بالاخره من برگشتم جاتون خالی سفر حسابی خوش گذشت و من فهمیدم در صورت لزوم میتونم روزی 25 هزار قدم راه برم پا به پای آدمای کاملا سالم و زبل حتی جلوتر از همه حتی وقتی چون بد راه میرم شصت پام تاول زده
بیست و هفتم اسفند نود و شش ساعت هشت بعد از ظهر پرواز داشتیم به سمت شهر زیبا و قدیمی پکن به خاطر استرسی بودن عمه جان و جو دادن های بقیه که دیر برید دیر میرسید از ساعت سه توی فرودگاه بودیم و تو صف بررسی پاسپورت و بلیط و اینا من همینطوری حدسی گفتم اینا و اونا و اونا (در سه نقطه متفاوت) همسفرهای ما هستن (کاملا حدس بود چون نیل گشت نکرد یه روز قبل یه قرار معارفه بذاره بی ادبیات) خلاصه بعد کلی معطلی و خستگی سوار هواپیما شدیم تو هواپیما بودیم که یهو دعوا شد سر صندلی! خلاصه که چیز عجیب و غریبی بود (بعدا فهمیدیم ای داد بیداد همسفر ماست یکی از طرفین دعوا) بعد دعوا من بخاطر اثر قرص دیمن هیدرینات غش کردم یهو تا اینکه مهمان دار خیلی آروم دستش رو گذاشت رو دستم نوازش کرد بنده خدا قصد داشت آروم بیدارم کنه ولی من چسبیدم به سقف شام خوردم خوابیدم باز سر صبحانه همین جریان تکرار شد و بالاخره بعد شش ساعت پرواز رسیدیم پکن و بعد از کلی خنده (آخه لامصب این چینی ها یا مطلقا انگلیسی بلد نبودن یا انقد لهجه شون عجیب بود که ما با حدس و گمان میفهمیدیم چی میگن) رسیدیم سالن انتظار فرودگاه و آقای بهشتی و جیمز عزیزم لیدرهای ایرانی و چینی شهر پکن مون رو دیدیم هر چی از خوبی و مهربونی این دو نفر بگم کم گفتم و چقدر غصه خوردم که لیدر هانگژو و شانگهای مون کس دیگه ای بود اونم چه آدمی! نکته جذاب لیدرهای ایرانی مون چه آقای بهشتی چه آقای حاتمی لهجه ی جذاب اصفهانی شون بود منم که عاشق لهجه اصفهانی!
وقتی همه جمع شدیم همه باهم رفتیم سمت هتل (بهترین هتل بین سه تا هتل مون توی چین همین بود؛ THE KUNLUN BEIJING) بعد از یکم استراحت ساعت چهار رفتیم یک تئاتر اپراطور به اسم ماسک های طلایی (GOLDEN MASK DYNASTY) محشر بود رو اسمش بزنین عکساش هست تو لینک ببینید داستانش رو نمیگم اگه تونستید از یوتیوب فیلمش رو ببینید اگه نشد بگین سر فرصت براتون دانلود کنم لینک بدم بعد نمایش رفتیم خیابون ونگ فوجینگ خود خیابون ونگ فوجینگ پر بود از فروشگاه و چیزی که بسیار جلب توجه میکرد قیمت های زیاد اجناس بودن توی خیابون ونگ فوجینگ یه خیابون فرعی بود که توش سوسک و عقرب و هر جانور عجیب و غریب دیگه ای رو سیخ کرده بودن و میپختن اتفاقا برخلاف ظاهر بعضا ترسناک شون خوشمزه بودن بعدم چون من خوردم یکی از هم گروهی ها که آقا بود گفت زشته دختر نترسه بخوره و من نخورم و خرید و بنده خدا مونده بود چطوری بخوره! دیگه یادش دادم و خورد و دید اوووه نه جدی جدی خوشمزه است خلاصه آروم آروم برگشتیم به محل قرار و برای لیدرم تعریف کردیم و با تعجب گفت واقعا تو با اینکه دختری خوردی؟ من هنوز جرئت نکردم! بعدشم برگشتیم هتل و فرداش رفتیم گردش و تفریح و دیدن پکن جان زیبا و جذاب و قدیمی قرارهامون تو پکن این جوری بود که هشت صبح جمع شیم توی لابی هتل و بعد بریم گشت و گذار. 
اولین صبح بعد خوردن یه صبحانه ی جذاب با گروه راهی اولین جای دیدنی پکن شدیم و رفتیم به میدان تیان آن من که از شانس ما بخاطر یه جلسه ای بسته بودن و نشد داخل خود میدان بریم و از دور دیدیم و لیدر توضیح داد که چه اتفاقاتی افتاده اونجا مثل تحصن یکسری از مردم و بی توجهی شون به هشدار پلیس و در نهایت قتل عام شون توسط پلیس! و اینکه این میدان از 4 طرف به 4 ساختمان مهم این کشور ختم میشه اگه وسط میدان به سمت شهر ممنوعه (لعنت الله علیه؛ از بس که پیاده روی داشت) بایستیم موزه ملی سمت راست، مجلس سمت چپ و پیکر مومیایی شده مائو (رهبر حزب کمونیست چین؛ عکسش روی اسکناس هاشونم هست اگه میخواهید بفهمید اسکناس تون اصل یا تقلبیه حتما یقه و گوشه های موی جناب مائو رو لمس کنید باید دون دون و زبر باشه و گرنه تقلبیه زیادم پیش میاد اسکناس تقلبی بدن باید حواس تون باشه! خصوصا در مورد صد یوانی زیاد پیش میاد بخصوصو توی تاکسی و فیک مارکت ها) در پشت سر و ورودی شهر ممنوعه رو به روی شما قرار میگیره 
بعد از میدان تیان آن من پیاده رفتیم به سمت شهر ممنوعه از این جهت بهش میگن شهر ممنوعه که به جز پادشاه و خانواده اش و یکسری از درباریان کسی اجازه ورود نداشته این شهر از هشت تا کاخ تشکیل شده بود که جمع اتاق های این کاخ ها دقیقا 9999.5 بود که اون نیم یک پاگرد بود با دو تا پله! دلیل این تعداد اتاق هم اینجوری به ما گفته شد که چون خانه خدا ده هزار اتاق داره و پادشاه پسر خداست و تعداد اتاق های محل زندگیش نباید بیشتر از خانه خدا بشه یک نیم تا کمتر اتاق ساخته بودن! آخرین کاخ که در اصل محل زندگی شاه بود تنها قسمتی بود که میشد درخت دید سایر قسمت ها هیچ درخت و گیاهی وجود نداشت چون معتقد بودن نباید هیچ موجود زنده ای بلندتر از سقف خونه پادشاه باشه!
من خودم از وسطای شهر ممنوعه داشتم از خستگی میمردم واقعا برای همین به لیدر جان گفتیم و ایشون جیمز عزیزم رو با من و عمه راهی کرد تا میان بر بزنیم تا اینجا هنوز توی گروه دوستی پیدا نکرده بودم و خیلی هم جو گروه برام سنگین بود و خوشحال و خندان با جیمز بامزه و عزیزم و عمه جان راه افتادیم و جیمز برامون تعریف میکرد که اینجا کجاست و اگه از راه اصلی میرفتیم چی میدیدیم و اینا هفت تا کاخ اولی تقریبا کپی پیست بودن و کاخ آخری فرق داشت که اونو رفتیم دیدیم و جالبه کلا کاخ هاشون بر خلاف کاخ های ما لخت بودن بدون هیچ گونه وسایل اضافی حتی غیر اضافی غالبا یک تخت بود با چندتا کوسن مانند! و دیگر هیچ!!! بعد از دیدن شهر ممنوعه رفتیم اولین ناهارمون رو در چین بخوریم و اولین ناهار رفتیم کی اف سی واسه اولین بار چسبید ولی روزهای آخر دیگه اسم کی اف سی و مک دو نالد و برگر کینگ می اومد جمیعا جیغ میکشیدیم الان کسی جلوی من اسم فست فود بیاره جیغ میزنم بخدااا! خصوصا مرغ سوخاری و برگر 
بعد از ناهار رفتیم معبد بهشت که یک معبد کشاورزی بود و مراسم های خاصی رو برای شکرگزاری محصول پادشاه توی این معبد انجام میداد برخلاف شهر ممنوعه این معبد پر از درخت و گل و گیاه بود و بسیار زیبا اینجا من بخاطر پیاده روی باغ ممنوعه خسته شدم و موقع برگشت اجازه گرفتم جلو جلو برم لیدر گفت گم میشی ها گفتم نه بعد من از راهی که رفته بودیم برگشتم و یه جا نشستم به خیال اینکه میان می بینم شون و نگو از یه راه دیگه رفتن بعد یه ربع زنگ زدم به لیدر که کجایین؟ گفت ما تو اتوبوسیم تو کجایی؟ منم گفتم هیچی وسط راه نشستم فکر کردم از همین مسیر میاین دیگه داشتم بدو بدو میرفتم سمت اتوبوس که جیمز عزیزم اومد گفت نمیخواد بدویی مام تازه رسیدیم و بقیه راه رو قدم زنان رفتیم تا اتوبوس و برگشتیم به هتل و یکی از گرون ترین شام های زندگیم رو خوردم بنده ! چون خسته بودم عمه گفت زنگ بزنیم غذا رو بیارن تو اتاق چشم تون روز بد نبینه یه پیتزای هاوایی عجیب خیلی خیلی عجیب با یه ذره غذای هندی به پول ما شد حدود 250 تومن و با توجه به عالی و بی نقص نبودن غذاش به شدت کوفتم شد!
روز دوم باشه فردا توی یه پست جدا گانه که بهم نگید طولانی شد! :دی ولی اگه بدونین چقذه جذاب بود چقذه جذاب بود!