۳ مطلب با موضوع «دنیای این روزهای من :: فاطمه باش» ثبت شده است

فاطمه باش 3

میدونین نتونستم اونی باشم که میخواد و در نهایت ادعایی که داشت کمک میکنه کم آورد و فرار کرد! حرفایی هم زد که دیدم خب درسته منطقیه اصلا من نباید اسمم فاطمه میشد و ای کاش پدرم اسمم رو همون نیوشا میذاشت برای همین هم تا وقتی که فاطمه نشدم رفتار و کردارم متناسب با این اسم نشده اسم نویسنده و اسم وبم رو تغییر میدم و سعی میکنم خودم برای خودم تمرین های فاطمه بودن بذارم و هر بار بیام بگم تونستم فلان خصلت بدم رو عوض کنم به فاطمه بودن نزدیک شم یا خیر اگه پیشنهاد اسم برای وبلاگم دارین بگین ممنون 

مامان میثم + فاطمه باش 2

مامان میثم شد قاتل بروسلی! رفته بودیم آزمایشگاه هااا همه هم رفته بودیمااا ولی عنترترین عنتر این شهر گفت برین چرا اومدین و فلان مام رفتیم رو حساب اینکه خانوم رزاقیان لعنت الله علیه پیچیدیم به بازی میثمم قاااااااطی کرد بهمون پیک ناشادی نوروزوی داد و گفت جوابشو تا ششم ایمیل بزنیم براش!

بعدش من اعصابم خرد شده بود زنگ زدم به اوشون گفتم من اعصابم خرده نمیخوام برم خونه میای تجریش؟ گفت باشه ولی من فلان جام یکساعتی معطل میشی برو امام زاده صالح دیگه رفتم امامزاده و نشستم تو حیاطش و داشتم داد بی داد میکردم تو ویس تلگرام که عاره پسره ی فلان و بیسار و اینا که دیگه نگم بهتون چیا گفتم از شدت عصبانیت بعد یه خانوم تپل مپل (منم که عاشق آدمای گردالی!) بهم گفت چی شده دخترم؟ منم بهش کامل گفتم و دل داریم داد و خندوندم تا آروم شدم یکم و گرنه فرنوش که زنگ زد پقی زدم زیر گریه از شدت عصبانیت و ناراحتی و به اوشونم گفتم اومدی نترسیااا عصبانی و گریونم که دیگه تا بیاد یکم بهتر شدم به لطف خانومه

بعدش اوشون اومد و چون من یه دروغی گفته بودم که لو رفت... کلی عصبانی شد بعدم که گفت همه چی بین مون تموم شد و اینا بعد من داشتم در جهت مخالفش میرفتم دیدم یکی اومد کنارم گفت من مثل تو نامرد نیستم میام تا تاکسی بگیری تو تاکسیم زنگ زد که ببخشید ناراحتت کردم با اینکه من اشتباه کرده بودم هیچی دیگه یکم بعد باز آشتی کردیم و منم غلط بکنم دیگه باعث ناراحتیش شم تا حالا ندیده بودم کسی انقد مظلوم عصبی شه ...
التماس دعای آدم شدن...

مامان میثم ! + فاطمه باش

داشتم با فرنوش صحبت میکردم و میگفتم ای بابا چرا استاد به ایمیلم جواب نداد؟ یعنی بخاطر روز مادره یا کلا مدلشه و جواب نمیده به آدم؟ بعد فرنوش که مغزش دیگه کاملا خسته شده بود گفت مگه مامانه؟ یعنی قشنگ فرض گرفت از آسمون نازل شده استاد جنگخواه یا چی که به ذهنش نرسید منظورم اینه پیش مادرشه و اگه زن داشته باشه هم که خب بساط بیرون رفتن و هزار و یک چیز دیگه که بتونه زنده بمونه و کشته نشه که روز زن رو یادش رفته خلاصه که خدا ما رو ببخشه از اون روز به بعد جای استاد جنگخواه میگیم مامان میثم با اینکه ایمیلم رو هم جواب داد بنده خدا 
ازم خواسته مثل صاحب اسمم باشم فاطمه وار رفتار کنم و چون که بین مردهایی که میشناسم بیشترین میزان رفتار علی وار رو داره نشد همچین بزنمش که صدای بزبز قندی بده قبلا کسی بهم میگفت فاطمه وار باش میگفتم یعنی میخوای بگی بدم؟ بعدم میزدم لهش میکردم به همین مناسبت و اینکه کل خانواده ام نیز پشتشن از من بیشتر دوستش دارن حتی! (شماها نمیدونین من مال کدوم پرورشگاهم؟) قرار شده اگه کاری کردم که نباید، منفجرم کنه و اینکه چرااا عید نمیاد؟ برم چین بیام؟ بعدش برم شمال؟ واسه اولین بار برای سفر شمال ذوق دارم واقعا!
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد