خب خب اومدم دل بسوزونم بگم دیروز و امروز دو تا دورهمی بلاگرانه رفتم دیروز با بچه های رادیو و امروز با هولدن و سی و اندی دیگر (جدی سی و پنج تا بودیم؟!!) بعدشم امروز تولد دو تا آدم دوست داشتنی با کلی اختلاف سنیه یکی شون رو اکثر بیانی ها میشناسن چون دکتر میم خودمونه و دومی عشق بنده، نفس بنده، فندق کوچولوی خاله پسر بیگ بلاگر عزیزمه که با تولدش اردیبهشت رو برای من دوست داشتنی کرد فقط سوز به دلم که هنوز نشده برم از نزدیک ببینمش بچلونمش قربونش برم من آخه. جزو معدود پسربچه هاییه که از نظر من دوست داشتنی و عشقن معمولا از نظر من پسربچه ها یعنی موجوداتی بی خود ولی عشقم یه چیز دیگه است به مامانش رفته عشق شده دلبر شده تولد هر دو مبارک باشه ان شاء الله 
و اما میرسیم به فخرفروشی اول دورهمی رادیو بلاگیا با بچه های رادیو ساعت یازده و نیم جلوی غرفه سوره مهر قرار داشتیم و من چون میترسیدم گم شم پیدا نکنم و دیر شه ساعت ده و ربع راه افتادم اونم به توصیه عمه با آژانس که اگه شد سرتقی کنه منو تا داخل ببره از سرتقی های راننده همین بس که موفق شد و منو برد داخل اول این فلش ها رو اشتباهی دیدم رفتم سمت غرفه های کودک بعد کودک درونم زنده شده بود مگه دلم می اومد بیام بیرون از اونجا؟ به سختی دل کندم و وارد بخش ناشران عمومی شدم هی رفتم هی رفتم دیگه داشتم استرس میگرفتم که دیدم اون ته راهرو تابلو سوره مهر مشخصه 
نزدیکای سوره مهر شده بودم که یه خانومی رو دیدم به نظرم اومد حریر باشه ولی نمیدونم چرا شک داشتم که با دیدن کوله پشتی مشهورش مطمئن شدم خودشه و بعدشم بانوچه ی عزیزم و آقا گل و دکتر سین هم بودن که معرفی شدن 
ترتیبش یادم نیست که کی اول اومد که دوم اومد و اینا ولی برای من جذاب ترین قسمت دیدار رادیو دیدن سوسن بود چون صداش برام فوق العاده جذاب و دوست داشتنی بوده همیشه و خب دیدنش برام یه ذوق خاصی داشت وقتی تقریبا همه اومدن حتی آقای بیان اومد!!! یعنی یکی اومد بهش میگیم وبلاگت چیه؟ میگه بیان دات بلاگ دات آی آر میگیم نه خب ما هم همه بیانی هستیم اسم وبت رو بگو باز گفت بیان دات بلاگ دات آی آر دیگه قسمت زندگی به سبک بیان رو مینویسم
انتقادها بود که به سمتش سرازیر شد و اعتراف میکنم من باور نکرده بودم که البته دیشب باور کردم حالا چطور و چی شد بگذریم اونی که باید بگه اگه خواست درموردش میگه اگه هم نه که هیچی صلوات بفرستید!
خوب بود گفتیم خندیدیم و صمیمیت جمع واقعا جذاب و دلنشین بود با وجود خوبی های دورهمی رادیو من به خاطر گرما وقتی بچه ها رفتن کتاب بخرن خداحافظی کردم یا بهتر بگم فرار کردم از گرما و خدایگان آمون و آخ ماتون و ... خیرش دهند اون پلیس مهربونی رو که وقتی ازش آدرس پرسیدم و دید خیلی خسته ام منو با موتور تا دم در نمایشگاه برد بعدم که رفتم خونه و استراحت و نخوابیدن و حرص خوردن که فردا جسد میشم و بالاخره خوابیدن
امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم دیدم نه زوده خسته ام خوابیدم و هفت و نیم بیدار شدم و به خاطر گیجی و خوابالودگی و جلو بودن ساعت مچی میگ میگ طور آماده شدم رفتم سرقرار دورهمی هولدن 
برای اولین بار وقتی رسیدم تقریبا نصف بچه ها بودن و کم کم بقیه هم اومدن و معرفی شدیم و سوار مترو شدیم همگی و رفتیم سمت نمایشگاه وقتی رسیدیم نمایشگاه رفتیم نشستیم رو چمن ها و چیکارا کردیم و چی شد نمیگم سوز به دل نشین فقط مرسی از هولدن و بقیه
بعدم رفتیم کتاب خریدیم و من دیگه داشتم غش میکردم که صبا گفت بشین من و ف.ن (فندق[هوس مردن کردم میدونی...!]) میریم و میایم و خلاصه من نشستم و صبا اینا رفتن تو نیم ساعت چهل دقیقه ای که داشتم استراحت میکردم فقط خواجه حافظ نیومد بگه فرم نظرسنجی پر کن یا بگه فلان نرم افزار موبایلی رو نصب کن حالا اینا رفتن دوست عمه منو دیده اصرار پشت اصرار بیا غرفه ما مگه میرفت کم مونده بود باهاش بحثم شه بابا وقتی یکی میگه نه مرسی نهایتا یک بار دیگه بگین کنه نباشین جان عزیزتون 
دیگه صبا اینا اومدن و رفتیم سمت جایی که قرار بود جمع شیم برای ناهار و بعدم هولدن و یکی شایدم دو تا بلکه هم بیشتر از پسرا رفتن ناهار بخرن و ما رفتیم نشستیم رو چمنا داشتیم حرف میزدیم که هولدن با کیسه آشغال گنده بر دوش اومد نگو ناهارهامونه انقد زیاد بوده مجبور شدن بریزن توی اون یه صحنه خنده داری بودهااا 
وسط ناهار یکسری از بچه ها گفتن پانتومیم بازی کنیم گروهی به هولدن گفتم همچین هولدن و زمر گفتن پانتومیم که دیگه مطرح نشد حالا هولدن دهه شصتیه حس پیری میکنه موندم امین چرا گفت بزرگ شدیم! گول قدشو خورده بود گمونم
تشکر ویژه از صبا که همراهم بود و همه جوره حواسش بهم بود مرسی که اومده بودی مهربونم خیلی دلم برات تنگ شده بود و اینکه چون هولدن اعلام نکرده منم تو پستم نگفتم ولی یه خبرهاییه که حالا یا شب هولدن میاد میگه یا بعدا هولدن میاد میگه یا بعدا هولدن نمیگه یکی دیگه میاد میگه من که نمیگم !
من برم ولو شم و هیکمن لعنت الله علیه رو بخونم که دوشنبه قراره ازش یک گزارش کار مشتی بدم و امروز با وزنش پدر جد منو در آورد لعنتی دوست داشتنی!
+ بعدا نوشت: زنگ زدن خانوم فلانی بیا جایزه ketApp رو بگیر یه هدفون بلوتوثی بردی و از اون جایی که م خونه ام زنگ زدم هولدن برام بگیره حالا همیشه دورهمی ها رو تا آخر بودما ببینااا