۵ مطلب با موضوع «دنیای این روزهای من :: سفرنامه» ثبت شده است

سفرنامه چین "شانگهای" و قسمت آخر

وقتی رسیدیم شانگهای شب شده بود تقریبا نه بخاطر مسافت ها بخاطر ترافیک سر همینم بعد یکم گشتن و شام خوردن توی رستوران سلف سرویس رفتیم هتل و خوابیدیم و فرداش یکی از جذاب ترین روزهای سفرمون بود کلا من خیلی از شانگهای خوشم اومد انقدر که امکانش هست یه روزی بخوام اونجا زندگی کنم
اول از همه رفتیم تی وی تاور که خیلی جذاب بود چون قشنگ طبقه آخر زیر پات هم شیشه بود و میتونستی کل شهر رو ببینی خیلی خیلی جذاب بود برای من ولی خب ارتفاعش انقدری زیاد بود که یکسری از هم سفرها مثل عمه خودم و مامان الیکا جرئت نکردن بیان توی بالکن شیشه ای و از همون داخل شهر رو نگاه کردن ولی ما کلی خل بازی در آوردیم خیلی خوب بود خیلی پایینشم یه موزه بود بزرگ و محشر از این جهت که قشنگ حس میکردی رفتی چین قدیم داری تو چین قدیم زندگی میکنی 
بعد از تی تاور رفتیم کارخانه ابریشم و اونجا تازه فهمیدیم که اووو چه جالب دو جور پیله کرم ابریشم داریم پیله هایی که یک کرم بافته و ازش برای لباس و پارچه استفاده میشه و پیله هایی که دو تا کرم بافتن و ازش برای پتو استفاده میشه و منم که عاشق جک و جونور کلی لذت بردم تازه چندتا پیله رو هم خودم باز کردم بعدم مراحل تهیه پتو رو طی کردم باحال بود خیلییی زیاد هم با حال بود
بعدش رفتیم باغ نمیدونم چی چی! و خوشگل بود کلی ولی خب من بشخصه اگه بنا به بحث باغ و طبیعت باشه هانگژو رو می پسندیدم نه شانگهای رو شانگهای مدرن بودنش جذاب بود خیلی هم جذاب البته هانگژو ثروتمندنشین ترین قسمت چینه و بقیه رو دهاتی میدونن! حتی پکنی های پایتخت رو و حتی شانگهایی ها رو ولی بافت شانگهای برای من جذاب تر بود شایدم بخاطر روز آخرش باشه که میرسیم بهش!
بعد از باغ رفتیم سیرک همچینم برای من جذاب نبود آکروبات هاشون و خیلی بهم نچسبید ولی کروز بعدش حسابی چسبید خیلی هم زیاد چسبید و لذت بردم خصوصا که با الیکا کلی خندیدیم به چی؟ بماند خصوصیه برای من و الیکاست فقط!
بعدشم برگشتیم هتل وسایل جمع کردیم و آماده شدیم برای فردا و دیزنی لند و برگشت به ایران صبح طبق ارا ساعت ده رفتیم سمت دیزنی لند و یازده رسیدیم و بعدش از شروع جایی که پیاده شدیم تا برسیم به ورودی دیزنی لند یه پل بود که روش عکس شخصیتای کارتونی رو زیر تیرهای چراغ برقش زده بودن و همون انقدر راه بود من دیگه نا نداشتم برای همین برام ویلچر گرفتن و همین ویلچر باعث شد بدون صف بتونیم بریم همه جای دیزنی لند رو ببینیم چون مسیر کسایی که ویلچر داشتن و همراهاشون جدا بود وقتی شب شد و برگشتیم تو اتوبوس من و الیکا تنها کسی بودیم که تقریبا بیشتر از نصف وسیله های دیزنی رو بازی کرده بودیم و کلی بهمون خوش گذشته بود بقیه بخاطر صف حتی یکی هم نتونستن برن و در جریان نبودن فقط با 660 یوان ناقابل یعنی یه چیزی نزدیک به ششصد تومن خودمون میتونستن بلیط فست بگیرن و تو صف نباشن که البته بازم در حد رایگان رفتن ما مزه نمیداد! تو اتوبوس انقدر فخر فروختیم! تو فرودگاهم لیدر جان گفته بود ویلچر بگیرین تا صف واینستید و گرفتیم و دیگه نگم براتون خیلی خوب بود کلی لذت بردیم بعد جالبه کل سفرمون ما یه چینی خوشگل ندیدیم امااا این کارمند ترکیش ایرلاینی که ویلچر منو هل میداد خیلی خوشگل بود کلا همه مون ماتش شده بودیم 
بعدم یه چیزی که من کلی لذت بردم من رو یه جایی از عمه ام حتی جدا کردن و جدا بردن برای بازرسی و بعد چون روی ویلچر بودم کلا نخواستن لباسمو (سویشرتمو) در بیارم یا ساعتمو یا کیفمو از زیر دستگاه رد نکردن فقط با اینایی که برای پیدا کردن فلز استفاده میکنن چک کردن فلز باهام نباشه بعد اون آقاهه منو برد پیش بقیه دیدم بقیه لختن! مجبور کرده بودن حتی بلوزشون رو اگه جیب داشت در بیارن خیلی صحنه خنده داری بود تازه کل وسایل کیف شونم گشته بودن که سر اینم این بار تکی فخر فروختم و الیکا میگفت بذار برسیم تهران میکشمت خلاصه که خیلی خوب بود و چون با ویلچر منو تا هواپیما بردن موقع پیاده شدن هم برام ویلچر آورده بودن و برگشتنی هم تا دم تاکسی نه صف وایستادم نه چیزی همه کارامونم کارمندهای فرودگاه کردن خیلی چسبید! 

چندتا چیز کلی یکی در مورد زبونشون اولا که صحبت کردن شون حتی وقتی داشتن قربون صدقه هم میرفتن بخاطر بلند حرف زدن شون و آواشون شبیه دعوا بود و نمیشد بفهمی مگه صورت شخص رو میدیدی بعدم که نوشتارشون وحشتناکه برای هر چیزی شکلش رو میکشن و حرف ندارن مثل بقیه زبان ها اصلا یه وضعیااا و تازه کسی که دیپلم داشت شاید میتونست تا حدی با سواد محسوب شه و بخونه و بنویسه
بعد در مورد امنیت که امنیت شون فوق العاده بود ما شب دیر وقتم رفتیم بیرون ولی کسی مزاحم نشد و بعدا لیدر گفت اینجا پلیس رو نمی بینید زیاد ولی دوربین زیاده سر همینم کسی دست از پا خطا نمیکنه
غذاهاشون همه شیرین بودن شیرین میگم شیرین میشنویدها حتی پاپ کرن هاشون شیرین بود انگار قند میخوردی در این حد بعدشم که این که خیلی ها فکر میکنن همه چینیا حشره میخورن واقعا فکر غلطیه گوشت غالب اونجا واقعا گوشت گاوه بعدش ماهی و مرغ و سایر موجودات دریایی مثل میگو و خرچنگ و هشت پا که فوق العاده لذیذ بودن فقط بعضی غذاهاشون پنیر خاصی داشتن که با وجود مزه شیرین و نسبتا خوب بسیار بد بو بود و خوردنش کار هر کسی نبود واقعا
بعد عجیب ترین چیز کلا مالکیت معنا نداره تو چین و فکر کنم قبلا درموردش نوشتم که بعد یه تایمی همه چی مال دولت میشه
و اینکه درسته همه چی فیلتر بود ولی یه کاری که کردن و خوبه یه چیزی رو جایگزین کردن برای تمام فیلترها که انقدر خوب و کامل هست که مردم احساس نیاز نکنن کاش ایرانی هام یاد بگیرن اگه میخوان سایتی یا اپلیکیشنی رو فیلتر کنن اول بهترشو بسازن بعد دست به فیلتر ببرن
و اینکه اگه گذرتون به چین افتاد حتما کنسرو ببرین چون ممکنه از فست فود خسته شین و غذاهای باب طبع تون پیدا نشه برای اکثر همسفرهای من این مشکل وجود داشت
ان شا الله شب هم پست دورهمی رو مینویسم

سفرنامه چین "هانگژو قسمت دو" (۴)

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • نظرات [ ۲ ]
آنچه گذشت: سفرنامه چین "هانگژو قسمت یک"
فکر نوشتن سفرنامه هانگژو + بعدش نوشتن داستان کانال رگا + جمع آوری مطالب پاورپوینت برام شده کابوس اصلا! دیگه دارم از تایپ بیزار میشم تازه باز دانشگاه شروع شد باز تایپ گزارشکار باز ریخت نحس میثم ااای خدااا! یعنی کلاس های میثم رو فقط به خاطر اینکه درسش خیلی جذابه و انصافا معرکه درس میده و وجود فرنوش میتونم تحمل کنم و گرنه حذف میکردم ترم دیگه با خیل تاش میگرفتم اون که میتونه بفرسته رویان هم بخوره تو فرق سرش! 
یکی از مزایای حاتمی این بود که خیلی به سحرخیز باش تا کامروا شوی معتقد نبود و صبح ها ساعت ده حرکت میکردیم البته از اون طرف شبا ده و یازده برمیگشتیم هتل ولی خب برای من راحت تر بود خلاصه روز اول قرار شد بریم یه جایی حالت جنگلی که یه رودخانه بود گمونم! از وسطش رد شده بود و رفتیم اونجا قایق سواری و کلی تو قایق خوش گذروندیم البته من چون سریع تو قایق میخواد تو دریا باشه تو رودخانه باشه تو دریاچه باشه موج باشه موج نباشه تهوع میگیرم دیمن هیدرینات خوردم و حسابی خوابالو شده بودم ولی بیدار موندم چون خیلی خوشگل بود و از جالبی هاش اینکه یه سمت بافت گیاهی و جنگل بود یک سمت پر آسمان خراش
بعد از قایق برنامه ی چای خوری داشتیم متفاوت با مراسم چای پکن توی پکن ما رفتیم یه مغازه ی مدل سنتی و مراسم چای اجرا کردن برامون و کلی چای های مختلف بهمون معرفی کردن ولی اینجا رفتیم مزرعه ی چای و فقط چای سبز بود که از سر زمین میچیدن میاوردن دم میکردن! کاملا از تولید به مصرف! ولی خب من مراسم چای و مزه چای هایی که تو پکن خوردیم رو بیشتر دوست داشتم 
بعدش چون آقای حاتمی اعتقادی به روح نداشتن! به جای اینکه بریم ناهار بخوریم رفتیم یه معبدی توی کوه های هانگژو که برای رفتن به معبد باید سوار تله کابین میشدیم و وقتی رسیدیم معبد داشتن یکسری اعمال خاصی رو انجام میدادن و هر کس دعایی داشت میتونست بنویسه بده به یک بنده خدایی که اونجا بود و یه چیزی شبیه زنگم بود میزدن که مثلا معنیش همون ان شا الله حاجت روا شی یا بهش برسی خودمون بود بعد از اینجا چون بشدت همه گرسنه بودن رفتیم ناهار ساعت پنج بعد از ظهر بود البته و جا داره بگم تو مسلمون نیستی حاتمی اون روز اکثریت مشکل براشون پیش اومد!
بعد از ناهار! که بهتر بود اسم شام روش بذاریم رفتیم دیدن برج ایفل مصنوعی! نظر شخصی من اینه که اگه گذرتون افتاد هانگژو وقت تون رو ابدا تلف نکنید به چند دلیل اصلا جای خوشگل و جالبی نیست بعدشم که خیابون رو به روش پر از رستوران های چینیه بعد بوی پنیر غذاهاشون انقدر تند و بده احتمال زیاد اذیت میشید اکثر هم سفرهای کن از بوی غذاها و دیر غذا خوردن البته داشتن دلپیچه میگرفتن
بعدشم برگشتیم هتل و من شکرگزار نعمت فیلترشکن و نت شدم و شروع کردم به چت با رفیق جان و باز موبایل به دست خوابم برد! اصلا سخت ترین قسمت سفر چین من بعد از این مسئله که میرفتی دستشویی آب نبود باید با دستمال خودت رو پاک میکردی و برای من واقعا مصیبت بود این بود که توی طول روز کلی خسته میشدم و داغون میرسیدم هتل و بعد اونجا ساعت دوازده بود ایران هفت و نیم و من زود خوابم میبرد و بعد بیدار میشدم میدیدم رفیق جان خیلی دیر خوابیده و خوب نبوده و نشده باشم واقعا فشار روانی بدی روم بود از این جهت اصلا دیگه غلط بکنم جایی برم که اختلاف ساعتش بیشتر از یکی دو ساعت باشه
فرداش اولین جایی که رفتیم باغ وحش بود و من و الیکا تمام مدت به ذوق دیدن پاندا داشتیم میرفتیم ولی مواجه شدیم با یه کوه پشم سیاه و سفید که باسن مبارک رو کرده بود سمت ملت و خوابیده بود من اونجا پیشنهاد دادم تتلو بذاریم حتما بیدار میشه ها گوش ندادن و خلاصه که نشد ببینیم پاندا جان رو
بعدش رفتیم ناهار که باز جریان دیروز نشه و بعدشم ونیز مصنوعی این یکی قشنگ بود و بازم سوار قایق شدیم و بسیار بسیار خوش گذشت و کلی خاطره شد برامون البته ناگفته نماند آقای حاتمی میگفت دیر رسیدیم ساعت کاری قایق ها تموم شده دیگه نمیبرن و ما خودمون با قایقران ها صحبت کردیم و رفتیم شمام رفتین هانگژو شنبه یا یکشنبه برین توی تعطیلات تا بعد تاریکی قایقا کار میکنن شباش قشنگ تره! تازه حاتمی میگفت ااا من خودم اینجا رو شب نرفتم و با آخرین گروه خودشم رفت!
از ونیز چون دو ساعت بیشتر راه نبود راهی شانگهای شدیم و رفتیم شانگهای و یکم خیابون های شانگهای رو گشتیم و رفتیم هتل اتاقا رو تحویل گرفتیم 
بعدش چون قول داده بود ما رو ببره شام سلف سرویس چینی شام رو رفتیم رستوران چینی سلف که البته مدل کره ای بود یعنی باربیکوی کره ای وسط میز گذاشته بودن برای همین من الان شک دارم اونجا اصلا چینی بوده باشه ولی خب خیلی خوب بود کلی خندیدیم چون باید خودمون میپختیم میخوردیم و خیلی فان بود و کلی خوش گذشت یکی از بهترین قسمت های سفر اونم برای یه شکمو مثل من همین بود واقعا
شانگهای هم باشه فردا مینویسم ان شاء الله اونم تو یه پست جمعش میکنم!

سفرنامه چین "هانگژو قسمت یک" (٣)

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷
  • نظرات [ ۲ ]
بعد حدود شش ساعت رسیدیم هانگژو منم اول میخواستم توی راه درس جنگخواه لعنت الله علیه رو بخونم اما بعدش دیدم بهتره بخوابم دارم عصبی میشم! و از اونجایی که خوش خوابم تقریبا 5 ساعت از شش ساعت رو خواب بودم اون وسطا بیدار میشدم میدیدم منظره قشنگه میگفتم نخوابم بیرون رو ببینم ولی باز سریع میخوابیدم! خوشحالم الیکا نمیدونه و گرنه الان کلی سر به سرم میذاشت که تو هم مثل فلانی هستی دیدی گفتم جفت هم هستین!
جریان از این قراره که بعد صمیمی شدن من و الیکا تو اتوبوس همیشه کنار هم بودیم بعد سایر افراد تور رو سوژه میکردیم چون بقیه بخاطر خستگی میخوابیدن معمولا بعد بامزه میخوابیدن یا مثلا یکسری بیکار بودیم الیکا شروع کرد زوج ساختن! اینجوری که میگفت دختر فلان خانواده با پسر اون یکی خانواده بعد به من گیر داده بود که تو و آقای فلانی هم با هم چون جفت تون از خیلی جهات خاصین مثلا اون تنهاست تو هم فقط عمه ات همراهته، هر دو غذای چینی میخورین، بعد اصلا به هم میاین! وقتیم فهمید شماره داده که عکسایی که شب اول ازم گرفته بفرسته دیگه مگه ول کن بود خلاصه تا بچه دار شدن رویاپردازی کرد من دیگه مرده بودم از خنده واقعا زده بود تو خل بازی 
شب قبل حرکت آقای بهشتی شماره آقای حاتمی رو دادن بتونیم باهاشون تماس بگیریم و منم شب اولین کار imo و تلگرام رو چک کردم ببینم چه ریختیه چون این تور ما لیدرهاش یکم معیوب بود مغزشون یهو میدیدی هیچ علامتی دستشون نیست! خلاصه وقتی دیدمش از همون جا میخواستم برگردم تهران! هر چقدر آقای بهشتی خوب بودن از لحاظ اخلاقی چهره آقای حاتمی میگفت قراره بقیه سفر کوفت من بشه!
ولی وقتی دیدم شون نظرم صد و هشتاد درجه عوض شد میدونین در کل آدم چاخانی بود اما خب آدم بدی نبود سفرمم کوفتم نشد تازه خیلی خیلی هم مراعات منو میکرد حتی از آقای بهشتی آرومتر راه میرفت و حواسش بود خسته نشم هانگژو و شانگهای واقعا بهم خوش گذشت چون کمتر خسته شدم البته جدای آقای حاتمی خود همسفرهام دیگه میدونستن من تواناییم یکم کمتره مراعات میکردن و خلاصه که خوب بود خیلی خوب بود
وقتی رسیدیم هانگژو شب شده بود و آقای حاتمی گفتن شنیدم از پکن ناراضی بودین چون خرید نرفتین و خب درستم میگفت اکثریت همسفرهای ما عاشق خرید بودن و ناراحت بودن که تو پکن فقط شب اول رفتیم یه جا که خیلی هم گرون بود خلاصه که آقای حاتمی گفت چون ساعت حدود هفت شبه و اگه بریم هتل کلا امروزتون سوخت میشه میبرم تون یه خیابونی خرید همونجام میریم کی اف سی
خلاصه رفتیم جایی که میگفت و متاسفانه اسمش سخت بود یاد نگرفتم و اول رفتیم شام خوردیم و بعدش هر کس رفت سمت خودش تا ساعت یازده که قرار بود جمع شیم بریم هتل من و عمه یکی دو تا پاساژ رو سرسری قدم زدیم و بعدش من گفتم چون زیاد نشستم امروز پام اذیته تا وقتیم به حالت افقی در نیام درست نمیشه متاسفانه (یکی از باگ های مهم خلقت منه!) رفتیم استارباکس که دیدیم اااع آقای حاتمی و یه آقا و خانومی اونجان دارن حرف میزنن که بعدا فهمیدیم همکارهاش بودن و اونام لیدرن و اون آقا که اسمشم نمیدونم تو هانگژو چندجایی هم به من خیلی کمک کرد که وسیله هام رو جا به جا کنم یکی ایشون یکی راننده اتوبوسی که تو تایمی که هانگژو و شانگهای بودیم در امر جا به جایی وسایل من واقعا زحمت کشیدن! بعدشم بابای الیکای عزیزم که البته ایشون از اونجایی که یک مرد ترک اصیل بودن حواسشون به همه بود هر کس کمک میخواست بدو کمکش میکرد تو طول سفرم که ما رو حسابی شرمنده کردن واقعا
از حرفم پرت شدما! تو استارباکس بودیم که یهو خانوم دکتر این خانوم دکتر منظور پزشک نیست دکتری داشتن بهشون میگفتن خانوم دکتر با دختر و پسرش اومدن و بعد الیکا اینا که اونجا کلی خندیدیم و شوخی کردیم و گفتیم کاش اصلا همینجا قرار میذاشتیم خصوصا که بعدش خانواده ی مهربون و دوست داشتنی غضنفریم اومدن اونجا من عاشق دختر کوچیکه ی این خانواده بودم به جرئت میگم زیباترین دختربچه ایرانی که تا امروز دیدم نیتاست بعدم یه خواهر بزرگتر داشت به اسم نیوشا و خب لر هم بودن و مثل بقیه لرها مهربون ذقیقا من رو یاد هانیه جانم و خانواده اش مینداختن که خیلی خونگرم و دوست داشتنی هستن همون طوری بودن و اتفاقا هم محله هانیه جانم!
توی تورمون سه تا خانواده دیگه هم بودن یک خانواده پنج نفره که دو تاشون دختر بودن و یکی شون پسر و یکی از دخترا قل پسره بود و خیلی خیلی شیطون بودن و گاهی میخواستی بخوری شون بخاطر نمک شون گاهیم انقد لوس میشدن میخواستی خفه شون کنی و اینکه وجودشون برای من نعمت بود چون دوتا دخترا و مادرشون محجبه بودن و یه جورایی منو از تو چشم بودن و تابلو بودن بخاطر حجابم در آورده بودن خیلی سخت با بقیه می جوشیدن ولی خانومه خیلی مهربون بود یک بارم مانع زمین خوردن من شد 
یک خانواده چهارنفره هم بودن که یک زن و شوهر جوان بودن با دو تا بچه واقعا کوچولو یه دختر و یه پسر خیلی ناز ولی بینهایت لوس و رو مخ هی گریه میکرد هی لوس میشد و در نهایت یه خانواده پنج نفره دیگه مشهور به خانواده دکتر چون همه شون پزشک بودن جز پسرشون که بنده خدا اوتیسم داشت شامل یک زن و شوهر میانسال دختر و پسرشون و مادرخانومه این خانواده تمام طول سفر رو مخ من و الیکا و اکثریت تور بودن با رفتارهاشون من به شخصه از مادربزرگه یکمم میترسیدم وقتی میخندید...! و درنهایت اون آقای تنها که شیرازی بودن و توی صحبت ها فهمیدم خفن ترین فرد تور هستن هم از نظر تحصیلی هم کاری ولی لو نمیدم بهتون فقط میگم نزدیک بود دچار کمای مغزی شم همین!
خلاصه روز اول هانگژو با یکم پاساژگردی و شام کی اف سی و رفتن به هتل و استراحت و خواب گذشت و البته این توافق که پکیج بگیریم از آقای حاتمی و جاهای بیشتری رو توی هانگژو و شانگهای ببینیم مثل باغ وحش و دیزنی لند و ونیز مصنوعی و سیرک و کروز که روی تورمون نبود و خریدیم چون میخوام پست طولانی نشه فعلا همین رو داشته باشید شب میام روز اول هانگژو رو مینویسم ان شاء الله
بی ربط نوشت 1: دیروز یعنی صبح روز چهاردهم فروردین یکی از هم دانشگاهی هام پدرش فوت شد امروز خاکسپاریش بود اگه براشون فاتحه ای بخونید یا در صورتی که حالش رو داشتین براشون نماز وحشت بخونید ممنون میشم اسم پدر مرحومش عبدالرضا و اسم پدربزرگش حاجی 

سفرنامه چین "پکن قسمت دو" (٢)

خب جالب بود یک بنده خدایی دیشب میگفت چرا از غذاها با آب و تاب نگفتی و اینا حالا موندم مفصل و طولانی بگم یا مفید مختصر و خلاصه؟
دومین شب اقامت ما در پکن مصادف شد با شب سال نو و ما با آفای بهشتی و چندتا از خانواده ها رفتیم یک رستوران ترکیه ای اولش آقای بهشتی آهنگ گذاشتن ولی هیچ کس بلند نمیشد برقصه و این برای من واقعا عجیب بود چون من وقتی بی حجاب بودم امکان نداشت در چنین شرایطی نرقصم دیگه گفتم من بخاطر حجابم ضایعست برقصم شماها که نباید براتون مهم باشه پاشید دیگه ولی کسی بلند نشد تا آخر سر عمه خودم بلند شد و منم پشت سرش بلند شدم شروع کردم دست زدن و پشت سر من الیکا (رفیق فاب من شد از این شب به بعد) بلند شد و بعد بقیه جوون ها و بعدم به زور لیدر رو بلند کردیم برقصه بنده خدا خلاصه زدیم و رقصیدیم و کلی خوش گذروندیم که گارسون اومد وسط و گفت برن آهنگ آذری بذارن و برامون آذری رقصید خیلی هم زیبا و نرم و حرفه ای فقط حیف من قول داده بودم نرقصم و گرنه بشدت داشتم وسوسه میشدم همراهیش کنم چون اگه یه رقصی رو خوب بلد باشم همین آذری و بعدشم لزگیه خلاصه که به سختی خودمو رو صندلی در حال دست زدن نگه داشتم این رو دارم جدی میگم یکی از سخت ترین قسمت های تغییر من و حفظ آبروی چادرم کنار گذاشتن رقص در جمع های مختلف این مدلیه من حتی تو اتوبوسم وقتی آهنگ میذاشتن یه قر ریز میرفتم الیکا غش غش میخندید که فقط منتظر آهنگیا! خلاصه بعد از کلی خنده و شادی و تحویل سال رفتیم هتل 
توی رستوران که بودیم رفیق جان و حریر عزیزم بهم پیامک دادن و جواب دادم وقتی رسیدم هتل دیدم اااه چقدر تلگرام پیام دارم و از همه عجیب تر با اینکه یکی گفته بود ازم متنفره بهم پیام داده بود و دست دوستی دراز کرده بود کلی هم کوتاه اومد گفت اصلا من دیگه نمیگم با فلانی چت نکن فقط هر چیزی نگو! اما میدونین من هر کاری میکنم نمیتونم اونی باشم که اون میخواد و میریم رو اعصاب هم برای همین الان باز بلاک شده باشد که رستگار شویم (آهای اونی که میدونی فردا قرار بود چی بشه نیای نق بزنیا)
خب داشتم میگفتم برگشتیم هتل و بعد کلی چت موبایل به دست غش کردم
صبح باز ساعت 8 تو لابی هتل بودیم ادامه ی گردش پکن این بار صبح زود اول رفتیم کارخونه یشم و بعدشم دیوار چین یه جایی هم که دیروزش رفته بودیم چون عکس نگرفته بودم یادم رفت بگم رفته بودیم کارخانه مروارید و اونجا یه خانومی یه صدف رو تشریح کرد یکی هم من به کمکش تشریح کردم خیلی جذاب بود بعد فهمیدیم که مروارید رنگ های مختلفی داره که دلیلش آبی که توی اون رشد میکنه هستش و توی چین فقط مروارید صورتی و بنفش رو میشه پرورش داد و رنگ هایی بود که ما فکر میکردیم جزو اونا نیست ولی توضیح دادن جزو هموناست و آب شور یا آب شیرین بشدت روی رنگ تاثیر میذاره متاسفانه الان یادم نیست آب شور مروارید سیاه میداد آب شیرین مروارید سفید یا برعکس بعدم گفت اگه میخواهید متوجه شید اصله یا نه به هم بسابید باید یه گرد سفید رنگ تولید شه و بعد پاک کردنش خراشی رو مروارید نباشه
توی کارخونه یشم هم گفتن اکثریت فکر میکنن یشم فقط سبزه اما رنگ بندی داره و مشهورترینش سبزه بعد نشون دادن چطوری سنگ یشم رو با آب تراش میدن و چیزای مختلفی میسازن یه سری گوی هم داشتن که یا سه تا توی هم بودن یا نه تا توی هم بودن بهش میگفتن خانواده شاد و میگفتن هر خانواده چینی بسته به تعداد شون یکی از اینا داره اگه فقط یه زن و شوهر و یک بچه باشن سه تایی اگه چهار نفر یا بیشتر باشن نه تایی، لایه رویی که بزرگتر و ضخیم تر از همه بود نماد پدر خانواده بود بعدی نماد مادر و داخلی ها نماد فرزندان که قابلیت تکون خوردن داشتن و تفسیرش این بود که بچه ها لقن تکون میخورن چون عضو آسیب پذیر خانواده هستن و همیشه ناملایمات اول روی اون ها اثر میکنه!
بعد از کارخونه یشم رفتیم دیوار چین خود چینی ها برای این دیوار ارزش و احترام زیادی قائل هستن انقدر که اگه کسی تا آخرین پله دیوار بره قهرمان ملی حساب میشه و بهش یه مدال به اسم خودش میدن بعد خیلی سخت بود بالا رفتن از دیوار چین نه بخاطر تعداد پله ها بخاطر اینکه یک پله ده سانت بود یکی پنجاه سانت خلاصه که واقعا سخت بود و من فقط تا وسطاش رفتم ولی جهت یادگاری از پایین پله ها عمه برام مدالشو گرفت! 
بعد از دیوار چین رفتیم کی اف سی شایدم مک دونالد جدا یادم نیست از بس که همه اش رفتیم کی اف سی و مک دونالد و برگر کینگ چون غالب گروه میترسیدن غذای چینی بخورن ولی از من به شما نصیحت رفتین حتما بخورین فقط پنیردارشو نخورید بقیه شون خوبن خیلی خوشمزه ان خصوصا سالادهاشون اینا رو من تو شام هایی که خودم و عمه خوردیم فهمیدم 
بعد ناهار رفتیم دانشگاه طب سنتی شون برای ماساژ پا که بسیار مزه داد یه روغنم بهمون فروختن خیلی خوبه واقعا درد رو سریع خوب میکنه بعد از ماساژ رفتیم باغ تابستانه یک جای پر از درخت بسیار بزرگتر از شهر ممنوعه اما با پیاده روی کم تر یه دریاچه خوشگلم داشت با یکسری مجسمه و یه پل که چون گروه سردش بود نرفتیم روی پل و ظاهرا اونجا یه خبرایی بوده که ما نفهمیدیم! بعدشم رفتیم یه جایی برای چای و مراسم چای وااای که چقدر چای دارن یکی از یکی خوشمزه تر انقدر خوب بود مام که ترک و عاشق چای و اینا کلی خرید کردیم اینجا البته چای هاشون با چای های ما فرق داره مثلا یه چای خیلی باحالی داشتن مزه برنج دودی میداد!
بعد از اون رفتیم هتل و عمه سوشی و یه دسر خیلی خوشمزه گرفت با چیپس ذرت بسیار چسبید خصوصا که هلاک بودم و مجبور نشدم از هتل خارج شم
دوباره فردا صبحش ساعت هشت تو لابی هتل بودیم و این بار سوار اتوبوس شدیم به سمت راه آهن تا بریم هانگژو یه چیز جالب که میگفتن اینجا تجمع نکنید خلاف قانونه! 
کلا چین در عین اینکه زیبا بود همه مردم به نظر شاد می اومدن همه ماشین های لوکس داشتن بنز و بی ام دبلیو و آ ائودی و این ماشین چینی هایی که تو ایران هست نبود و البته تا دلتون بخواد دوچرخه بعد اون وقت ممکن بود طرف بنز داشته باشه توی یه خونه سی متری زندگی کنه کلا ماشین براشون مهم تر بود چون بیشتر بیرون از خونه بودن بعدش یه چیز عجیب اینکه آیا از فیلترینگ ایران ناراضی این؟ فکر میکنید زیاده روی کردن؟ فکر میکنید آزادی نیست؟ یه سر برین چین تا بفهمید فیلتر یعنی چی حتی گوگل فیلتر بود شبکه های اجتماعی جز ویچت همه فیلتر بودن و حتی تو شانگهای سرور فیلترشکن هم فیلتر بود دیگه نبینم ناشکری کنیدها...
خلاصه که راهی هانگژو شدیم با قطار سریع السیر و بسیار دقیق و منظم و سر تایمی که رو بلیط بود رسیدیم هانگژوی زیبا هانگژوی عاشق واقعا عاشق هر چقدر پکن پر از بافت قدیمی و ساختمون بود هانگژو پر گیاه و طراوات و مدرنیته بود واقعا جذاب بود ان شاء الله در مورد هانگژو فردا می نویسم الان دارم دیگه غش میکنم سرما خوردم تو هواپیما یعنی کل گروه سرما خوردیم دورهمی در حال تب و لرزیم!... التماس دعای خوب شدن

سفرنامه چین "پکن قسمت یک" (١)

بالاخره من برگشتم جاتون خالی سفر حسابی خوش گذشت و من فهمیدم در صورت لزوم میتونم روزی 25 هزار قدم راه برم پا به پای آدمای کاملا سالم و زبل حتی جلوتر از همه حتی وقتی چون بد راه میرم شصت پام تاول زده
بیست و هفتم اسفند نود و شش ساعت هشت بعد از ظهر پرواز داشتیم به سمت شهر زیبا و قدیمی پکن به خاطر استرسی بودن عمه جان و جو دادن های بقیه که دیر برید دیر میرسید از ساعت سه توی فرودگاه بودیم و تو صف بررسی پاسپورت و بلیط و اینا من همینطوری حدسی گفتم اینا و اونا و اونا (در سه نقطه متفاوت) همسفرهای ما هستن (کاملا حدس بود چون نیل گشت نکرد یه روز قبل یه قرار معارفه بذاره بی ادبیات) خلاصه بعد کلی معطلی و خستگی سوار هواپیما شدیم تو هواپیما بودیم که یهو دعوا شد سر صندلی! خلاصه که چیز عجیب و غریبی بود (بعدا فهمیدیم ای داد بیداد همسفر ماست یکی از طرفین دعوا) بعد دعوا من بخاطر اثر قرص دیمن هیدرینات غش کردم یهو تا اینکه مهمان دار خیلی آروم دستش رو گذاشت رو دستم نوازش کرد بنده خدا قصد داشت آروم بیدارم کنه ولی من چسبیدم به سقف شام خوردم خوابیدم باز سر صبحانه همین جریان تکرار شد و بالاخره بعد شش ساعت پرواز رسیدیم پکن و بعد از کلی خنده (آخه لامصب این چینی ها یا مطلقا انگلیسی بلد نبودن یا انقد لهجه شون عجیب بود که ما با حدس و گمان میفهمیدیم چی میگن) رسیدیم سالن انتظار فرودگاه و آقای بهشتی و جیمز عزیزم لیدرهای ایرانی و چینی شهر پکن مون رو دیدیم هر چی از خوبی و مهربونی این دو نفر بگم کم گفتم و چقدر غصه خوردم که لیدر هانگژو و شانگهای مون کس دیگه ای بود اونم چه آدمی! نکته جذاب لیدرهای ایرانی مون چه آقای بهشتی چه آقای حاتمی لهجه ی جذاب اصفهانی شون بود منم که عاشق لهجه اصفهانی!
وقتی همه جمع شدیم همه باهم رفتیم سمت هتل (بهترین هتل بین سه تا هتل مون توی چین همین بود؛ THE KUNLUN BEIJING) بعد از یکم استراحت ساعت چهار رفتیم یک تئاتر اپراطور به اسم ماسک های طلایی (GOLDEN MASK DYNASTY) محشر بود رو اسمش بزنین عکساش هست تو لینک ببینید داستانش رو نمیگم اگه تونستید از یوتیوب فیلمش رو ببینید اگه نشد بگین سر فرصت براتون دانلود کنم لینک بدم بعد نمایش رفتیم خیابون ونگ فوجینگ خود خیابون ونگ فوجینگ پر بود از فروشگاه و چیزی که بسیار جلب توجه میکرد قیمت های زیاد اجناس بودن توی خیابون ونگ فوجینگ یه خیابون فرعی بود که توش سوسک و عقرب و هر جانور عجیب و غریب دیگه ای رو سیخ کرده بودن و میپختن اتفاقا برخلاف ظاهر بعضا ترسناک شون خوشمزه بودن بعدم چون من خوردم یکی از هم گروهی ها که آقا بود گفت زشته دختر نترسه بخوره و من نخورم و خرید و بنده خدا مونده بود چطوری بخوره! دیگه یادش دادم و خورد و دید اوووه نه جدی جدی خوشمزه است خلاصه آروم آروم برگشتیم به محل قرار و برای لیدرم تعریف کردیم و با تعجب گفت واقعا تو با اینکه دختری خوردی؟ من هنوز جرئت نکردم! بعدشم برگشتیم هتل و فرداش رفتیم گردش و تفریح و دیدن پکن جان زیبا و جذاب و قدیمی قرارهامون تو پکن این جوری بود که هشت صبح جمع شیم توی لابی هتل و بعد بریم گشت و گذار. 
اولین صبح بعد خوردن یه صبحانه ی جذاب با گروه راهی اولین جای دیدنی پکن شدیم و رفتیم به میدان تیان آن من که از شانس ما بخاطر یه جلسه ای بسته بودن و نشد داخل خود میدان بریم و از دور دیدیم و لیدر توضیح داد که چه اتفاقاتی افتاده اونجا مثل تحصن یکسری از مردم و بی توجهی شون به هشدار پلیس و در نهایت قتل عام شون توسط پلیس! و اینکه این میدان از 4 طرف به 4 ساختمان مهم این کشور ختم میشه اگه وسط میدان به سمت شهر ممنوعه (لعنت الله علیه؛ از بس که پیاده روی داشت) بایستیم موزه ملی سمت راست، مجلس سمت چپ و پیکر مومیایی شده مائو (رهبر حزب کمونیست چین؛ عکسش روی اسکناس هاشونم هست اگه میخواهید بفهمید اسکناس تون اصل یا تقلبیه حتما یقه و گوشه های موی جناب مائو رو لمس کنید باید دون دون و زبر باشه و گرنه تقلبیه زیادم پیش میاد اسکناس تقلبی بدن باید حواس تون باشه! خصوصا در مورد صد یوانی زیاد پیش میاد بخصوصو توی تاکسی و فیک مارکت ها) در پشت سر و ورودی شهر ممنوعه رو به روی شما قرار میگیره 
بعد از میدان تیان آن من پیاده رفتیم به سمت شهر ممنوعه از این جهت بهش میگن شهر ممنوعه که به جز پادشاه و خانواده اش و یکسری از درباریان کسی اجازه ورود نداشته این شهر از هشت تا کاخ تشکیل شده بود که جمع اتاق های این کاخ ها دقیقا 9999.5 بود که اون نیم یک پاگرد بود با دو تا پله! دلیل این تعداد اتاق هم اینجوری به ما گفته شد که چون خانه خدا ده هزار اتاق داره و پادشاه پسر خداست و تعداد اتاق های محل زندگیش نباید بیشتر از خانه خدا بشه یک نیم تا کمتر اتاق ساخته بودن! آخرین کاخ که در اصل محل زندگی شاه بود تنها قسمتی بود که میشد درخت دید سایر قسمت ها هیچ درخت و گیاهی وجود نداشت چون معتقد بودن نباید هیچ موجود زنده ای بلندتر از سقف خونه پادشاه باشه!
من خودم از وسطای شهر ممنوعه داشتم از خستگی میمردم واقعا برای همین به لیدر جان گفتیم و ایشون جیمز عزیزم رو با من و عمه راهی کرد تا میان بر بزنیم تا اینجا هنوز توی گروه دوستی پیدا نکرده بودم و خیلی هم جو گروه برام سنگین بود و خوشحال و خندان با جیمز بامزه و عزیزم و عمه جان راه افتادیم و جیمز برامون تعریف میکرد که اینجا کجاست و اگه از راه اصلی میرفتیم چی میدیدیم و اینا هفت تا کاخ اولی تقریبا کپی پیست بودن و کاخ آخری فرق داشت که اونو رفتیم دیدیم و جالبه کلا کاخ هاشون بر خلاف کاخ های ما لخت بودن بدون هیچ گونه وسایل اضافی حتی غیر اضافی غالبا یک تخت بود با چندتا کوسن مانند! و دیگر هیچ!!! بعد از دیدن شهر ممنوعه رفتیم اولین ناهارمون رو در چین بخوریم و اولین ناهار رفتیم کی اف سی واسه اولین بار چسبید ولی روزهای آخر دیگه اسم کی اف سی و مک دو نالد و برگر کینگ می اومد جمیعا جیغ میکشیدیم الان کسی جلوی من اسم فست فود بیاره جیغ میزنم بخدااا! خصوصا مرغ سوخاری و برگر 
بعد از ناهار رفتیم معبد بهشت که یک معبد کشاورزی بود و مراسم های خاصی رو برای شکرگزاری محصول پادشاه توی این معبد انجام میداد برخلاف شهر ممنوعه این معبد پر از درخت و گل و گیاه بود و بسیار زیبا اینجا من بخاطر پیاده روی باغ ممنوعه خسته شدم و موقع برگشت اجازه گرفتم جلو جلو برم لیدر گفت گم میشی ها گفتم نه بعد من از راهی که رفته بودیم برگشتم و یه جا نشستم به خیال اینکه میان می بینم شون و نگو از یه راه دیگه رفتن بعد یه ربع زنگ زدم به لیدر که کجایین؟ گفت ما تو اتوبوسیم تو کجایی؟ منم گفتم هیچی وسط راه نشستم فکر کردم از همین مسیر میاین دیگه داشتم بدو بدو میرفتم سمت اتوبوس که جیمز عزیزم اومد گفت نمیخواد بدویی مام تازه رسیدیم و بقیه راه رو قدم زنان رفتیم تا اتوبوس و برگشتیم به هتل و یکی از گرون ترین شام های زندگیم رو خوردم بنده ! چون خسته بودم عمه گفت زنگ بزنیم غذا رو بیارن تو اتاق چشم تون روز بد نبینه یه پیتزای هاوایی عجیب خیلی خیلی عجیب با یه ذره غذای هندی به پول ما شد حدود 250 تومن و با توجه به عالی و بی نقص نبودن غذاش به شدت کوفتم شد!
روز دوم باشه فردا توی یه پست جدا گانه که بهم نگید طولانی شد! :دی ولی اگه بدونین چقذه جذاب بود چقذه جذاب بود!
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد