یک مدت جوک ساخته بودن میگفتن رضا زاده صبح ها نون بربری میخوره و دوپینگ میکنه البته موافقم که نون بربری دوپینگ محسوب میشه خود من تو چین صبح ها حس میکردم هیچی نخوردم چون نون بربری نبود!
دوپینگ من خیلی چیزهاست و من به شدت نیاز داشتم دوپینگ کنم چون که دیروز استاد جنگخواه رفتاری از خودش نشون داد که من به سختی ساکت موندم نمیدونین چه حالی شده بودم آخرم البته نشد خودمو کنترل کنم ها رفتم پشت در نمازخونه با لحن تیکه دار گفتم قبول باشه حاج آقا! والا به قرآن دانشجو رو سر یه اشتباه که حتی اساتید دیگه هم میگن کاری نبوده که خرد میکنه که من تو زندگیم هیچ کس حتی دشمنم رو خرد نمیکنم 
حالا فعلا میخوام بسپرمش دست زمان و امیدم به حرفای استاد سیادت باشه که گفتن درست میشه و اگه نشد بگم با استاد جنگخواه صحبت کنن چون ما جنایت نکردیم ولی ایشون با ما عین جنایتکارها رفتار کردن دیروز انقدر بد که من با وجود این که غرورم اجازه نمیده وقتی ناراحتم بروز بدم مگه جلوی دوستای خیلی خاصم توی اسنپ همینجور گریه میکردم از ناراحتی و عصبانیت البته خوشحالم تونستم جلو زبونمو بگیرم اما بشدت انرژیم تحلیل رفت و حرفا و قول های استاد سیادتم خیالمو راحت نمیکرد و به شدت از استاد جنگخواه ناراحتم امیدوارم تا آخر ترم کارم باهاش به دعوا نکشه خصوصا که فرنوش درسش رو حذف کرد و ویدا هم شاید حذف کنه!
امروز با غصه واقعا با غصه بیدار شدم و رفتم سرکلاس آی سی دی ال و هورااا تولد یکی از بچه ها بود و باعث شد یکمی بازیابی شم و جون بگیرم برای دوپینگ اساسی حالا دوپینگ اساسی تو خیال من چی بود؟
خرید کتاب و جینگیلی جات نتیجه اش شد خرید کتاب خاطرات سفیر و سلام بر ابراهیم دو، سه تا پیکسل، یه جامدادی گل گلی، یک دفترچه یادداشت دو تا دفتر که متن های روشون حرفای دلم بود و براشون نیت های خاصی دارم 
از اون جایی که عکس لوکای عزیزم روی هیچ دفتری نبود یه دفتر خریدم با طرح آوینی برای یک سری قول و قرارهای فاطمه شدنم که نه اینجا میشه گفت نه تو کانالم چون مربوط میشه به چیزهایی که اعترافش و سعی در اصلاحش به صورت آشکار درست نیست یکسری عیب های بد پنهان
دفتر نامه هام داشت تموم میشد سالنامه ی امسالم هم طرحش پاکت نامه است اما برای روده درازی مثل من کوچولو بود یه دفتر با طرح عاشقانه هم خریدم برای نامه هام به عزیزانم از این به بعد این سه تا دفترهم جزء وسایلی میشه که وقتی مردم میخوام بسوزونید جلدهاشون چوبیه لطفا یادتون بمونه هر چی دفتر گلی و جلد چوبی دیدین بسوزونین
بعد از دوپینگ دیدم که خب من یه تایم طولانیه کتاب ر ه ش رو خریدم ولی نبردم بدم به کسی که باید بعد میدونستم امروزم استاد مورد نظرم کلاس دارن گفتم برم کادو رو هم بدم بشه دوپینگ آخر امروز و خب میدونین دوپینگ آخر فراتر از تصورم شد! اول که چون نمیشد ماشین ببرم بخاطر زوج و فرد با یه راننده تاکسی خیلی بامزه آشنا شدم که از دم خونه حرفای بامزه زد تا دم دانشگاه برگشتنی هم همینطور و خیلی خوب بود حسی که ازش گرفتم این اولش بعدم که رفتم دانشگاه دیدم استاد هنوز دارن درس میدن رفتم کلاس بغلی نشستم تا تموم شه درس استاد و داشتم فکر میکردم که یکی اومد و گفتم بیا تو این کلاس استاد تا دقیقه آخر نگه میدارن همیشه
حرف زدیم و معلوم شد دانشجوی سیادت و چشم انتظار جزوه است که گفتم امشب آماده میشه کلی ذوق کرد و از ذوقش کلی ذوق کردم اصولا ذوق آدما رو دوست دارم اونایی که ذوق شون بچگانه است بیشتر 
بعدش بالاخره درس دادن استاد فنائیان تموم شد و کتاب رو تقدیم شون کردم و به عجیب ترین شکل ممکن واکنش دیدم اصلا توقع اون حجم از مهربونی رو نداشتم با اینکه میدونستم مهربونن اصلا نگم براتون فقط میتونم بگم خیلی چسبید بهم خیلی زیاد البته اونجایی هم که خواستن اول کتاب تقدیمی بنویسم کلی خجالت کشیدم هم بخاطر بدخطی هم ذهنم قفل بود متنی نبود تو ذهنم و یک کشفی کردم که نمیگم بهتون!
بی ربط نوشت1: استاد آدرس وبلاگمو خواستن دو به شک بودم ماه و ماهی رو حذف کردم یا نه... اومدم خونه دیدم حذف کردم اینا کار اسرائیل
بی ربط نوشت2: خوشحالم دیگه پنجشنبه بداخلاق رو نمیبینم حیف اون قمی که رو دل یکی گذاشتم و نذاشتم درست و حسابی قم بمونیم که به کلاس این برسم
بی ربط نوشت3: چند روزی میشه کامپیوترم میگه تاریخ انقضای ویندوزت داره تموم میشه کد جدید بده، کد جدید رو باید از همون شرکتی که نرم افزار ویندوز رو خریدم بگیرم؟ یا چی؟ چطوریه؟ پشتیبانی شون که خسته است جواب نمیده!
بی ربط نوشت4: عمه من باید آخوند میشد انقدر که عشق سخنرانی کردن داره!