دیروز با اینکه بی نهایت خسته شدم ولی فوق العاده بود مرسی از همگی خصوصا هولدن که دورهمی رو برگزار کرد و پری که تمام مدت عین یه خواهر بزرگتر فوق العاده مهربون و دوست داشتنی حواسش بهم بود و تمام تلاشش رو کرد اذیت نشم واقعا مرسی که هستی پری جانم با همه تفاوت هایی که باهم داریم انقدر مهربونی و انقدر دوست داشتنی ای که برام جذاب ترینی

دیروز یکسری ساعت شش بیدار شدم که خب خیلی زود بود خوابیدم باز هشت بیدار شدم گفتم زوده یک ساعت دیگه بیدار میشم خوابیدم خواب دیدم رعنای عزیزم که قرار بود از هفت تیر باهم باشیم بهم زنگ زده کجایی و من دارم بهش میگم باید میرفتم تبریز فکر میکردم برسم بیام دورهمی ولی خانواده گفتن دیر میشه و راه افتادیم سمت تبریز با قطع تلفن تو خوابم از خواب پریدم دیدم یازده شده و الانه که دیرم شه دیگه بدو بدو کارامو کردم میخواستم زودترم برم بیرون که ماسک بخرم افراد داخل مترو آلوده نشن و از عابربانک پول نقد بگیرم هولدن کله منو نکنه بابت همراه نداشتن پول نقد که بابام گفت بیا هم پول نقد دارم هم تو خونه ماسک داریم تازه فیلتردارم هست بهتره کمتر آلوده میکنی!

ماسک رو که زدم و حجاب کردم حس کردم اوخ اوخ شدم شبیه بیوه سفید و انگاری به عنوان آخرین بازمانده داعش دارم میرم سر بلاگرهایی که به نیت دیدن فیلمی که برای خراب کردن ما ساخته شده ببرم و سریع عکس گرفتم از اون صحنه ترسناک و فرستادم رعنا گفتم این شکلی میام که یه وقت از دیدن من نترسه کلا نیاد

ساعت دوازده و ربع جلوی مغازه بی بی رعنا جانم رو دیدم و چون من میترسیدم بخاطر پا درد من طول بکشه و دیر برسیم کلی زود راه افتادیم سمت قرار اصلی توی متروی صادقیه و خدا رو شکر مترو خیلی خلوت تر از چیزی بود که فکر میکردم و الکی میترسیدم! انقدر میترسیدم که قبل از اینکه بفهمم رعنا به ما نزدیکه میخواستم یکمی مسیرمو دور کنم از متروی پیچ شمرون برم که مجبور نشم خط عوض کنم ولی رعنا رو یافتم و از هفت تیر رفتیم 
رعنا از همون اولی که باهاش هم صحبت شدم تو ذهنم یه چیزی بود تو مایه های سید عزیزم وقتی دیدمش واقعا حس میکردم دوباره زمان برگشته به عقب سید هجده سالش شده و باهاش اومدم بیرون عین همون موقع هاش بود و از الان میتونم یه نمای کلی از آینده اش داشته باشم و امیدوارم رعنای عزیزم هم مثل سید دوست من بمونه با وجود اینکه برخلاف من که بچه تر از سنم هستم کلا بجز چهره اش که مطابق سنشه عاقلتر از سنشه کلا خیلی فهمیده و خانوم و مهربون و عزیز دل 
خلاصه رفتیم و زودتر رسیدیم و رعنا جان به خاطر سرفه های من لطف کرد رفت آب خرید و منم خرد نداشتم پولشو بدم... مثل تاکسی که کلی خندیدیم وقتی بچه ها حساب کردن دو هزار و هفتاد و پنج و من مونده بودم اون بیست و پنج تومن آخرشو مگه میشه کسی بده اصلا مگه سکه بیست و پنج تومنی مونده؟ خلاصه که رعنا رفت و برگشت و یک خانومی رو نشون داد بهم گفت فکر کنم از بلاگرها باشه گفتم بریم بپرسیم و دیدیم بله ف.ن عزیزمه و خلاصه که چون زودتر رسیدیم وایستادیم تا بقیه بیان که از دور دیدم هولدن و یک نفر دیگه دارن میان یادم نیست کی بود و از دور دست تکون دادم ندید دیگه رفتیم سمتش و بعد در نهایت اعتماد به نفس به ما میگفت خب میپرسیدید که خروجی ایستگاه تاکسی کجاست که یهو دید ااع خودش اشتباهی خارج شده! 
رفتیم جایی که قرار بود وایستیم و کم کم بچه ها اومدن و هولدن طبق عادت با اومدن هر فرد همه رو معرفی میکرد که خب کار درستیم هست تازه من به شخصه به سختی اسما رو یاد گرفتم با اینکه هولدن بارها معرفی کرد همه رو و خیلی خیلی خوشحالم که دیگه به اسم یا فاطمه زهرا نمینویسم و به شوخی وسط خیابون داد نمیزد یا فاطمه زهرا هر چند که سر تغییر اسمم تیکه انداخت توی روف گاردن!
وقتی همه کسایی که قرار بود بیان مترو جمع شدیم هولدن چهارتا تاکسی گرفت و هر تاکسی رو به صورت سه تا خانوم یه آقا راهی کرد به سمت کوروش وقتی رسیدیم داشتیم اطراف رو نگاه میکردیم کدوم سمتی بریم که یهو یکی اومد جلو گفت نیوشایی؟ و وقتی گفتم بله گفت کوالای پیرم جا داشت از ذوق بالا پایین بپرم و جیغ بزنم و کلی جلف بازی در بیارم ولی سرماخوردگی و بی حالی ناشی از اون و یک عامل دیگه ای که بماند چون گفتنش ممکنه یکی رو ناراحت کنه خودداری کردم که کسی از رفتار من اذیت نشه
کوالای عزیزم با تصوراتم خیلی فرق داشت و خیلی خیلی خوشحالم دیدمش دوست جان عزیزم رو حلال مشکلات جنگخواه و دوست جزوه های خفن دارم رو که شروع دوستیش با من از سر قرارهای کتابخونی من با دوستام شروع شد هر چند که نشد خودم ادامه بدم که بخوام ادامه بده
بعدش رفتیم داخل و با آسانسور رفتیم بالا فقط من نمیدونم آیا این انصافه؟ وقتی ما سوار آسانسور شدیم هی نمیرفت بالا و آخر گفتن شاید وزن زیاده بعد کوالا با وجود کوچولو بودنش پیاده شد آسانسور رفت بالا آیا انصاف بود؟ بچه ام اصلا وزنی نداشت آخههه!
دیگه رفتیم روف گاردن کوروش و تمام مدت پری جان دست منو گرفته بود که هم بخاطر تند تند رفتن هولدن تند تند راه نرم خسته و اذیت شم هم کلا اگه پله ای بود بتونم راحت تر برم یه جایی یهو گفت وای ماهی (پری هنوز من رو به اسم ماهی میشناسه و نمیدونه چقدر ماهی گفتنش برام خوشاینده البته شنیدنش رو فقط از زبان پری و یک نفر دیگه دوست دارم یه جور محبت خاصی همراهش هست) دستمو با فاصله ازت میگیرم هم حرارت حس میکنم و برخلاف من پری جان و به قول صبای عزیزم که حسابی جاش خالی بود و کلی ناراحتم که نیومد بانوی صلح مثل همیشه دستاش خنکی داشت سر همینم که من تا یکم راه میرم سریع به دمایی میرسم که احتمال داره آتیش بگیرم و شعله ور شم ولی پری همیشه دستاش خنکی داره جزو کساییه که دوست دارم موقع پیاده روی های دورهمی دستشو بگیرم یکم خنک شم!
خلاصه نشستیم و هولدن یکم شوخی کرد و بعد باز همه رو معرفی کرد و یکم از آبمیوه هایی که امین خریده بود توزیع شد یعنی خیلی خوب بود گلبول که اومد دیدم خوراکی خریده بعد امین هم که اومد دیدم خوراکی خریده کلا هولدن به هر کسی تونسته بود بگه گفته بود انگاری
خلاصه رفتیم فیلم رو دیدیم و وسط فیلم من حس کردم اوخ اوخ الان استفراغ میکنم چون غذا نخورده بودم و بعدش یهو شکم خالی آبمیوه خوردم چادر حسنی هم کمر داره که روی شکم بسته میشه سرماخورده هم بودم و کلا زود تهوع میگیرم یک چند دقیقه ای چشمامو بستم ولی چون غالب فیلم عربی و انگلیسی بود و من نود درصد تلفظ داعشی ها رو نمیفهمیدم جز یکی شون که نمیدونم چی بلژیکی بود و توی تبلیغاتشون بود چشمامو باز کردم فیلم رو از دست ندم یهو یادم اومد آدامس همراهمه و من یک آپشنی که دارم هر چقدر تهوع داشته باشم اگه بخاطر ضعف باشه با جویدن آدامس در عرض سی ثانیه خوب میشم و شدم تازه یه چیزیم برای سرفه زهرا (درست گفتم دیگه ان شاء الله اسم ها قاطی نشدن تو ذهنم) یادم داد که نفس عمیق بکش نگه دار از بین دندونات بده بیرون خیلی خوب بود سرفه ام کم شد واقعا خلاصه فیلم تموم شد و رفتیم بیرون
یعنی عاشق پریم من انقدر این دختر احساساتیه و همه احساساتش تو صورتش نمود داره که حد نداره قشنگ رنگش پریده بود بخاطر فیلم و دستاشم حسابی یخ کرده بود و به قول هولدن در نهایت تعجب از فیلم خوشش اومده بود منم انتظار نداشتم پری خوشش بیاد نمیدونم چرا ولی فکر میکردم خوشش نیاد از فیلم
آها یه چیزی هم از قلم انداختم جلوی سینما که جمع شده بودیم قبل شروع فیلم یادگار و همسرشون هم به جمع ما پیوستن خیلی خوب بودن خیلی بهم می اومدن امیدوارم خوشبخت و عاقبت بخیر شن یه عذرخواهی هم به آقای یادگار بدهکار شدم چون بعد فیلم ندیدمشون که عذرخواهی کنم تو سالن سینما موقع فیلم دیدن چند بار موقع سرفه کردن و تقلا کردن تو صندلی (من کلا یه جا نمیتونم آروم بشینم) محکم خیلی هم محکم پام خورد به پشتی صندلی ای که ایشون نشسته بودن یعنی یکی اونجوری یکی میکوبید تو صندلی من خونش پای خودش بود
خلاصه رفتیم روف گاردن صحبت پیرامون فیلم و باز هم بحث های زمر53 و هولدن تخمه کم داشت خدایی بعدش دیگه هولدن داشت میپرسید کدوم پست منو دوست دارین که نصف کاره موند روهوا و یکی از آقایون (گمونم آقا عامر) خداحافظی کردن بعد از یکم یکی از بچه ها گفت پول خوراکی هایی که گرفتین رو بگید چقدر شده بدیم و اینا که هولدن گفت اصل پول رو اونی داده بود که رفت و خلاصه بعد از سماجت های بچه ها گفت هر کس هر چقدر میخواد بده و یه پولی جمع شد و بعد از کلی صحبت به پیشنهاد هولدن (پیشنهاد کس دیگه که نبود؟ خدایی یادم نیست چون همه گفتین پیشنهادت خوب بود نوشتم پیشنهاد هولدن) قرار شد اسمامون رو بنویسیم و قرعه کشی کنیم چقدرم جذاب شد قرعه کشی مون و حتی یکی از کارکنان جذب شد و هولدن برای یکی از قرعه ها ازشون خواست که قرعه رو بردارن و بعدم رفتیم همونجا بچه ها جایزه هاشون رو خریدن و توی صفحه اول کتاباشون براشون یادگاری نوشتیم 
بعدشم دیگه رفتیم دم در و یکسری ها که عجله داشتن یا با مترو نمیخواستن برن خداحافظی کردن و بقیه هم با چندتا تاکسی رفتیم سمت مترو و حریر ازمون جدا شد رفت کرج مینا جون رفتن سمت اتوبوس ها و بقیه سوار مترو شدیم و کم کم چندتا چندتا از هم جدا شدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود
من همیشه از دورهمی ها انرژی میگرفتم اما این بار بخاطر مریضیم و فشار روانی فیلم واقعا خسته شدم اما بی نهایت خوش گذشت مرسی از هولدن برای برگزاری و مرسی از بقیه که اومدن و تشکر ویژه از پری که همه ی مدت هوای منو داشت فدایی داری شما خانوم 
جای دوستانی هم که نیومدن خالی واقعا

از وب هولدن میتونین روایت خودش و بقیه رو هم بخونید : کلیک