روز جذاب

امروز ساعت هشت تا دوازده کلاس ICDL 1 داشتم خیلی خوب بود کلی خندیدم کلی خوش گذشت و چیزهای جدید یاد گرفتم بعدشم چون با عمه از امروز شروع کردیم به گرفتن رژیمی به اسم رژیم پنج دو از صبح انقدر میوه خوردم که توی یک ماه انقدر میوه نمیخورم! ولی جالبه که گرسنه نشدم زیاد باشد که رستگار شویم
ساعت چهار تا شش و بیست دقیقه شیمی دو داشتم با استادی که خیلی تعریف شنیده بودم ازش در مورد این استادم کم لطفی کرده بودن خیلی بهتر از تعریف ترم بالایی ها بود اولا که انقدر جوان و بامزه است چهره اش که فکر کردیم خودشم دانشجو و هم سن ماست با اینکه ساعت قبلی کلاس رو تشکیل داده بود اما کلاس ما چون کلا دو نفر بودیم تشکیل نشد 
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که دیدیم یکی از پسرا داره میاد گفتیم شیمی دو داری تو هم؟ گفت بله گفتیم نرو استاد اومد دید ما دو تاییم یکم نشست دید بقیه نیومدن رفت کلی هم با حال بود گفت حضور غیاب براش مهم نیست کل کتابم درس میده جز دو فصل ولی خب هر جایی که از هر فصلی درس بده میخواد و نه همه ی فصل رو بعلاوه اینکه خیلی هم خوش خنده است خیلی زیاد و بعد رفتیم پول بگیریم از خودپرداز و من داشتم توضیح میدادم که چی گفت استاد که یهو گفت میشه خودم توضیح بدم؟ و از پله های زیر زمین دانشگاه اومد بالا! رفته بود نماز خونه چون بهش گفته بودیم یکسریا اومدن رفتن نماز خونه رفته بود اسامی شون رو نوشته بود حضور بزنه حضور پسره رو هم زد و گفته تاثیر مثبت میده 
وقتی اومدم خونه سرچ کردم اسم و فامیلش رو دیدم اوووه چه خفن، مخترعه! و کلی از نوجوانی ازش تقدیر شده و جایزه های مختلف گرفته و اصلا و ابدا نشون نمیده اما متولد اوایل دهه شصته در صورتی که بهش می اومد آخرای دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد باشه!
بعدشم که از جذابیت های فوق العاده ی امروز اینکه بعد مدت ها imo نصب کردم و دیدم که یک دوست قدیمی که فکر میکردم دیگه عمرا اسمم رو بیاره بهم پیام داده و شروع کردیم چت و بعد چون من صد و هجده هستم و شماره همه دوستامو دارم حتی اگه باهاشون قهر کنم، گفت تلگرام پیام بده و رفتیم تلگرام و اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد پروفایل مشکیم بود؛ از همین جا از بلاگرهایی که پرسیدن چرا مشکی و فقط جواب شنیدن مادر هم دانشگاهیم فوت شده عذر میخوام که نصفه دلیلش رو گفتم و نگفتم دلم گرفته بود میخواستم بمیرم و نباشم و دیگه هیچ وقت مزاحم هیچ کس نشم و سربار خانواده و مزاحم دوستان نباشم ولی بخاطر یک دوست زنده موندم چون دقیقا همون موقع که میخواستم همه چی رو تمومش کنم پیامی داد که نشد که دیدم زندگی هنوز خیلی خوشگلی داره یکیش دوستی که تازه باهات دوست شده فقط دو روزه ولی یهو پیام میده خوبی؟ نگرانت شدم اونم نه توی تلگرام که بگم پروفایلم رو دیده اصلا تلگرام نداره و خب حس خوبی بود که یکی همینجوری یهویی یادم افتاد ولی هنوزم دلم گرفته. این دوست جانمم پرسید چرا؟ بهش حقیقت رو گفتم، گفت من الان دفترم و الا یک کاری میکردم همین الان سیاهی رو برداری و بعد خاطرات مون رو یادم انداخت چه روزهایی بود خیلی دوست دارم برسه خونه بیشتر باهاش صحبت کنم چون میدونم واقعا میتونه از ته دل شادم کنه چون من رو بزرگ کرده! خیلی از چیزی که الان هستم حاصل دوستی با همین یه نفره!
  • یا فاطمة الزهراء

اساتید جذاب

امروز ساعت 10:10 دقیقه کلاس ریاضی دو داشتم با استادی که نمیشناختمش اصلا ولــی دوستان محترم مهندسی میگفتن بی نظیره محشره فلانه و خلاصه که کلی تبلیغات کرده بودن که خوبه و میتونم بگم خیلی کم تعریف کرده بودن ! استاد انقدر باحال؟ من دو سال بود انقدری که سرکلاس ریاضی و فیزیک خندیدم این دو روز، نخندیده بودم از خوبیاش هر چی بگم کم گفتم فقط میتونم بگم اگه از این استاد بیست نگیرم باید بمیرم! در این حد!
بعدش آزمایشگاه جانوری داشتم و نمیدونستم برم یا نه دو دل بودم بشدت که یکی از بچه ها گفت منم دارم بیا بریم که اگه جنگ خواه اومده بود نگه شما نیومده بودین اگه نیومده بود بگیم ما انقد مشتاق بودیم که غیبت نکردیم! آدرسم یاد میگیریم خلاصه که رفتیم و گفتن از هفته دیگه شروع میشه آزمایشگاه هاتون و راه افتادیم سمت سر کوچه که دیدم اااع بابا میگفت آزمایشگاه تون رو به روی کوچه دوست فسیلته ها نمیفهمیدم فکر میکردم بلدم اونجا رو ولـــــی نخیر بلد نبودم و همونجا بود و کلی شوکه شدم و ذوق کردم چون از این به بعد، بعد از دو تا کلاس عشق میرم خونه دوستم و بسیــــــار شادم
دعا کنین بتونم از جنگ خواه جان بیست یا کم کمش نوزده بگیرم این نمره از تمام نمره های دیگه مهم تره چراشو بعدا میگم فعلا دعا کنین که بتونم ازش بیست بگیرم و اینجوری نشه که کلی تلاش کنم و یهو بشم 18.75!
  • یا فاطمة الزهراء

دیدم دو لپ کمه گفتم سه تاش کنم

امروز اولین روز ترم جدید بود و من از صبح یکم عصبی بودم که قراره عباسی گور به گور رو ببینم ولی نیومد که ! البته بهتر هر چی کمتر ببینمش بهتره بعدم این سری خودم رفتم اعلام کردم نه ساعت اول نه ساعت دوم نیومده و غیبت زدم براش دلم خنک شد حداقل! این سری تو روش کاریش ندارم ولـــــــــی پشت سر دارم براش !
بعدش با دوستان جان مریم د و فاطمه م رفتیم رستوران مورد علاقه ی من و کلی گفتیم و خندیدیم و حسابی مزه داد بهمون بعدش رهسپار شدیم سوی دانشگاه که من یهو زمین خوردم نابود شدم حسابی ! الان سمت راست صورتم دو تا لپ دارم ! بعد مریم هی سعی میکرد کمکم کنه بلند شم من هی میخندیدم و نمیتونستم خودمو جمع کنم تا اینکه یه آشنا دیدم عین قرقی بلند شدم 
خدایی چه وضعشه از وقتی من میرم اینجا دانشگاه خیل آشنا در اونجا حضور پیدا کرده دوست عمه مطبش اون اطرافه یکی از بلاگرها اون اطراف کار میکنه یکی از دوستای سید توی مهد اونجاست بعد من موندم این دوست سید چرا امروز تو خیابون بود ایــــــــــش
بعد رفتیم دانشگاه رفتیم تو دستشویی مریم عین این مامانا چادرمو میشست و نق میزد خیلی بامزه بود بعدش رفتیم سرکلاس مرساق جانی بهترین استاد این ترمم همین مرساق جان باید باشه هر چی از خوبی و با حالیش بگم کم گفتم یه پیرمرد خیلی بامزه و با نمک و شوخ و مهربون که میگفت شما چرا اومدین آخه؟ حالا چون کم هستین من درس نمیدم یکم آشنا شیم و اینا بعدش کلی ما رو خندوند و ساعت دو گفت خب دیگه برین خونه هاتون تعدادتون کمه درس چی بدم؟ شمام که اکثریت مشتاقین برین پس برین خونه هاتون خلاصه که خیلی با شعور و با فرهنگه خصوصا اونجایی که گفت برای حضور منظم نمره قائل میشه بعلاوه ی اینکه حتی پنج رو ده میده در این حد با فهم و شعور واقعا!
  • یا فاطمة الزهراء

از جنگ پیروز برگشتم!

دیروز مامانم زنگ زدن بهم میگه چیه خوشحالی میگم انتخاب واحدم بود بی دردسر تموم شد خوشحالم حس سربازی رو دارم که پیروز شده توی جنگ و حالا برگشته به خونه پیش خانواده اش ولی ته دلش بخاطر چیزهایی که تو جنگ دیده غصه هست ! مادر خانومی میگه چطور؟ میگم چون پرپر شدن دوستامو دیدم اینکه نتونستن چیزهایی که میخوان بردارن!
دیروز خیلی بهم مزه داد ساعت سه سایت باز شد من سه و سه دقیقه انتخاب واحدم تموم شد داشتم آبمیوه میخوردم! به همین سرعت و خوشمزگی چون یه هفته بود پول رو داده بودم میدونستم برگشت نخورده و از رو لیست دروس ارائه شده چندین و چندتا انتخاب واحد کرده بودم و در نهایت بهترینش رو گذاشته بودم کنار و فقط تق تق چندتا کد زدم و بعدم ذخیره ی نهایی و تمــــــــام
فقط میدونین چیه؟ مصیبت یعنی شنبه اولین چیزی که می بینی قیافه ی زیبای عباسی لعنت الله علیه باشه خدا کنه این ترم کار به جنگ نکشه
  • یا فاطمة الزهراء

الهی العفو!

امروز اولین روز انتخاب واحد دانشگاه ماست و اولین چیزی که خودنمایی میکنه عکس زیر هستش!
حس کامیکازه های ژاپن رو دارم! چرا؟ چون هیچ کس جز عباسی لعنت الله علیه شیمی یک برنداشته و خب بعد از کلی مشورت با رفیق جان دیدم بهتره که خر شم باز گوش و دم و سم درآرم و با عباسی لعنت الله علیه درس بگیرم ولی این بار سعی کنم صبوری نموده دعوا نکنم باهاش و اگه تو ایام حذف و اضافه میشد برم با استاد دیگه بگیرم برم بگیرم اگه هم نه که امیدوار باشم سر ترم گذشته باهام لج نکنه ان شاء الله ...
  • یا فاطمة الزهراء

عزای عمومی!

عزای واقعی یعنی دروسی که ارائه دادن همه از دم چرت و پرتای عمومی باشه بعلاوه ی ریاضی دو با کسایی که نمیشناسی! شیمی یک با عباسی شیمی دو با چندین استاد خیلی خوب که ممکنه ترم دیگه ارائه ندن و شما میمونی بین انتخاب عباسی و هفت روز هفته دانشکده بودن! الهی العفو فقط همین... 
  • یا فاطمة الزهراء

درس پاس نکردگانیم!

بله دوستان میفرمایند جانوری و گیاهی پاس نکردن البته جانوری رو یکی شون پاس نکرده گیاهی رو اون یکی! بعد شیمی هم که همگی افتادیم بعد جفت شون اندیشه افتادن منم فیزیک رو افتادم و جمیعاً خاک برسرمون واقعاً!
بعد گیاهی رو قرار شده اونی که افتاده با استاد جان من بگیره اونی که جانوری رو افتاده با همون سیادت جان بگیره شیمی رو هم اگه اونایی که میخوایم ارائه بدن با اونا بگیریم بعد همگی دست به دعا شدیم بتونیم اندیشه اخلاق یا قانون اساسی رو با هر کسی جز ذوالجلالی بگیریم که لامصب انگار خود کابوس بزرگه و برای آزمایشگاه ها قرار شده بیخیال نمره شده برای کسب دانش و ریختن بیشتر ترس از جانوران عزیز با آقای جنگ خواه بگیریم و همون طور که از اسمش معلومه بسیار جنگ طلبن! اصلا یک توصیفاتی ازش میکنن نابودگر ولی چون سیادت جان میگن جنگ خواه عالیه ما هم گوش مخلمی و سم در آوردیم و میخوایم که با جنگ خواه جان درس برداریم فقط نمیدونم چرا نیکوروان برخلاف اسمش روانپریش میزنه؟ و قراره از صبح یازدهم سر سایت چنبره زده که ساعت سه با این مواجه نشیم که ای بابا چرا همه استاد خوبا تکمیل ظرفیت شدن و هر چی خل و چله مونده؟!
و در نهایت نتیجه میگیریم که انتخاب واحد خر است!
  • یا فاطمة الزهراء

من یک دختر مسلمانم

مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan