافت دیدن عجایب هشتم جهانه این مدت رانندگان اسنپی که باهاشون برخورد داشتم همه شون خیلی با شخصیت بودن 
خلاصه با درسا رفتیم ارگ و گفتیم و خندیدیم و یکم بعدش عمه ام دوستشم اومدن پیش ما اونم با کلی سبز کوهی بعد تا اومدن عمه گفت میخوام دستمو بشورم دستشویی کجاست نشونش دادیم رفت دستاشو بشوره و من و درسام از فرصت استفاده کردیم حال دوست عمه رو بهم زدیم انقدر که از خوشمزه بودن سوسک گفتیم! یعنی کم مونده هر چی خورده پس بده
فردا هم دو تا قرار دارم که یکیش تولد یکی از دختران چادری دیوانه است که البته نمیرم چون من یکم وصله ناجورم توی مهمونا و هر وقت رفتم باعث خجالت بقیه شدم!!! یکی هم یکی از بلاگرها رو قراره ببینم ان شاء الله 
این قرار بود یه پست خیلی مفصل باشه ولی خمیازه نمیذاره بیشتر بنویسم! ایام به کام تون...

ملکه مریم و دوستان + چرندیات بعدش

من هی یادم میره اعیاد رو تبریک بگم تا یادم نرفته عیدتون مبارک
امروز عالی بود عــالــی امروز یعنی یک اردیبهشت ماه نود و هفت شد یکی از روزهای خوب زندگی من به لطف یک راننده اسنپی جذاب که کله سحر من رو نجات داد من قبول کرده بودم برای تولد مریم کیک بخرم و خب قنادی مد نظرم بسته بود و به لطف اسنپی مهربونی که دم کافه هر چی گفتم اینجا دو قدم راهه پیاده میرم گفت نههه میرسونمت نجات پیدا کردم؛ با اینکه من یادم رفته بود توقف در مسیر رو بزنم و هر چی گفتم حداقل بیشتر بگیرین انقدر نگرفت تا گفتم خب باشه این اضافه رو عیدی حساب کنین
و تولد مریم با کلی سوتی از جانب من و کافه برگزار شد و دلچسبیش این بود که مریم با همه سوتیا خوشحال شد شکر خدا و خب چه چیزی بهتر از این؟ خصوصا تو روزی که قرار بوده عباسی درس بپرسه ولی به جای درس پرسیدن درس داد دو فصل؟ هوووم؟ چی بهتر از این؟
جا داره تشکر کنم از آقای مرزبان و آقا آرمان (فامیلیش رو نمیدونم از بس که همه میگن آرمان حتی استاد موقع حضور غیاب فقط بهش میگه آرمان!) که با مسخرگیاشون باعث شدن کلاس درس کسل کننده شیمی تبدیل به یه کلاس فان شه هر چند که این آقای مرزبان گاهی بیش از حد شوخی میکنه و دوست دارم خرخره اش رو بجوم!
تصمیم دارم دوشنبه همه رو از کلاس بندازم بیرون!!! با استاد صحبت کنم اگه وقت شه اگه وقت نشه هر وقتی وقت شد اینکار رو بکنم و بهش بگم خیلی داری اشتباه میزنی برادر بعدم اگه کسی فحش داده یقینا من بودم اصلا حالا که انقد کینه کردی خوب کردم میمون زشت ولی بی شوخی برم باهاش صحبت کنم از دلش در بیارم این موضوع رو چون دوست ندارم کسی ناراحت و دلگیر باشه حتی اگه ازش عصبی باشم فقط دعا کنین جوری رفتار نکنه که از استاد من شرمنده ام عذر میخوام شروع کنم به هوووی یابو برسم! از من وقتی عصبیم بعید نیست فحش بدم یا بزنم تو سرش!!! اعصابم یخده! فقط یخده ضعیف شده این روزا
دعا کنین برای من و خانواده ام اصلا روزهای خوبی رو نمیگذرونم اصلا دل و دماغ هیچی رو ندارم واقعا
با اینکه از اردیبهشتیا بخاطر مرتضی بدم اومده بخاطر دلی که شکوند ولی نمیدونم چرا کخی در وجودم فعال شده میگه نوزدهم پاشو برو مشهد براش تولد بگیر اما ندای درونم که یکم حالت مثبت و فرشته طوری داره میگه نری ها میدونی که بری چی میشه اگه رفتی حداقل تنها نرو پیشش مثلا با یکی از وبلاگیای مشهد برو که نتونه/نتونی/نتونید خریت کنه/کنی/کنید و فقط همو ببینید ولی من میدونم اگه برم نمیشه خر نشه/نشم/نشیم فقط نمیدونم چرا برنمیگرده/برنمیگردم/برنمیگردیم! کرم داره/دارم/داریم؟
التماس دعای بیشتر برای اینکه بتونم افسار خر درونم رو دستم بگیرم نه اینکه خر درونم افسار منو دست گرفته باشه!

جمعیت دختر چادری های دیوانه

چند وقتی هست بشدت بهم ریخته ام و نیاز داشتم حالم خوب شه و خب چی بهتر از یک جمع دوستانه؟! برای همین به الهام گفته بودم که لطفاً دورهمی بعدی بهم خبر بده منم بیام و خب گفته بود سی فروردین دورهمی داریم و من یادم رفته بود و دقیقا همون سی فروردین وقتی که داشتم به چشمای پف کرده ام نگاه میکردم و میگفتم کم خوابیدم برم بخوابم بابا یادم افتاد اوخ امروز سی فروردین و روز دورهمی جمعیت دختر چادری های دیوانه است پس خواب بسه
تند تند غذا خوردم و دوش گرفتم و رفتم حسینیه جمعیت دختر چادری های دیوانه! البته اسم گروه و حسینیه چیز دیگه است ولی من دوست دارم اینجوری خطاب کنم گروه و حسینه گروه دختر چادری های دیوانه خیلی بیشتر بهش میاد تا رگا به معنای مسیر روشن!
من اصلا نمیدونستم که سی فروردین میخوان برای ولادت امام حسین و حضرت ابوالفضل جشن بگیرن و اینجوری شد که وقتی دیدم اوه مای گاد جشن هم هست حسابی ذوق کردم و البته غافلگیر شدم و ذوق مرگ تر شدم که فهمیدم حمیده جانم که مولودی میخونه هیچی اون قاتل دوست داشتنی ای که بدو ورود میخواست منو بکشه هم خجالت رو گذاشته کنار و میخواد مولودی بخونه 
خود مولودی خونی و جشن کلی خوب بود تا اینکه رسیدیم به قسمت خل بازی و مسخره بازی و خوندن روضه حاجی! این روضه حاجی در اصل همون روضه لیست زائرها دست کیه حاج مجتبی رمضانیه که ما تغییرش دادیم و کلی فان شده 
حمیده تعریف میکرد میگفت بار اولی که با شوهرم رفتیم بیرون داشتم بهش میگفتم راستی من قبل عقدمون برای شما یه شعری میخوندم بعد شوهرش میگه چه شعری؟ اینم وسط خیابون شروع میکنه خوندن " من یه دختر دربدرم ، چند ساله همه اش منتظرم ..." شوهرش با تعجب نگاهش میکنه میگه مگه دختر چادریام از این کارا بلدن؟ اینم میخنده میگه نه شوخی کردم ما فقط قرآن میخونیم فوت میکنیم تو صورت هم ! حالا من گفتم این رو شما اگه با یه دختر چادری دیوانه مثل ما ازدواج کردین شوکه نشین
+ حمیده مثل هر سال داره پول جمع میکنه برای ارزاق ماه رمضان هر کسی که من رو میشناسه و اعتماد داره بگه شماره حساب بدم اگه هم کسی میتونه برنج و مرغ و روغن ارزونتر و با تخفیف برای ماه رمضون بهمون بده لطفا کامنت بذاره مرسی 

تشکرنامه!

خیلی فکر کردم چی بنویسم و خب بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم نق نزنم و از زاویه ای نگاه کنم که بشه از همه تشکر کنم حتی از کسایی که چند روز گذشته اذیتم کردن!
اول از همه تشکر میکنم از یکی از بلاگرها که اسم نمیبرم ازش اما سه روز گذشته با حرفاش خیلی حال دلم رو بهتر کرده طرز نگاهش رو واقعا دوست دارم خدا حفظت کنه بعد تشکر میکنم از هولدن بابت گروهی که برای دورهمی زد اگه گروه رو درست نکرده بود امروز من خسته و کوفته کجا ویس میدادم اسم بچه مردم رو اشتباه میگفتم روح خودم و بقیه رو شاد میکردم؟ بعدترش تشکر میکنم از اونی که ایده هات چیپس رو داده خیلی خوشمزه است معنی زندگی میتونه باشه حتی فقط پنیرش رو زیاد کنید لطفا
بعدش تشکر میکنم از اون آقایی که تولد گرفته بود برای (همسر؟نامزد؟دوست؟) و باعث شد یادم بیفته یکشنبه تولد مریم جانمه و براش برنامه ریزی کنم!
بعدش تشکر میکنم از مهربون ترین کارمند آزمایشگاه خیلی مهربونی پدربزرگانه اش و چای داغی که برامون ریخت چسبید بعد تشکر میکنم از رزاقیان که بهم یاد داد یه آدم چقدر میتونه کثیف باشه و بعد تشکر میکنم از استاد گرامی که کلا زده تو کار دایورت 
تشکر میکنم از راننده اسنپی ای که در نهایت ادب و احترام کلی عذرخواهی کرد که بقیه پولی که پس داده یکمی چسب کاری شده بود
و در نهایت تشکر میکنم از رفیق جان که با وجود کلی مشغله باز یادش نمیره بگه قرصت رو بخور مراقب خودت باش و هزارتا حرف دیگه که نشون میده درسته نیستم ولی حواسم هست بهت فکر نکنی حواسمم نیست بعلاوه تشکر میکنم از دوستی که هیچ وقت نمیگه چرا پکری شده خوابالو با دست و صورت نشسته! میاد کافه و از همون بدو ورود باعث خنده ی از ته دل میشه آخه چقدر تو خوبی؟ مرسی که شونزده سال بیشتره من رو با این میسوفونیای مسخره تحمل کردی! و وقتی بهت اعتراض میکنم که چرا سروصدا داره غذا خوردنت مثل من لوس نیستی قهر نمیکنی یا وقتی میگی میدونی اولین باری که محمد و من رفتیم بیرون محمد دقیقا جای تو نشسته بود و من اوق میزنم تو بهم چیزی نمیگی در حالی که اگه من جای تو بودم و تو جای من و این واکنش رو میدادی میز کافه رو میکردم تو حلقت! میدونین بیشعور نیستم ها فقط روی اونایی که واقعا دوستشون دارم یه ذره حساسم فقط یه ذره حساااااااااااسم ها خلاصه که مرسی هستین خصوصا این دو تا آخری که بهترینن به قول قیمت عشقین عشق

تسلیت و التماس دعا

شهادت باب الحوائج، امام موسی کاظم رو تسلیت میگم

حالا که امروز روز شهادت باب الحوائج هست و روایت داریم که :

"خداوند به موسی فرمودند:

با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده باشی تا دعایت مستجاب شود!!!

موسی عرض کرد:چگونه؟؟؟

خداوند فرمود:

به دیگران بگو برایت دعا کنند!چون با زبان آنها گناه نکرده ای... " 

برای هم دعا کنید .قطعا زودتر مستجابه

دوپینگ

یک مدت جوک ساخته بودن میگفتن رضا زاده صبح ها نون بربری میخوره و دوپینگ میکنه البته موافقم که نون بربری دوپینگ محسوب میشه خود من تو چین صبح ها حس میکردم هیچی نخوردم چون نون بربری نبود!
دوپینگ من خیلی چیزهاست و من به شدت نیاز داشتم دوپینگ کنم چون که دیروز استاد جنگخواه رفتاری از خودش نشون داد که من به سختی ساکت موندم نمیدونین چه حالی شده بودم آخرم البته نشد خودمو کنترل کنم ها رفتم پشت در نمازخونه با لحن تیکه دار گفتم قبول باشه حاج آقا! والا به قرآن دانشجو رو سر یه اشتباه که حتی اساتید دیگه هم میگن کاری نبوده که خرد میکنه که من تو زندگیم هیچ کس حتی دشمنم رو خرد نمیکنم 
حالا فعلا میخوام بسپرمش دست زمان و امیدم به حرفای استاد سیادت باشه که گفتن درست میشه و اگه نشد بگم با استاد جنگخواه صحبت کنن چون ما جنایت نکردیم ولی ایشون با ما عین جنایتکارها رفتار کردن دیروز انقدر بد که من با وجود این که غرورم اجازه نمیده وقتی ناراحتم بروز بدم مگه جلوی دوستای خیلی خاصم توی اسنپ همینجور گریه میکردم از ناراحتی و عصبانیت البته خوشحالم تونستم جلو زبونمو بگیرم اما بشدت انرژیم تحلیل رفت و حرفا و قول های استاد سیادتم خیالمو راحت نمیکرد و به شدت از استاد جنگخواه ناراحتم امیدوارم تا آخر ترم کارم باهاش به دعوا نکشه خصوصا که فرنوش درسش رو حذف کرد و ویدا هم شاید حذف کنه!
امروز با غصه واقعا با غصه بیدار شدم و رفتم سرکلاس آی سی دی ال و هورااا تولد یکی از بچه ها بود و باعث شد یکمی بازیابی شم و جون بگیرم برای دوپینگ اساسی حالا دوپینگ اساسی تو خیال من چی بود؟
خرید کتاب و جینگیلی جات نتیجه اش شد خرید کتاب خاطرات سفیر و سلام بر ابراهیم دو، سه تا پیکسل، یه جامدادی گل گلی، یک دفترچه یادداشت دو تا دفتر که متن های روشون حرفای دلم بود و براشون نیت های خاصی دارم 
از اون جایی که عکس لوکای عزیزم روی هیچ دفتری نبود یه دفتر خریدم با طرح آوینی برای یک سری قول و قرارهای فاطمه شدنم که نه اینجا میشه گفت نه تو کانالم چون مربوط میشه به چیزهایی که اعترافش و سعی در اصلاحش به صورت آشکار درست نیست یکسری عیب های بد پنهان
دفتر نامه هام داشت تموم میشد سالنامه ی امسالم هم طرحش پاکت نامه است اما برای روده درازی مثل من کوچولو بود یه دفتر با طرح عاشقانه هم خریدم برای نامه هام به عزیزانم از این به بعد این سه تا دفترهم جزء وسایلی میشه که وقتی مردم میخوام بسوزونید جلدهاشون چوبیه لطفا یادتون بمونه هر چی دفتر گلی و جلد چوبی دیدین بسوزونین
بعد از دوپینگ دیدم که خب من یه تایم طولانیه کتاب ر ه ش رو خریدم ولی نبردم بدم به کسی که باید بعد میدونستم امروزم استاد مورد نظرم کلاس دارن گفتم برم کادو رو هم بدم بشه دوپینگ آخر امروز و خب میدونین دوپینگ آخر فراتر از تصورم شد! اول که چون نمیشد ماشین ببرم بخاطر زوج و فرد با یه راننده تاکسی خیلی بامزه آشنا شدم که از دم خونه حرفای بامزه زد تا دم دانشگاه برگشتنی هم همینطور و خیلی خوب بود حسی که ازش گرفتم این اولش بعدم که رفتم دانشگاه دیدم استاد هنوز دارن درس میدن رفتم کلاس بغلی نشستم تا تموم شه درس استاد و داشتم فکر میکردم که یکی اومد و گفتم بیا تو این کلاس استاد تا دقیقه آخر نگه میدارن همیشه
حرف زدیم و معلوم شد دانشجوی سیادت و چشم انتظار جزوه است که گفتم امشب آماده میشه کلی ذوق کرد و از ذوقش کلی ذوق کردم اصولا ذوق آدما رو دوست دارم اونایی که ذوق شون بچگانه است بیشتر 
بعدش بالاخره درس دادن استاد فنائیان تموم شد و کتاب رو تقدیم شون کردم و به عجیب ترین شکل ممکن واکنش دیدم اصلا توقع اون حجم از مهربونی رو نداشتم با اینکه میدونستم مهربونن اصلا نگم براتون فقط میتونم بگم خیلی چسبید بهم خیلی زیاد البته اونجایی هم که خواستن اول کتاب تقدیمی بنویسم کلی خجالت کشیدم هم بخاطر بدخطی هم ذهنم قفل بود متنی نبود تو ذهنم و یک کشفی کردم که نمیگم بهتون!
بی ربط نوشت1: استاد آدرس وبلاگمو خواستن دو به شک بودم ماه و ماهی رو حذف کردم یا نه... اومدم خونه دیدم حذف کردم اینا کار اسرائیل
بی ربط نوشت2: خوشحالم دیگه پنجشنبه بداخلاق رو نمیبینم حیف اون قمی که رو دل یکی گذاشتم و نذاشتم درست و حسابی قم بمونیم که به کلاس این برسم
بی ربط نوشت3: چند روزی میشه کامپیوترم میگه تاریخ انقضای ویندوزت داره تموم میشه کد جدید بده، کد جدید رو باید از همون شرکتی که نرم افزار ویندوز رو خریدم بگیرم؟ یا چی؟ چطوریه؟ پشتیبانی شون که خسته است جواب نمیده!
بی ربط نوشت4: عمه من باید آخوند میشد انقدر که عشق سخنرانی کردن داره!
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد