دیروز با سردرد از خواب بیدار شدم و به سختی رفتم دانشگاه و از استاد اجازه گرفتم صدا ضبط کنم و عکس بگیرم چون واقعا توان نداشتم بنویسم بنده خدا چقدرم نگرانم شده بود خیلی استاد مهربونیه استاد ریاضی دو من؛ دومی نداره اصلا.
بعدم اسنپ گرفتم و رفتم آزمایشگاه و چون اون آقا مسن مهربونه گفته بود تو راه غذا نخور اذیت میشی بیا تو آشپزخونه بخور با فاطمه رفتیم آشپزخونه و چون کراش جان مون نبود فاطمه خودش برای خودش چای ریخت و نشستیم به خوردن و گفتن و خندیدن و وسطاش یاسمن هم اومد پیش مون و حسابی خندیدیم و حالم یکم بهتر شده بود و خب میدونین میگن پشت خنده گریه است یا همچین چیزهایی و این به من اثبات شده رفتیم سرکلاس آزمایشگاه و داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که آخر کلاس گفت باید برای تشریح ها گزارش کار بنویسید حداقل چهل صفحه و حداکثر هفتاد صفحه و باید چنین باشه و چنان باشه و فلان کتاب ها قبولن و بیسار کتاب ها مردودن و ال و بل و جیمبل یعنی اگه کلت آقا گل رو داشتم روش قانون کلت رو اجرا میکردم 
بعد از کلاسش با یکی از بلاگرها قرار داشتم و برای همین فورا از کلاس رفتم و خدا لعنتش کنه گروه بندی کرده بچه ها رو من نمیدونم الان تو کدوم گروهم! گفته بود خودمون گروه بندی کنیم ها!... بی ادبیات
اسنپ گرفتم و ویدا کلی هم حرص میخورد این اسنپی که گرفتی میخواد بدزده تو رو، این با این ماشینش نیاز مالی نداره هااا کلی مسخره بازی در آوردیم و برای خیال راحتی ویدا من از گزینه خبر دادن به ویدا و بابام خبر دادم که ندزدنم! خیلی دزد محترم و خوبی هم بود! و به علت محترم بودن زیادی ندزدید دختر مردم رو و خیلی صحیح و سالم رسوندش مقصد
و از اونجایی که ترافیک خیلی نبود و محل قرار نزدیک آزمایشگاه مون بود من زود رسیدم و به بلاگری که باهاش قرار داشتم زنگ زدم من زود رسیدم میرم تو خود کافی شاپ میشینم تا بیای بعدش رو نمیگم چی شد ولـــــی از بدو ورودش جوری رفتار کرد به این حرف که در هیچ چارچوبی نمیگنجه ایمان آوردم هر چند ظاهرش میگه خیلی آدم چارچوب مندی هستش ولی نیستش و هستش یک جور خاصی باحاله و بودن باهاش و صحبت کردن باهاش یکی از بهترین اتفاقات سال نود و هفت من تا به امروز بود 
خلاصه که یه روز بد با دیدن یه دوست بلاگر خوب و هوای بارونی داشت تکمیل میشد که متاسفانه ترافیک اجازه نداد واقعا ازش لذت کامل ببرم خصوصا که استرس گرفته بودم نرسم به دکترم و بره ولی خدا رو شکر رسیدم و میشه گفت یکی از اتفاقات خیلی خوب هم راننده ای بود که من رو برد دکتر خیلی خوب بود از این جهت که من کلی تو ماشینش پرحرفی کردم اولش با همون دوست بلاگر که مسیرش تا یه جایی با من یکی بود بعدم تلفنی با درسا معمولا راننده های دیگه معترض میشن
منشی دکتر نمیدونم چرا جدیدا من رو می بینه ذوق مرگ میشه و کلی تحویلم میگیره قبلا به خونم تشنه بودهااا اصلا از این رو به اون رو شده دیگه دکتر جان هم گفت خوبی سالمی هیچیت نیست فقط نباید خودتو گرسنه نگه داری و اینکه نذار کسی باعث بشه استرس بگیری عامل استرس زا رو حذف کن هر کس یا هر چیزی که هست مثلا اون استادتون که سری پیش میگفتی سخت گیره و استرس کلاسشو داری اصلا یا درسشو حذف کن یا محل نده چی میگه در حدی که اذیت نشی برای کلاسش تلاش کن اون تنها راه موفقیت آینده تو نیست اصلا آدم نیست البته دقیقا این رو نگفت هااا ولی من اینجوری برداشت کردم و نمیگم چی گفت چون دکتر جان یکم زد تو خط بی ادبی حرفش از دهن یک دکتر زشت بود ولی کلی منو خندوند
بعدم که یه راننده بامزه ما رو برگردوند خونه و انقدر تو راه حرفای خنده دار زد که خیلی خوشحال رسیدم خونه و خوشحال تر اینکه امروز کلاس آی سی دی ال داشتم عمه خیلی خودجوش گفت خسته ای نمیخواد بری بابا از یکشنبه برو تو که همه چی رو بلدی خودت البته هندونه گذاری عمه طوری بود و گرنه اگه همه چی رو بلد بودم 92 نمیشدم میشدم 100 البته که بیشتر و نه همه غلطام بخاطر بی دقتی بود مثلا آپلود دانلود رو بخاطر بی دقت خوندن سوال جا به جا نوشتم یا مثلا علامت داشته باشد رو علامت نداشته باشد خونده بودم و جواب غلط انتخاب کرده بودم اصلا یه وضعی
الانم منتظرم ساعت نزدیک سه شه نرم دانشگاه برم خونه دوستم! استادی که حضور و غیاب نداره گلی از گلهای بهشته میشه در راهش جان هم داد