روزهای عجیبی رو می گذرونم و از همه عجیب تر از دیروز حوالی ظهر تا امروز ظهر ساعت یازده و نیم بود عجیب ها... دیدن یک نفر برای اولین بار خیلی یهویی منتهی شه به رفتن به سفر چند ساعته به قم البته نرفتیم زیارت چون اوشون نخواست و منم به دلایلی تصمیم گرفتم تا وقتی که یک اتفاقی در درون من نیفتاده پام رو به هیچ حرمی نذارم حتی حرم عشقم امام رضا جان... من از دور سلام دادم و یک چیزی خواستم که بهش رسیدم میام میگم چرا امروز نرفتیم حرم و چی خواستم این دقیقا ارتباط مستقیمی داره به اینکه از امام رضا جانم خواستم حتی اگه زمین و آسمون رو بهم دوختم هرگز تحت هیچ شرایطی اجازه نده که من برم مشهد الا مگر... که هنوز اون الا مگر نشده نشده نشده ولی شاید با کمک حضرت معصومه و همراه دیشبیم بشه بعد با ذوق و شوق خاص خودم بیام بگم همه چیز رو الان فقط میتونم بگم التماس دعــــــــــا
بعدم که رفتم دانشگاه سر کلاس تئوری استاد جنگ خواه کلی هم روحم شاد شد از حرفای بچه ها و البته کلی تو فکرم که چطوری میخوام کنفرانس بدم که بگه عالی بود و یکی هم دو تا سوال دادن باید بگردم جواباشون رو کامل پیدا کنم یاد بگیرم حتما باید تلاشم رو بکنم بهترین حالت ممکن خودم باشم سر کلاساش جدای از اینکه این ترم باید کلا همه درس هام رو نمره عالی بگیرم و معدل الف بشم خلاصه دعا بفرمایید هم برای مورد اول هم دومی 
بعدم دعا کنین بتونم درست ترین تصمیم رو در مورد مسئله ی خاصی که ذهنم رو مشغول کرده بگیرم چون اگه درست تصمیم بگیرم میتونم شاد باشم اگه نه که هیچی... و اینکه سعی میکنم از این به بعد رسمی باشم رسمی باشید لطفا...