۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

خدایا دوستت دارم

خیلی خوشحالم روزم فوق العاده بود خیلی زیاد نه یکی نه دو تا که سه تا خبر خوب توی یه روز عالیه خیلی عالیه اینکه استاد و دستیارش هر دو جلوی همه ازت تعریف کنن هم عالیه و اینکه بعد کلاس بفهمی اوووه مااای گاااد غنیمتم داری از کلاس ! اینکه منظورم چیه بماند ولــــــی خیلی خوب بود و اسم غنیمت رو فرنوش روش گذاشت واقعا هم حکم غنیمت جنگی و حتی بیشتر داره مثل الماس میمونه در این حد مهم و سکرت و راز طور بین من و فرنوش جانم
اینکه الان یه دوست دیگه هم مشابه آرزو جانم (همون دوست معتدل طرفدار روحانیم) دارم اصلا فرنوش همه ی رفتارهاش و حتی چهره و هیکلش من رو یاد آرزو میندازه و حس فوق العاده ای داره کنارش بودن و بابت بودنش واقعا خدا رو شکر میکنم دوشنبه هام بهترینن بهتریـــــــــــن
خدایا مرسی مرسی مرسی 

خسته ی شادم

خسته ام ولـــی شادم؛ چرا؟ یکی بخاطر دیروز و شیطنتامون با چندتا از بچه های دانشگاه و خباثت مون و بدجنس شدن مون
یکی هم بخاطر امروز که بعد از مدت ها واقعا دوباره یکسری از بلاگرها رو یکجا دیدم و با یک بلاگر جدیدم آشنا شدم ... مرسی از حریر، پری، پریسا، خورشید، جولیک (ببخشید لحظه اول نشناختمت!!!) و سرک جان، سرک عزیز اصلا احترام بگذارید الکی که نیست دادیار هستن!!! بخدا من دختر خوبیم فقط نباید عصبیم کنن اصلا...
خب اول قرار ما ساعت سه کافه لمیز ولیعصر بود ولـــی بعد از اینکه جمع شدیم و منو رو آوردن دیدیم اااع غذا نداره فقطم قهوه و چای داره بعد دو نفرمون ناهار نخورده بودن طفلیا یکی شونم که قووووووووووول دادم بهش از سوتیاش نگم بر اثر گرسنگی پشت هم سوتی میداد سوتی هااا ولی دستش درد نکنه شادمون کرد خلاصه کوچ کردیم گرامافون و دیگه همونجا موندیم و گفتیم و خندیدیم
البته وقتی رسیدیم دم در کافه بچه ها یه رویی از من دیدن که ندیده بودن قبلا و اینکه اگه جلوم رو نگرفته بودن شاید باید الان از بازداشتگاه براتون پست میذاشتم ! به دلیل اینکه زیرا یکی از صبح مزاحم حریر شده بود بعد یهو جلو در کافه باز پیداش شد منم که بی اعصاب ... کسی دوست منو اذیت کنه ؟! چه جسارتااا 
دیگه آهـــــا به پری هم قول دادم مثل صبا که بانوی صلح توصیفش کرده بود قشنگ توصیفش کنم بعد چون من اندازه صبا خلاق نیستم چیزی به ذهنم نیومد جز همون شعری که حریر در وصف چال لپش خوند "در دو چال گونه ات دنیای من جا میشود/عاشق دنیای خویشم لحظه ی خندیدنت" و اینکه دیگه نبینم و نشنوم به چال لپت میگی معلولیت ها به قول سرک ماهایی که نداریم حسودی میکنیم گفتیم معلولیته و گرنه یکی از زیباترین چیزهایی که میتونه تو صورت هر فردی باشه همین چال های لپه سبزه و نمکی هم که باشی دیگه هیچی
بعدش دیگه از چی بگم که سوتیامون نباشه؟! آهــــــا بخش زیبا و جذاب عکس گرفتن های یهویی و غیر یهویی و کادوهای جولیک به پریسا واسه مادر شدنش و دانشگاه رفتن حریر! دیگه شما فکر کن یکسری دختر دور هم جمع بشن و عکس نگیرن شدنیه؟ یا مثلا تو جمع یک سری ها حواس جمع باشن و کادویی رد و بدل نشه اصلا شما فکر کنین خورشید وارد جمعی شه و یک نفر از اون جمع رو خیلی ویژه شاد نکنه شدنی نیست واقعا
بعدش دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود فقط یه تشکر ویژه از جولیک دارم که با حریر رفت من خیالم راحت شه دیگه کسی مزاحمش نمیشه
+ جای واران عزیزم، صبا، دخترک، نارخاتون واقعا خالی بود امیدوارم دفعه های بعدی باشین...

آنچه گذشت

یک. دوستم بود که تو پست قبلی گفتم فکر نمیکردم جوابم رو بده و خیلی خوشحالم کرد جواب داد، چند روزی خوب بودیم خیلی خوب بودیم تا اینکه یک چیزی گفت و جوابی شنید و باز قهر کردیم یعنی قهر کرد حقم داشت ها ولی خب... منم حق داشتم
دو. رژِیمی که گرفتم تقسیم میشه به دو گروه روزهای پونصد کالری و دو هزار کالری روزهای دو هزار کالری عالین ولی امان از روزهای کم کالری روزه ی آب میگیری در حد شعب ابی طالب! سحری فقط سه تا خرما داری با صد گرم هویج و ساقه کرفس و خیار و خیارشور!!! البته میتونی هم در طی روز بخوری سحری طور نخوری و خب هر چقدر هم بخوای چای و قهوه ی بدون شکر و آب مجازی بخوری... شام هم هشت به بعد فقط مجازی یه بشقاب سینه مرغ و سبزیجات آب پز بخوری خلاصه شکنجه ای محسوب میشه
سه. رفیق جان هی خوب میشه موقتی هی باز بهم میریزه هی منم باهاش بهم می ریزم و یه اوضاعیه خلاصه ...
چهار. امروز دیدمش عباسی رو اومد سر کلاسش خانوم ! ولی با نیم ساعت تاخیر بعدشم چپ و راست تیکه مینداخت بهمون و من داشتم قاطی میکردم بزنم خفه اش کنم که مریم نذاشت خفه اش کنم و گرنه حقش بود بکشمش بعد رفتیم ناهار و بعدشم کلاس عشق جان و کلی بگو بخند و بازم کم بودیم و درس نداد ولی حسابی من تو چشمش بودم و خودشیرینی کردم!
حرف زیاده ولی تصمیم گرفتم یه دفترچه خاطرات روی کامپیوتر نصب کنم بیشتر اونجا بنویسم، یک دفترچه خاطرات معرفی میکنید؟

روز جذاب

امروز ساعت هشت تا دوازده کلاس ICDL 1 داشتم خیلی خوب بود کلی خندیدم کلی خوش گذشت و چیزهای جدید یاد گرفتم بعدشم چون با عمه از امروز شروع کردیم به گرفتن رژیمی به اسم رژیم پنج دو از صبح انقدر میوه خوردم که توی یک ماه انقدر میوه نمیخورم! ولی جالبه که گرسنه نشدم زیاد باشد که رستگار شویم
ساعت چهار تا شش و بیست دقیقه شیمی دو داشتم با استادی که خیلی تعریف شنیده بودم ازش در مورد این استادم کم لطفی کرده بودن خیلی بهتر از تعریف ترم بالایی ها بود اولا که انقدر جوان و بامزه است چهره اش که فکر کردیم خودشم دانشجو و هم سن ماست با اینکه ساعت قبلی کلاس رو تشکیل داده بود اما کلاس ما چون کلا دو نفر بودیم تشکیل نشد 
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که دیدیم یکی از پسرا داره میاد گفتیم شیمی دو داری تو هم؟ گفت بله گفتیم نرو استاد اومد دید ما دو تاییم یکم نشست دید بقیه نیومدن رفت کلی هم با حال بود گفت حضور غیاب براش مهم نیست کل کتابم درس میده جز دو فصل ولی خب هر جایی که از هر فصلی درس بده میخواد و نه همه ی فصل رو بعلاوه اینکه خیلی هم خوش خنده است خیلی زیاد و بعد رفتیم پول بگیریم از خودپرداز و من داشتم توضیح میدادم که چی گفت استاد که یهو گفت میشه خودم توضیح بدم؟ و از پله های زیر زمین دانشگاه اومد بالا! رفته بود نماز خونه چون بهش گفته بودیم یکسریا اومدن رفتن نماز خونه رفته بود اسامی شون رو نوشته بود حضور بزنه حضور پسره رو هم زد و گفته تاثیر مثبت میده 
وقتی اومدم خونه سرچ کردم اسم و فامیلش رو دیدم اوووه چه خفن، مخترعه! و کلی از نوجوانی ازش تقدیر شده و جایزه های مختلف گرفته و اصلا و ابدا نشون نمیده اما متولد اوایل دهه شصته در صورتی که بهش می اومد آخرای دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد باشه!
بعدشم که از جذابیت های فوق العاده ی امروز اینکه بعد مدت ها imo نصب کردم و دیدم که یک دوست قدیمی که فکر میکردم دیگه عمرا اسمم رو بیاره بهم پیام داده و شروع کردیم چت و بعد چون من صد و هجده هستم و شماره همه دوستامو دارم حتی اگه باهاشون قهر کنم، گفت تلگرام پیام بده و رفتیم تلگرام و اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد پروفایل مشکیم بود؛ از همین جا از بلاگرهایی که پرسیدن چرا مشکی و فقط جواب شنیدن مادر هم دانشگاهیم فوت شده عذر میخوام که نصفه دلیلش رو گفتم و نگفتم دلم گرفته بود میخواستم بمیرم و نباشم و دیگه هیچ وقت مزاحم هیچ کس نشم و سربار خانواده و مزاحم دوستان نباشم ولی بخاطر یک دوست زنده موندم چون دقیقا همون موقع که میخواستم همه چی رو تمومش کنم پیامی داد که نشد که دیدم زندگی هنوز خیلی خوشگلی داره یکیش دوستی که تازه باهات دوست شده فقط دو روزه ولی یهو پیام میده خوبی؟ نگرانت شدم اونم نه توی تلگرام که بگم پروفایلم رو دیده اصلا تلگرام نداره و خب حس خوبی بود که یکی همینجوری یهویی یادم افتاد ولی هنوزم دلم گرفته. این دوست جانمم پرسید چرا؟ بهش حقیقت رو گفتم، گفت من الان دفترم و الا یک کاری میکردم همین الان سیاهی رو برداری و بعد خاطرات مون رو یادم انداخت چه روزهایی بود خیلی دوست دارم برسه خونه بیشتر باهاش صحبت کنم چون میدونم واقعا میتونه از ته دل شادم کنه چون من رو بزرگ کرده! خیلی از چیزی که الان هستم حاصل دوستی با همین یه نفره!

اساتید جذاب

امروز ساعت 10:10 دقیقه کلاس ریاضی دو داشتم با استادی که نمیشناختمش اصلا ولــی دوستان محترم مهندسی میگفتن بی نظیره محشره فلانه و خلاصه که کلی تبلیغات کرده بودن که خوبه و میتونم بگم خیلی کم تعریف کرده بودن ! استاد انقدر باحال؟ من دو سال بود انقدری که سرکلاس ریاضی و فیزیک خندیدم این دو روز، نخندیده بودم از خوبیاش هر چی بگم کم گفتم فقط میتونم بگم اگه از این استاد بیست نگیرم باید بمیرم! در این حد!
بعدش آزمایشگاه جانوری داشتم و نمیدونستم برم یا نه دو دل بودم بشدت که یکی از بچه ها گفت منم دارم بیا بریم که اگه جنگ خواه اومده بود نگه شما نیومده بودین اگه نیومده بود بگیم ما انقد مشتاق بودیم که غیبت نکردیم! آدرسم یاد میگیریم خلاصه که رفتیم و گفتن از هفته دیگه شروع میشه آزمایشگاه هاتون و راه افتادیم سمت سر کوچه که دیدم اااع بابا میگفت آزمایشگاه تون رو به روی کوچه دوست فسیلته ها نمیفهمیدم فکر میکردم بلدم اونجا رو ولـــــی نخیر بلد نبودم و همونجا بود و کلی شوکه شدم و ذوق کردم چون از این به بعد، بعد از دو تا کلاس عشق میرم خونه دوستم و بسیــــــار شادم
دعا کنین بتونم از جنگ خواه جان بیست یا کم کمش نوزده بگیرم این نمره از تمام نمره های دیگه مهم تره چراشو بعدا میگم فعلا دعا کنین که بتونم ازش بیست بگیرم و اینجوری نشه که کلی تلاش کنم و یهو بشم 18.75!

وقتی نهال بودم (بازی وبلاگی)

وقتی نهال بودم قبل از دیده شدن شنیده میشدم! (هنوزم وقتی وارد جمع های خودمانی میشم اول صدام میرسه بعد تصویرم!) 
عاشق نوشتن و حرف زدن بودم بخصوص قلنبه سلنبه حرف میزدم! و همیشه خاله ام میگفت نیوشا (اسمی که خانواده ی مادری و تعداد زیادی از دوستانم صدام میکنن ولی اسم شناسنامه ایم نیست؛ تو شناسنامه فاطمه ام) داشتم میگفتم خاله ام همیشه میگفت نیوشا خیلی بزرگتر از سنش حرف میزنه و میفهمه
شیطون بودم زیـــــاد ولی خرابکار نه! ترسو بودم ولــــــی زورگو! همیشه به همه چه کوچکتر چه بزرگتر زور میگفتم به طور مثال وقتی میرفتم خونه خاله بزرگه ام پسرخاله ام رو مجبور میکردم هر ساعتی از شبانه روز که میخواستم برم حیاط چه برای بازی چه برای دستشویی بیاد و جرئت داشت نیاد؟ بسیار ناجوانمردانه میرفتم میگفتم رضا اذیتم میکنه عمو و خب خدا بیامرزه رضا رو تا مرز مردن! کتک میخورد برای بقیه هم از ترفندهای مشابه استفاده میکردم تا بترسن!
عاشق نقاشی بودم به خصوص یکسری نقاشی خاص که تو ذهنم داستان داشتم براش! با خودکار دو تا خونه میکشیدم و خونه والدین و خونه بچه ها و تو دنیای من بچه ها از بزرگترها جدا بودن و به بزرگترها احتیاج نداشتن دنیا و خونه هاشون رنگی بود ولی برای والدین دنیا و خونه شون سیاه سیاه! همچین دیدی به بزرگترها داشتم!
با وجود اینکه دنیای بزرگترها رو دوست نداشتم مثل اکثریت بچه ها دوست داشتم بزرگ شم زودتر چون بچگیم مثل دنیای نقاشیم نبود و مجبور بودم با بزرگترها باشم و فکر میکردم بزرگ شم میتونم جدا شم ازشون ولی به خودم قول داده بودم بزرگ هم که شدم روحیات بچگیم رو داشته باشم (میگن موفق شدم و دارم و هنوز تو خیلی چیزها مثل بچه هام و مهم ترینش عشق و نفرتم!)

شروع بازی از اینجا بود : وقتی نهال بودم!
+ همه دعوتید !

دیدم دو لپ کمه گفتم سه تاش کنم

امروز اولین روز ترم جدید بود و من از صبح یکم عصبی بودم که قراره عباسی گور به گور رو ببینم ولی نیومد که ! البته بهتر هر چی کمتر ببینمش بهتره بعدم این سری خودم رفتم اعلام کردم نه ساعت اول نه ساعت دوم نیومده و غیبت زدم براش دلم خنک شد حداقل! این سری تو روش کاریش ندارم ولـــــــــی پشت سر دارم براش !
بعدش با دوستان جان مریم د و فاطمه م رفتیم رستوران مورد علاقه ی من و کلی گفتیم و خندیدیم و حسابی مزه داد بهمون بعدش رهسپار شدیم سوی دانشگاه که من یهو زمین خوردم نابود شدم حسابی ! الان سمت راست صورتم دو تا لپ دارم ! بعد مریم هی سعی میکرد کمکم کنه بلند شم من هی میخندیدم و نمیتونستم خودمو جمع کنم تا اینکه یه آشنا دیدم عین قرقی بلند شدم 
خدایی چه وضعشه از وقتی من میرم اینجا دانشگاه خیل آشنا در اونجا حضور پیدا کرده دوست عمه مطبش اون اطرافه یکی از بلاگرها اون اطراف کار میکنه یکی از دوستای سید توی مهد اونجاست بعد من موندم این دوست سید چرا امروز تو خیابون بود ایــــــــــش
بعد رفتیم دانشگاه رفتیم تو دستشویی مریم عین این مامانا چادرمو میشست و نق میزد خیلی بامزه بود بعدش رفتیم سرکلاس مرساق جانی بهترین استاد این ترمم همین مرساق جان باید باشه هر چی از خوبی و با حالیش بگم کم گفتم یه پیرمرد خیلی بامزه و با نمک و شوخ و مهربون که میگفت شما چرا اومدین آخه؟ حالا چون کم هستین من درس نمیدم یکم آشنا شیم و اینا بعدش کلی ما رو خندوند و ساعت دو گفت خب دیگه برین خونه هاتون تعدادتون کمه درس چی بدم؟ شمام که اکثریت مشتاقین برین پس برین خونه هاتون خلاصه که خیلی با شعور و با فرهنگه خصوصا اونجایی که گفت برای حضور منظم نمره قائل میشه بعلاوه ی اینکه حتی پنج رو ده میده در این حد با فهم و شعور واقعا!

از جنگ پیروز برگشتم!

دیروز مامانم زنگ زدن بهم میگه چیه خوشحالی میگم انتخاب واحدم بود بی دردسر تموم شد خوشحالم حس سربازی رو دارم که پیروز شده توی جنگ و حالا برگشته به خونه پیش خانواده اش ولی ته دلش بخاطر چیزهایی که تو جنگ دیده غصه هست ! مادر خانومی میگه چطور؟ میگم چون پرپر شدن دوستامو دیدم اینکه نتونستن چیزهایی که میخوان بردارن!
دیروز خیلی بهم مزه داد ساعت سه سایت باز شد من سه و سه دقیقه انتخاب واحدم تموم شد داشتم آبمیوه میخوردم! به همین سرعت و خوشمزگی چون یه هفته بود پول رو داده بودم میدونستم برگشت نخورده و از رو لیست دروس ارائه شده چندین و چندتا انتخاب واحد کرده بودم و در نهایت بهترینش رو گذاشته بودم کنار و فقط تق تق چندتا کد زدم و بعدم ذخیره ی نهایی و تمــــــــام
فقط میدونین چیه؟ مصیبت یعنی شنبه اولین چیزی که می بینی قیافه ی زیبای عباسی لعنت الله علیه باشه خدا کنه این ترم کار به جنگ نکشه

ای وای مادرم

  • نیوشا یعقوبی
  • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶

سید هم که نباشیم شیعه که هستیم... میشه بهتون بگیم مادر؟
+ واران جان ختم حدیث کسا گذاشتن اگه دوست دارین برین وبش و اعلام کنین که شرکت میکنید.

اندازه قاچاق مخدر استرس زا بود!

امروز بدون اینکه به کسی جز رفیق جان چیزی بگم رفته بودم جایی برای گرفتن یک جواب مهم جوابی که نشون میداد میتونم در آینده زندگی عادی داشته باشم یا نمیتونم و باید یکی از آرزوهای مهمم رو فراموش کنم و جواب این بود که نگران نباش خوبی هیچ چیز بدی اتفاق نیفتاده و جستی ملخک جان جستی چه جستنی!
بعد با ذوق زیاد ناشی از این جواب خوشحال رفتم برای خرید یک جعبه برای یکسری از وسایل خاص. رفتن به کتابفروشی سوره مهر برای من مساوی با از دست رفتن عقل و هوش بوده و هست! خلاصه به نیت یه جعبه ی خالی رفتم داخل، به همراه یه جعبه ی گل دار، یک پاکت جیگولی نامه، یک سالنامه ی نود و هفت و کتاب های خاطرات سفیر، تاریخچه و تفکرات انجمن حجتیه، دین زاو و طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن خارج شدم.
البته از این چهارتا کتاب یکیش رو قبلا خونده بودم ولی به صورت پی دی اف و خریدم که داشته باشمش فقط، کی میدونه کدوم شون رو به صورت پی دی اف خوندم؟ کی یادشه؟
بعد اینا رو بدون فکر خریدم و راه افتادم سمت خونه بعد تو تاکسی یهو یادم افتاد اوخ اوخ برسم خونه یقینا عمه جان منو میکشه که چرا اینا رو خریدی این چرت و پرتا چیه و میخواد اعصابم رو خرد کنه برای همینم سریع چپوندمشون توی کوله ام و فقط جعبه و پاکت نامه و سالنامه جانم رو گذاشتم توی نایلون و نمیدونین چقدر استرس داشت رد شدن و رفتن تو اتاق و سریع گذاشتن شون در جایی خارج از دید عمه ی دموکراتم! که معتقده هر کس باید هر عقیده ای بگه و ابراز کنه بشرطی که موافق من باشه!


مژده ای دل که مسیحـا نفسی می‌آیـد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غـم هجر مکن نـاله و فـریــاد کـه مـن
زده‌ ام فـــالـی و فریـــاد رسـی مـی‌آیـد