۱۲ مطلب با موضوع «دنیای این روزهای من :: دانشگاه» ثبت شده است

دوپینگ

یک مدت جوک ساخته بودن میگفتن رضا زاده صبح ها نون بربری میخوره و دوپینگ میکنه البته موافقم که نون بربری دوپینگ محسوب میشه خود من تو چین صبح ها حس میکردم هیچی نخوردم چون نون بربری نبود!
دوپینگ من خیلی چیزهاست و من به شدت نیاز داشتم دوپینگ کنم چون که دیروز استاد جنگخواه رفتاری از خودش نشون داد که من به سختی ساکت موندم نمیدونین چه حالی شده بودم آخرم البته نشد خودمو کنترل کنم ها رفتم پشت در نمازخونه با لحن تیکه دار گفتم قبول باشه حاج آقا! والا به قرآن دانشجو رو سر یه اشتباه که حتی اساتید دیگه هم میگن کاری نبوده که خرد میکنه که من تو زندگیم هیچ کس حتی دشمنم رو خرد نمیکنم 
حالا فعلا میخوام بسپرمش دست زمان و امیدم به حرفای استاد سیادت باشه که گفتن درست میشه و اگه نشد بگم با استاد جنگخواه صحبت کنن چون ما جنایت نکردیم ولی ایشون با ما عین جنایتکارها رفتار کردن دیروز انقدر بد که من با وجود این که غرورم اجازه نمیده وقتی ناراحتم بروز بدم مگه جلوی دوستای خیلی خاصم توی اسنپ همینجور گریه میکردم از ناراحتی و عصبانیت البته خوشحالم تونستم جلو زبونمو بگیرم اما بشدت انرژیم تحلیل رفت و حرفا و قول های استاد سیادتم خیالمو راحت نمیکرد و به شدت از استاد جنگخواه ناراحتم امیدوارم تا آخر ترم کارم باهاش به دعوا نکشه خصوصا که فرنوش درسش رو حذف کرد و ویدا هم شاید حذف کنه!
امروز با غصه واقعا با غصه بیدار شدم و رفتم سرکلاس آی سی دی ال و هورااا تولد یکی از بچه ها بود و باعث شد یکمی بازیابی شم و جون بگیرم برای دوپینگ اساسی حالا دوپینگ اساسی تو خیال من چی بود؟
خرید کتاب و جینگیلی جات نتیجه اش شد خرید کتاب خاطرات سفیر و سلام بر ابراهیم دو، سه تا پیکسل، یه جامدادی گل گلی، یک دفترچه یادداشت دو تا دفتر که متن های روشون حرفای دلم بود و براشون نیت های خاصی دارم 
از اون جایی که عکس لوکای عزیزم روی هیچ دفتری نبود یه دفتر خریدم با طرح آوینی برای یک سری قول و قرارهای فاطمه شدنم که نه اینجا میشه گفت نه تو کانالم چون مربوط میشه به چیزهایی که اعترافش و سعی در اصلاحش به صورت آشکار درست نیست یکسری عیب های بد پنهان
دفتر نامه هام داشت تموم میشد سالنامه ی امسالم هم طرحش پاکت نامه است اما برای روده درازی مثل من کوچولو بود یه دفتر با طرح عاشقانه هم خریدم برای نامه هام به عزیزانم از این به بعد این سه تا دفترهم جزء وسایلی میشه که وقتی مردم میخوام بسوزونید جلدهاشون چوبیه لطفا یادتون بمونه هر چی دفتر گلی و جلد چوبی دیدین بسوزونین
بعد از دوپینگ دیدم که خب من یه تایم طولانیه کتاب ر ه ش رو خریدم ولی نبردم بدم به کسی که باید بعد میدونستم امروزم استاد مورد نظرم کلاس دارن گفتم برم کادو رو هم بدم بشه دوپینگ آخر امروز و خب میدونین دوپینگ آخر فراتر از تصورم شد! اول که چون نمیشد ماشین ببرم بخاطر زوج و فرد با یه راننده تاکسی خیلی بامزه آشنا شدم که از دم خونه حرفای بامزه زد تا دم دانشگاه برگشتنی هم همینطور و خیلی خوب بود حسی که ازش گرفتم این اولش بعدم که رفتم دانشگاه دیدم استاد هنوز دارن درس میدن رفتم کلاس بغلی نشستم تا تموم شه درس استاد و داشتم فکر میکردم که یکی اومد و گفتم بیا تو این کلاس استاد تا دقیقه آخر نگه میدارن همیشه
حرف زدیم و معلوم شد دانشجوی سیادت و چشم انتظار جزوه است که گفتم امشب آماده میشه کلی ذوق کرد و از ذوقش کلی ذوق کردم اصولا ذوق آدما رو دوست دارم اونایی که ذوق شون بچگانه است بیشتر 
بعدش بالاخره درس دادن استاد فنائیان تموم شد و کتاب رو تقدیم شون کردم و به عجیب ترین شکل ممکن واکنش دیدم اصلا توقع اون حجم از مهربونی رو نداشتم با اینکه میدونستم مهربونن اصلا نگم براتون فقط میتونم بگم خیلی چسبید بهم خیلی زیاد البته اونجایی هم که خواستن اول کتاب تقدیمی بنویسم کلی خجالت کشیدم هم بخاطر بدخطی هم ذهنم قفل بود متنی نبود تو ذهنم و یک کشفی کردم که نمیگم بهتون!
بی ربط نوشت1: استاد آدرس وبلاگمو خواستن دو به شک بودم ماه و ماهی رو حذف کردم یا نه... اومدم خونه دیدم حذف کردم اینا کار اسرائیل
بی ربط نوشت2: خوشحالم دیگه پنجشنبه بداخلاق رو نمیبینم حیف اون قمی که رو دل یکی گذاشتم و نذاشتم درست و حسابی قم بمونیم که به کلاس این برسم
بی ربط نوشت3: چند روزی میشه کامپیوترم میگه تاریخ انقضای ویندوزت داره تموم میشه کد جدید بده، کد جدید رو باید از همون شرکتی که نرم افزار ویندوز رو خریدم بگیرم؟ یا چی؟ چطوریه؟ پشتیبانی شون که خسته است جواب نمیده!
بی ربط نوشت4: عمه من باید آخوند میشد انقدر که عشق سخنرانی کردن داره!

خدا لعنتت کنه

آقا ما یه شکری خوردیم دوشنبه نرفتیم سرکلاس آزمایشگاه حالا ایشون در نهایت خباثت و ملعونیت یه مشقی داده بیا و ببین سه تا سوال داده! جواب سوال یکش بعلاوه مقدمه جواب سوال دو شده 5 صفحه!!! خواسته برای هر سوال مقدمه متن و نتیجه گیری داشته باشیم خب لعنت آمون بهت بیاد بشرررررر لامصب فقطم تا ششم فروردین وقت داده و گرنه 4 نمره ی پایانی مون پر!!!
بعدم من پاچه خواری دوست ندارم اما این بار پاچه خواری هم کردم ازش دیگه داشت وارد معقوله ی خیلی داغونی میشد از شدت پاچه خواری میرفت توی ... که بیخیال شدم وقتی جواب نمیده بره گم شه میخواستم فحش ندم جزو تمرین های فاطمه شدنم بود ولی فحشی نبوده بهش نداده باشم امروز!

شکرانه زنده بودن

آقــــــا دوشنبه ای که گذشت عجب دوشنبه ای بود پر از حادثه پر از حرص و جوش و خنده و شادی و پر از سردرد و آرامش محض! پر از تضادهای شدید! اولش که صبح ساعت هشت طبق معمول بقیه دوشنبه ها بیدار شدم و آماده شدم برم دانشگاه اما با یه تفاوت بعد از مدت ها که رانندگی با ماشین معمولی رو گذاشته بودم کنار با یه پراید مدل هشتاد و دوی بینهایت داغان رفتم دانشگاه و خب خدا رو شکر سالم رسیدم! اما چون عمه جان نگران بود با اون تنهایی برم آزمایشگاه بلایی سرم بیاد باهام اومده بود کلیم با ایمان شد و همین با ایمان شدنش دلیل دیگه ای بود برای بردن ماشین! حالا چرا؟ چون من با ماشین اتوماتیک خیلی با فاصله بیشتری ترمز میکنم چون فقط ترمز میگیری و تمام ولی حالا واسه دنده ای پاتو بذار رو کلاژ ترمز بگیر در عین حال بزن دنده یک خب خیلی مرحله داره و برای من که باید فکر کنم روش طول میکشه... البته بازم بین ماشین مون با ماشین جلویی ده سانتی فاصله بودا شلوغش میکرد! خلاصه به سلامت رسیدم دانشگاه و خاموشم نکردم اما چشم تون روز بد نبینه جلوی در دانشگاه موقع دور دو فرمونه هی خاموش کردم اصلا یه وضع خنده داریااا خودم از خنده غش کردم حیف فرنوش نبود ببینه بخنده خلاصه که دیگه رفتم طلق و شیرازه خریدم برای گزارشکارمون و رفتم تو حیاط دانشگاه اولین نفر رو مخ ترین و منفورترین دختر دانشگاه رو دیدم البته اینم بگما من باهاش دوستم و مشکلی ندارم ولی رو مخ همه هست خود منم گاهی میخوام خفه اش کنم ولی در کل خیلی مهربونه و جزو کساییه که مشکل داشته باشی میتونی روش حساب کنی فقط یکسری اخلاق خاص خودشو داره که اذیت کننده است برای بقیه بعد داشتیم درمورد گزارشکار صحبت میکردیم که یهو یکی عین نخود آش پرید وسط و گفت وای گزارشکار جنگخواه دارین ما شنبه داشتیم و خورد فاقد اعتبار علمی و ببینم مال شما رو منم ترسان لرزان نشونش دادم و گفت وااای تایپ کردی اعدامی و فلان و بهمان و بعدم گفت شنبه همه ی کسایی که باهاش کلاس داشتن روی گزارشکارشون خط کشیده نوشته فاقد اعتبار علمی و کلییی تو دلمو خالی کرد و باعث شد سردرد ناشی از استرسم آنچنان عود کنه که وسط حیاط نشستم یهو خدا خفه اش کنه ان شا الله! خلاصه با استرس فراوان رفتم سرکلاس ریاضی و دیدم فرنوشم نمیاد و باز استرس گرفتم که چی شده چرا نیومده قرار بود زودترم بیاد که زنگ زدم بهش دیدم میگه میام تو ترافیکم و خیالم راحت شد دیگه زنگ ریاضی با خنده و خوشی گذشت و زودم تعطیل شدیم و بدو اسنپ گرفتیم بریم سمت آزمایشگاه و با وجود تمام حنجره پاره کردن های جنگخواه که کالباس ایرانی نخورید اون بوی سیری که ازش میاد سیر نیست یک ماده سرب دار هستش و سربش باعث بوی سیر شده نه خود سیر و با تمام جوک هایی که میگن کالباس گوشت گربه است ما گربه های سرب زده خوردیم و داشتیم از رو موبایل فرنوش گزارشکارمون رو دوره میکردیم و منم کیوی میخوردم که یهو یه صدای بدی اومد و من فقط دیدم ماشین مون دقیقا پرت شد دقت کنید پرت شد خورد به ماشین جلویی و راننده صورتش خورد به فرمون موبایل فرنوشم خورد به چونه اش منم از ناحیه کتف و کمر یه حسی بهم دست داد شبیه به همین که بروسلی شاگرد گرفته و شاگردش داره روی من تمرین ضربه مرگی چیزی میکنه چرا اینجوری شد؟ و چرا دقیقا من بیش از همه داغون شدم؟ چون یک نیسان آبی دقیقا از سمتی که من نشسته بودم از پشت کوبید به ماشین اسنپیه خیلی هم بد زد انقد که پراید صندوق دار شد هاچبک و عین خرگوش یه پرش کرد زد به ماشین جلوییش و از پشت و جلو به فنا رفت بدبخت بعد جای اینکه نگران خودش باشه که سرش ضربه خورده ماشین تبدیل به آهن پاره شده نگران ما بود دیگه با کلی عذرخواهی ما رو پیاده کرد بعد من در تمام این مدت فارغ از دنیا داشتم همچنان کیوی میخوردم و همونجوری کیوی به دستم پیاده شدم و در حال خوردن کیوی یه ماشین گرفتم برای ادامه مسیر انگار نه انگار که چیزی شده فقط نگران بودم دیر برسیم آزمایشگاه ولی به موقع رسیدیم شکر خدا و بعدش یکم با بچه ها صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم و صادق اومد و کلی نق زد شماها به جنگخواه رو میدین یه هفته است هر وقت میام اینستاگرام استوری ها همگی فقط و فقط گزارشکار جنگخواه من ببینمش بهش میگم ما درس دیگه ام داریم و از این قمپزهای الکی خلاصه استاد اومدن و گزارشکارهامون رو گرفتن و به صورت ضربدری تقسیم کردن بین بچه های یعنی اینجوری که گزارشکار ما رو دادن گروه صادق اینا برای صادق اینا رو دادن ما و بعد گفتن رفیق بازی کنید برای تصحیح نمره گروه خودتون رو صفر میدم این رو که گفت من دیگه نتونستم چشم پوشی کنم و نشستم دقیق خوندن گزارشکار صادق اینا و متاسفانه علی رغم اینکه اعضای گروه شون همه ماهن و باهاشون خصومت ندارم اصلا و حتی یه علاقه ای هم دارم بهشون چون خیلی باحالن خیلی بامزه ان و هم دانشگاهی های خوبین خلاصه با همه اینا خیلی جدی و بدون ارفاق تصحیح کردم و نتیجه اش شد فاقد اعتبار علمی که خب الان به خونم تشنه ان حقم دارن شاید نباید اینکار رو میکردم ولی ترسیدم زحمات گروه رو به باد بدم و خب گزارشکار فقط زحمت من نبود که چشم پوشی کنم و خلاصه اش اینکه سر زنگ ما هم جز گروه ما و یک گروه دیگه ای که شدیدا باهاش رقابت داریم همه روی گزارشکارشون نوشته شد فاقد اعتبار علمی و فقط ما نمره گرفتیم البته متاسفانه ما هجده شدیم اونا بیست [آیکون مو کندن و مویه کردن] وقتی اون گروه بیست شد قیافه ی فرنوش و ویدا دیدنی بود من با اینکه باهاشون رقابت داریم میدونستم نمره شون بهتر میشه آمادگیشو داشتم حالا از کجا میدونستم؟ چون رقیب رو میشناختم در جریان بودم چقدر قوی تر از ما هستن و میدونستم ما بخاطر اینکه یک آدم ول بیخود داریم نمره مون کم میشه چون فقط گزارشکار مهم نیست که استاد گفتن گزارشکارتون خوب بود ولی وقتی محدثه حتی نمیدونست آماستیگوت چیه من نمیتونم بیست بدم تازه یکمم کپی داشتین و خب راست میگفت بازم محدثه هر چی فرستاده بود کپی پیست بود و هر چقدرم من سعی کردم لحنش رو درست کنم باز یه وصله ناجوری بود نمیدونم چرا درست نمیشد ولی خب بازم بد نبود دیگه بعدش دیگه به فرنوش گفتم من نیاز دارم یکم بگردم بریم تجریش گفت بریم یه چیزی بخوریم؟ گفتم بریم و به جای تجریش رفتیم باغ فردوس و زنده موندن مون و دوم شدن مون رو جشن گرفتم خوبیشم این بود اون موقع نمیدونستیم تایمای بعدی چی میشه ولی تایمای بعدیم همه فاقد ارزش و اعتبار علمی شدن و ما بین بیست و هفت گروه دوم شدیم خیلی چسبید وقتی فهمیدیم
اینم یکی از یادگاری های جشن کوچولوی دو نفره من و فرنوشم 
بعدم که من وقتی رسیدم خونه داشتم میمردم نشد پست بذارم ولی امروز نوشتمش یادگاری بمونه از اولین روزی که گزارشکار ارائه دادیم 

سرکلاسم یاد وبلاگیام این بار فابر کبیر!

امروز رفته بودم سرکلاس تئوری استاد آزمایشگاه مون در مورد جانورشناسی خیلی خوب بود این که من بگم کلاسی خیلی عالیه باید دو ویژگی مهم داشته باشه یکی اینکه یادگیری بالا توش باشه و دوم اینکه استاد بلد باشه جذاب درس بده و استاد جنگ خواه واقعا تدریس جذاب رو بلده از جذابیت هاش همین بس که در عین جدیتش سر کلاس میخندونه کلی فقط حیف پرسپولیسیه از این جهت استاد جذاب فقط بیگدلی جان که یه دختر شیطون استقلالیه 
امروز استاد یک چیزی گفتن در مورد یک انگلی به اسم تریپانوزوم و گفت ببینید همه موجودات قابل رام شدن هستن حتی تک سلولی ها فقط کافیه از مغز استفاده شه و فکر کنید تا بتونید هر موجودی رو رام کنید و سر همین یاد فابر افتادم و پست آخرش که در مورد گرگ بود و فکر میکرد رام نمیشن خلاصه که در تمامی مواقع و شرایط من یاد وبلاگیا باید بیفتم اصلا نمیشه جور دیگه بشه!

خدایا این شادی ها رو از ما نگیر!

از دیروز مشغول پاکنویس جزوه ی درهم و برهم آزمایشگاه مبانی جانوریم بعد چون استاد جزوه نمیگن و من از حرفاشون نت برداشتم بعد خیلی جاها لغات جدید بود منم هر چی شنیدم نوشتم ایضا فرنوش برای همین غلط مون زیاده. تو سرچ هامون چه چیزهایی که ندیدیم از درخت هایی که ریشه هاشون مثل پا بود و بیرون از خاک قرار گرفته بود و حاصل سرچ rhizophora به جای rhizopoda بود یا زن ها و نقاشی های لخت و یک خواننده که نتیجه ی سرچ nude amoeboza بود و آخر سر هم دیدیم همه سایت ها گفتن naked و قراره بریم از استاد بپرسیم که این یا اون؟ و نمیدونین بابت تک تک این سوتی ها چقدر خندیدیم چقدر روح مون شاد شده 

میگن کبوتر دریایی هستن ایشون!

از وقتی جانورشناسی میخونم و دیدم ای خدااا یک سلول هم میتونه یک موجود صد در صد مستقل باشه دهان و مری و اندامک گوارشی و پا و چه چه داشته باشه بیشتر ایمان آوردم خدایی هست و قدرت زیادی داره سر همینم جدیدا وقتی ناراحتم جای اینکه دعا بخونم میشینم جانورشناسیم رو میخونم که یادم بیاد خدا هست و حتی هوای یک سلول کوچولو رو داره می بینه اون رو پس منم حتما می بینه 
اگه الان بگن خدا رو کجای زندگیت دیدی؟ میگم اونجایی که با پروتوزوآهای گوگولی مگولی آشنا شدم!

بی ربط نوشت1: امروز بعد از دو هفته رژیم بدون ورزش و فقط با روزی نیم ساعت پیاده روی و یک ربع تمرین های فیزیوتراپی که بیشتر ولو شدنی هستن و فعالیت محسوب نمیشن زیاد 5 کیلو توی دو هفته لاغر شدم به یکی میگم، میگه هنوز جا داره رکورد هجده کیلو تو سه هفته ات رو بزنی و خب خوشحالم دیگه اون جوری خودکشی نمیکنی (خبر نداره الان انگیزه خودکشی نیست و گرنه هنوزم توانش هست که سه هفته ای کل اضافه وزنمو از بین ببرم!)
بی ربط نوشت2: پروفایل تلگرامم رو گذاشته بودم حلالم کنید و نتیجه ی عجیبی گرفتم اونم اینکه دوستان حلالم کنید رو مساوی دارم میرم بمیرم میدونن و هیچ جوره مثبت فکر نمیکنن گرفتاری شدیم ها! حالا دونه دونه تک به تک اول آروم شون کن بعد بگو بابا نزدیک عیده دارم حلالیت میگیرم درک کنید؛ این وسط فقط سید جان که منو میشناسه از همون اول گفت خودت رو اصلاح کن که دیگه بعد چند دقیقه فهمید نه همین جوری باشم زندگی پاندایی داشتن عشقه صفاست...! حیف نمیتونم متن کامل چت رو بگم سید منو میکشه!
بی ربط نوشت3: پیام داده میگه مراقب خودت باش میری دانشگاه میگم کلاس ندارم این مدت تا شنبه هم همه چی آروم میشه حتما میگه پس تو باید به من پیام میدادی مراقب خودت باش! توقعاتی دارن مردم! من به بابامم نمیگم این حرفو! فقط به یه نفر میگم اونم اصلا مراقب نیست!!! آخر میگیرم میزنمش آدم شه!

روز جذاب

امروز ساعت هشت تا دوازده کلاس ICDL 1 داشتم خیلی خوب بود کلی خندیدم کلی خوش گذشت و چیزهای جدید یاد گرفتم بعدشم چون با عمه از امروز شروع کردیم به گرفتن رژیمی به اسم رژیم پنج دو از صبح انقدر میوه خوردم که توی یک ماه انقدر میوه نمیخورم! ولی جالبه که گرسنه نشدم زیاد باشد که رستگار شویم
ساعت چهار تا شش و بیست دقیقه شیمی دو داشتم با استادی که خیلی تعریف شنیده بودم ازش در مورد این استادم کم لطفی کرده بودن خیلی بهتر از تعریف ترم بالایی ها بود اولا که انقدر جوان و بامزه است چهره اش که فکر کردیم خودشم دانشجو و هم سن ماست با اینکه ساعت قبلی کلاس رو تشکیل داده بود اما کلاس ما چون کلا دو نفر بودیم تشکیل نشد 
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که دیدیم یکی از پسرا داره میاد گفتیم شیمی دو داری تو هم؟ گفت بله گفتیم نرو استاد اومد دید ما دو تاییم یکم نشست دید بقیه نیومدن رفت کلی هم با حال بود گفت حضور غیاب براش مهم نیست کل کتابم درس میده جز دو فصل ولی خب هر جایی که از هر فصلی درس بده میخواد و نه همه ی فصل رو بعلاوه اینکه خیلی هم خوش خنده است خیلی زیاد و بعد رفتیم پول بگیریم از خودپرداز و من داشتم توضیح میدادم که چی گفت استاد که یهو گفت میشه خودم توضیح بدم؟ و از پله های زیر زمین دانشگاه اومد بالا! رفته بود نماز خونه چون بهش گفته بودیم یکسریا اومدن رفتن نماز خونه رفته بود اسامی شون رو نوشته بود حضور بزنه حضور پسره رو هم زد و گفته تاثیر مثبت میده 
وقتی اومدم خونه سرچ کردم اسم و فامیلش رو دیدم اوووه چه خفن، مخترعه! و کلی از نوجوانی ازش تقدیر شده و جایزه های مختلف گرفته و اصلا و ابدا نشون نمیده اما متولد اوایل دهه شصته در صورتی که بهش می اومد آخرای دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد باشه!
بعدشم که از جذابیت های فوق العاده ی امروز اینکه بعد مدت ها imo نصب کردم و دیدم که یک دوست قدیمی که فکر میکردم دیگه عمرا اسمم رو بیاره بهم پیام داده و شروع کردیم چت و بعد چون من صد و هجده هستم و شماره همه دوستامو دارم حتی اگه باهاشون قهر کنم، گفت تلگرام پیام بده و رفتیم تلگرام و اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد پروفایل مشکیم بود؛ از همین جا از بلاگرهایی که پرسیدن چرا مشکی و فقط جواب شنیدن مادر هم دانشگاهیم فوت شده عذر میخوام که نصفه دلیلش رو گفتم و نگفتم دلم گرفته بود میخواستم بمیرم و نباشم و دیگه هیچ وقت مزاحم هیچ کس نشم و سربار خانواده و مزاحم دوستان نباشم ولی بخاطر یک دوست زنده موندم چون دقیقا همون موقع که میخواستم همه چی رو تمومش کنم پیامی داد که نشد که دیدم زندگی هنوز خیلی خوشگلی داره یکیش دوستی که تازه باهات دوست شده فقط دو روزه ولی یهو پیام میده خوبی؟ نگرانت شدم اونم نه توی تلگرام که بگم پروفایلم رو دیده اصلا تلگرام نداره و خب حس خوبی بود که یکی همینجوری یهویی یادم افتاد ولی هنوزم دلم گرفته. این دوست جانمم پرسید چرا؟ بهش حقیقت رو گفتم، گفت من الان دفترم و الا یک کاری میکردم همین الان سیاهی رو برداری و بعد خاطرات مون رو یادم انداخت چه روزهایی بود خیلی دوست دارم برسه خونه بیشتر باهاش صحبت کنم چون میدونم واقعا میتونه از ته دل شادم کنه چون من رو بزرگ کرده! خیلی از چیزی که الان هستم حاصل دوستی با همین یه نفره!

اساتید جذاب

امروز ساعت 10:10 دقیقه کلاس ریاضی دو داشتم با استادی که نمیشناختمش اصلا ولــی دوستان محترم مهندسی میگفتن بی نظیره محشره فلانه و خلاصه که کلی تبلیغات کرده بودن که خوبه و میتونم بگم خیلی کم تعریف کرده بودن ! استاد انقدر باحال؟ من دو سال بود انقدری که سرکلاس ریاضی و فیزیک خندیدم این دو روز، نخندیده بودم از خوبیاش هر چی بگم کم گفتم فقط میتونم بگم اگه از این استاد بیست نگیرم باید بمیرم! در این حد!
بعدش آزمایشگاه جانوری داشتم و نمیدونستم برم یا نه دو دل بودم بشدت که یکی از بچه ها گفت منم دارم بیا بریم که اگه جنگ خواه اومده بود نگه شما نیومده بودین اگه نیومده بود بگیم ما انقد مشتاق بودیم که غیبت نکردیم! آدرسم یاد میگیریم خلاصه که رفتیم و گفتن از هفته دیگه شروع میشه آزمایشگاه هاتون و راه افتادیم سمت سر کوچه که دیدم اااع بابا میگفت آزمایشگاه تون رو به روی کوچه دوست فسیلته ها نمیفهمیدم فکر میکردم بلدم اونجا رو ولـــــی نخیر بلد نبودم و همونجا بود و کلی شوکه شدم و ذوق کردم چون از این به بعد، بعد از دو تا کلاس عشق میرم خونه دوستم و بسیــــــار شادم
دعا کنین بتونم از جنگ خواه جان بیست یا کم کمش نوزده بگیرم این نمره از تمام نمره های دیگه مهم تره چراشو بعدا میگم فعلا دعا کنین که بتونم ازش بیست بگیرم و اینجوری نشه که کلی تلاش کنم و یهو بشم 18.75!

دیدم دو لپ کمه گفتم سه تاش کنم

امروز اولین روز ترم جدید بود و من از صبح یکم عصبی بودم که قراره عباسی گور به گور رو ببینم ولی نیومد که ! البته بهتر هر چی کمتر ببینمش بهتره بعدم این سری خودم رفتم اعلام کردم نه ساعت اول نه ساعت دوم نیومده و غیبت زدم براش دلم خنک شد حداقل! این سری تو روش کاریش ندارم ولـــــــــی پشت سر دارم براش !
بعدش با دوستان جان مریم د و فاطمه م رفتیم رستوران مورد علاقه ی من و کلی گفتیم و خندیدیم و حسابی مزه داد بهمون بعدش رهسپار شدیم سوی دانشگاه که من یهو زمین خوردم نابود شدم حسابی ! الان سمت راست صورتم دو تا لپ دارم ! بعد مریم هی سعی میکرد کمکم کنه بلند شم من هی میخندیدم و نمیتونستم خودمو جمع کنم تا اینکه یه آشنا دیدم عین قرقی بلند شدم 
خدایی چه وضعشه از وقتی من میرم اینجا دانشگاه خیل آشنا در اونجا حضور پیدا کرده دوست عمه مطبش اون اطرافه یکی از بلاگرها اون اطراف کار میکنه یکی از دوستای سید توی مهد اونجاست بعد من موندم این دوست سید چرا امروز تو خیابون بود ایــــــــــش
بعد رفتیم دانشگاه رفتیم تو دستشویی مریم عین این مامانا چادرمو میشست و نق میزد خیلی بامزه بود بعدش رفتیم سرکلاس مرساق جانی بهترین استاد این ترمم همین مرساق جان باید باشه هر چی از خوبی و با حالیش بگم کم گفتم یه پیرمرد خیلی بامزه و با نمک و شوخ و مهربون که میگفت شما چرا اومدین آخه؟ حالا چون کم هستین من درس نمیدم یکم آشنا شیم و اینا بعدش کلی ما رو خندوند و ساعت دو گفت خب دیگه برین خونه هاتون تعدادتون کمه درس چی بدم؟ شمام که اکثریت مشتاقین برین پس برین خونه هاتون خلاصه که خیلی با شعور و با فرهنگه خصوصا اونجایی که گفت برای حضور منظم نمره قائل میشه بعلاوه ی اینکه حتی پنج رو ده میده در این حد با فهم و شعور واقعا!

از جنگ پیروز برگشتم!

دیروز مامانم زنگ زدن بهم میگه چیه خوشحالی میگم انتخاب واحدم بود بی دردسر تموم شد خوشحالم حس سربازی رو دارم که پیروز شده توی جنگ و حالا برگشته به خونه پیش خانواده اش ولی ته دلش بخاطر چیزهایی که تو جنگ دیده غصه هست ! مادر خانومی میگه چطور؟ میگم چون پرپر شدن دوستامو دیدم اینکه نتونستن چیزهایی که میخوان بردارن!
دیروز خیلی بهم مزه داد ساعت سه سایت باز شد من سه و سه دقیقه انتخاب واحدم تموم شد داشتم آبمیوه میخوردم! به همین سرعت و خوشمزگی چون یه هفته بود پول رو داده بودم میدونستم برگشت نخورده و از رو لیست دروس ارائه شده چندین و چندتا انتخاب واحد کرده بودم و در نهایت بهترینش رو گذاشته بودم کنار و فقط تق تق چندتا کد زدم و بعدم ذخیره ی نهایی و تمــــــــام
فقط میدونین چیه؟ مصیبت یعنی شنبه اولین چیزی که می بینی قیافه ی زیبای عباسی لعنت الله علیه باشه خدا کنه این ترم کار به جنگ نکشه

الهی العفو!

امروز اولین روز انتخاب واحد دانشگاه ماست و اولین چیزی که خودنمایی میکنه عکس زیر هستش!
حس کامیکازه های ژاپن رو دارم! چرا؟ چون هیچ کس جز عباسی لعنت الله علیه شیمی یک برنداشته و خب بعد از کلی مشورت با رفیق جان دیدم بهتره که خر شم باز گوش و دم و سم درآرم و با عباسی لعنت الله علیه درس بگیرم ولی این بار سعی کنم صبوری نموده دعوا نکنم باهاش و اگه تو ایام حذف و اضافه میشد برم با استاد دیگه بگیرم برم بگیرم اگه هم نه که امیدوار باشم سر ترم گذشته باهام لج نکنه ان شاء الله ...
مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد