یک اردیبهشت تولد مریم بود و من بعنوان کادو براش بلیط سینما خریده بودم از بسیج دانشگاه! و امروز قرار بود بریم سه تایی فیلم ببینیم (من و مریم و پریا) بعد امروز عمه هم با دوستش قرار داشت گفتیم یه اسنپ دو مقصده بگیریم و از اونجایی که عمه مثل سایر خانوما خیلی طول میکشه حاضر شه من دیرم شد از اول فیلم رو دیدم اما نشد مریم رو پیدا کنم چون بلیطا شماره صندلی داشتن هااا ولی وقتی میرفتی تو میگفتن هر جا دوست داری بشین! فیلم بدی نبود اما عالی هم نبود بعد اکثریت موقع دیدن این فیلم احساساتی میشن کل سالن سینمای دانشگاه ما از خنده رو ویبره بود دائم کلا جو دانشگاه ما طنزه و اینجام بی تاثیر نبود بین شخصیتای فیلم هم موسی رو خیلی دوست دارم بعد امیرعلی و بشدت از پدر دختره متنفر شدم آدم انقدر آشغال؟ انقد پست و بدبخت؟
فیلم که تموم شد دیدم به به چه دافا و پافایی توی سالن بودن تازه فهمیدم اینایی که تو کانال کراش یابی دانشگاه میگن واقعا هستن منتظر اسنپ بودم که مریمم پیدا کردم و یکم حرف زدیم و بعد مریم رفت و اسنپ اومد و من رفتم دیدن درسا طفلک بچه ام از وقتی مادرش رفته کانادا افسرده شده سر همین سعی میکنم تنها نمونه اما خیلی سخته تنها نذاشتنش بعلت بعد مسافت تنها قسمت خوب این بعد مسافت دیدن عجایب هشتم جهانه این مدت رانندگان اسنپی که باهاشون برخورد داشتم همه شون خیلی با شخصیت بودن 
خلاصه با درسا رفتیم ارگ و گفتیم و خندیدیم و یکم بعدش عمه ام دوستشم اومدن پیش ما اونم با کلی سبز کوهی بعد تا اومدن عمه گفت میخوام دستمو بشورم دستشویی کجاست نشونش دادیم رفت دستاشو بشوره و من و درسام از فرصت استفاده کردیم حال دوست عمه رو بهم زدیم انقدر که از خوشمزه بودن سوسک گفتیم! یعنی کم مونده هر چی خورده پس بده
فردا هم دو تا قرار دارم که یکیش تولد یکی از دختران چادری دیوانه است که البته نمیرم چون من یکم وصله ناجورم توی مهمونا و هر وقت رفتم باعث خجالت بقیه شدم!!! یکی هم یکی از بلاگرها رو قراره ببینم ان شاء الله 
این قرار بود یه پست خیلی مفصل باشه ولی خمیازه نمیذاره بیشتر بنویسم! ایام به کام تون...