بعد حدود شش ساعت رسیدیم هانگژو منم اول میخواستم توی راه درس جنگخواه لعنت الله علیه رو بخونم اما بعدش دیدم بهتره بخوابم دارم عصبی میشم! و از اونجایی که خوش خوابم تقریبا 5 ساعت از شش ساعت رو خواب بودم اون وسطا بیدار میشدم میدیدم منظره قشنگه میگفتم نخوابم بیرون رو ببینم ولی باز سریع میخوابیدم! خوشحالم الیکا نمیدونه و گرنه الان کلی سر به سرم میذاشت که تو هم مثل فلانی هستی دیدی گفتم جفت هم هستین!
جریان از این قراره که بعد صمیمی شدن من و الیکا تو اتوبوس همیشه کنار هم بودیم بعد سایر افراد تور رو سوژه میکردیم چون بقیه بخاطر خستگی میخوابیدن معمولا بعد بامزه میخوابیدن یا مثلا یکسری بیکار بودیم الیکا شروع کرد زوج ساختن! اینجوری که میگفت دختر فلان خانواده با پسر اون یکی خانواده بعد به من گیر داده بود که تو و آقای فلانی هم با هم چون جفت تون از خیلی جهات خاصین مثلا اون تنهاست تو هم فقط عمه ات همراهته، هر دو غذای چینی میخورین، بعد اصلا به هم میاین! وقتیم فهمید شماره داده که عکسایی که شب اول ازم گرفته بفرسته دیگه مگه ول کن بود خلاصه تا بچه دار شدن رویاپردازی کرد من دیگه مرده بودم از خنده واقعا زده بود تو خل بازی 
شب قبل حرکت آقای بهشتی شماره آقای حاتمی رو دادن بتونیم باهاشون تماس بگیریم و منم شب اولین کار imo و تلگرام رو چک کردم ببینم چه ریختیه چون این تور ما لیدرهاش یکم معیوب بود مغزشون یهو میدیدی هیچ علامتی دستشون نیست! خلاصه وقتی دیدمش از همون جا میخواستم برگردم تهران! هر چقدر آقای بهشتی خوب بودن از لحاظ اخلاقی چهره آقای حاتمی میگفت قراره بقیه سفر کوفت من بشه!
ولی وقتی دیدم شون نظرم صد و هشتاد درجه عوض شد میدونین در کل آدم چاخانی بود اما خب آدم بدی نبود سفرمم کوفتم نشد تازه خیلی خیلی هم مراعات منو میکرد حتی از آقای بهشتی آرومتر راه میرفت و حواسش بود خسته نشم هانگژو و شانگهای واقعا بهم خوش گذشت چون کمتر خسته شدم البته جدای آقای حاتمی خود همسفرهام دیگه میدونستن من تواناییم یکم کمتره مراعات میکردن و خلاصه که خوب بود خیلی خوب بود
وقتی رسیدیم هانگژو شب شده بود و آقای حاتمی گفتن شنیدم از پکن ناراضی بودین چون خرید نرفتین و خب درستم میگفت اکثریت همسفرهای ما عاشق خرید بودن و ناراحت بودن که تو پکن فقط شب اول رفتیم یه جا که خیلی هم گرون بود خلاصه که آقای حاتمی گفت چون ساعت حدود هفت شبه و اگه بریم هتل کلا امروزتون سوخت میشه میبرم تون یه خیابونی خرید همونجام میریم کی اف سی
خلاصه رفتیم جایی که میگفت و متاسفانه اسمش سخت بود یاد نگرفتم و اول رفتیم شام خوردیم و بعدش هر کس رفت سمت خودش تا ساعت یازده که قرار بود جمع شیم بریم هتل من و عمه یکی دو تا پاساژ رو سرسری قدم زدیم و بعدش من گفتم چون زیاد نشستم امروز پام اذیته تا وقتیم به حالت افقی در نیام درست نمیشه متاسفانه (یکی از باگ های مهم خلقت منه!) رفتیم استارباکس که دیدیم اااع آقای حاتمی و یه آقا و خانومی اونجان دارن حرف میزنن که بعدا فهمیدیم همکارهاش بودن و اونام لیدرن و اون آقا که اسمشم نمیدونم تو هانگژو چندجایی هم به من خیلی کمک کرد که وسیله هام رو جا به جا کنم یکی ایشون یکی راننده اتوبوسی که تو تایمی که هانگژو و شانگهای بودیم در امر جا به جایی وسایل من واقعا زحمت کشیدن! بعدشم بابای الیکای عزیزم که البته ایشون از اونجایی که یک مرد ترک اصیل بودن حواسشون به همه بود هر کس کمک میخواست بدو کمکش میکرد تو طول سفرم که ما رو حسابی شرمنده کردن واقعا
از حرفم پرت شدما! تو استارباکس بودیم که یهو خانوم دکتر این خانوم دکتر منظور پزشک نیست دکتری داشتن بهشون میگفتن خانوم دکتر با دختر و پسرش اومدن و بعد الیکا اینا که اونجا کلی خندیدیم و شوخی کردیم و گفتیم کاش اصلا همینجا قرار میذاشتیم خصوصا که بعدش خانواده ی مهربون و دوست داشتنی غضنفریم اومدن اونجا من عاشق دختر کوچیکه ی این خانواده بودم به جرئت میگم زیباترین دختربچه ایرانی که تا امروز دیدم نیتاست بعدم یه خواهر بزرگتر داشت به اسم نیوشا و خب لر هم بودن و مثل بقیه لرها مهربون ذقیقا من رو یاد هانیه جانم و خانواده اش مینداختن که خیلی خونگرم و دوست داشتنی هستن همون طوری بودن و اتفاقا هم محله هانیه جانم!
توی تورمون سه تا خانواده دیگه هم بودن یک خانواده پنج نفره که دو تاشون دختر بودن و یکی شون پسر و یکی از دخترا قل پسره بود و خیلی خیلی شیطون بودن و گاهی میخواستی بخوری شون بخاطر نمک شون گاهیم انقد لوس میشدن میخواستی خفه شون کنی و اینکه وجودشون برای من نعمت بود چون دوتا دخترا و مادرشون محجبه بودن و یه جورایی منو از تو چشم بودن و تابلو بودن بخاطر حجابم در آورده بودن خیلی سخت با بقیه می جوشیدن ولی خانومه خیلی مهربون بود یک بارم مانع زمین خوردن من شد 
یک خانواده چهارنفره هم بودن که یک زن و شوهر جوان بودن با دو تا بچه واقعا کوچولو یه دختر و یه پسر خیلی ناز ولی بینهایت لوس و رو مخ هی گریه میکرد هی لوس میشد و در نهایت یه خانواده پنج نفره دیگه مشهور به خانواده دکتر چون همه شون پزشک بودن جز پسرشون که بنده خدا اوتیسم داشت شامل یک زن و شوهر میانسال دختر و پسرشون و مادرخانومه این خانواده تمام طول سفر رو مخ من و الیکا و اکثریت تور بودن با رفتارهاشون من به شخصه از مادربزرگه یکمم میترسیدم وقتی میخندید...! و درنهایت اون آقای تنها که شیرازی بودن و توی صحبت ها فهمیدم خفن ترین فرد تور هستن هم از نظر تحصیلی هم کاری ولی لو نمیدم بهتون فقط میگم نزدیک بود دچار کمای مغزی شم همین!
خلاصه روز اول هانگژو با یکم پاساژگردی و شام کی اف سی و رفتن به هتل و استراحت و خواب گذشت و البته این توافق که پکیج بگیریم از آقای حاتمی و جاهای بیشتری رو توی هانگژو و شانگهای ببینیم مثل باغ وحش و دیزنی لند و ونیز مصنوعی و سیرک و کروز که روی تورمون نبود و خریدیم چون میخوام پست طولانی نشه فعلا همین رو داشته باشید شب میام روز اول هانگژو رو مینویسم ان شاء الله
بی ربط نوشت 1: دیروز یعنی صبح روز چهاردهم فروردین یکی از هم دانشگاهی هام پدرش فوت شد امروز خاکسپاریش بود اگه براشون فاتحه ای بخونید یا در صورتی که حالش رو داشتین براشون نماز وحشت بخونید ممنون میشم اسم پدر مرحومش عبدالرضا و اسم پدربزرگش حاجی