آقــــــا دوشنبه ای که گذشت عجب دوشنبه ای بود پر از حادثه پر از حرص و جوش و خنده و شادی و پر از سردرد و آرامش محض! پر از تضادهای شدید! اولش که صبح ساعت هشت طبق معمول بقیه دوشنبه ها بیدار شدم و آماده شدم برم دانشگاه اما با یه تفاوت بعد از مدت ها که رانندگی با ماشین معمولی رو گذاشته بودم کنار با یه پراید مدل هشتاد و دوی بینهایت داغان رفتم دانشگاه و خب خدا رو شکر سالم رسیدم! اما چون عمه جان نگران بود با اون تنهایی برم آزمایشگاه بلایی سرم بیاد باهام اومده بود کلیم با ایمان شد و همین با ایمان شدنش دلیل دیگه ای بود برای بردن ماشین! حالا چرا؟ چون من با ماشین اتوماتیک خیلی با فاصله بیشتری ترمز میکنم چون فقط ترمز میگیری و تمام ولی حالا واسه دنده ای پاتو بذار رو کلاژ ترمز بگیر در عین حال بزن دنده یک خب خیلی مرحله داره و برای من که باید فکر کنم روش طول میکشه... البته بازم بین ماشین مون با ماشین جلویی ده سانتی فاصله بودا شلوغش میکرد! خلاصه به سلامت رسیدم دانشگاه و خاموشم نکردم اما چشم تون روز بد نبینه جلوی در دانشگاه موقع دور دو فرمونه هی خاموش کردم اصلا یه وضع خنده داریااا خودم از خنده غش کردم حیف فرنوش نبود ببینه بخنده خلاصه که دیگه رفتم طلق و شیرازه خریدم برای گزارشکارمون و رفتم تو حیاط دانشگاه اولین نفر رو مخ ترین و منفورترین دختر دانشگاه رو دیدم البته اینم بگما من باهاش دوستم و مشکلی ندارم ولی رو مخ همه هست خود منم گاهی میخوام خفه اش کنم ولی در کل خیلی مهربونه و جزو کساییه که مشکل داشته باشی میتونی روش حساب کنی فقط یکسری اخلاق خاص خودشو داره که اذیت کننده است برای بقیه بعد داشتیم درمورد گزارشکار صحبت میکردیم که یهو یکی عین نخود آش پرید وسط و گفت وای گزارشکار جنگخواه دارین ما شنبه داشتیم و خورد فاقد اعتبار علمی و ببینم مال شما رو منم ترسان لرزان نشونش دادم و گفت وااای تایپ کردی اعدامی و فلان و بهمان و بعدم گفت شنبه همه ی کسایی که باهاش کلاس داشتن روی گزارشکارشون خط کشیده نوشته فاقد اعتبار علمی و کلییی تو دلمو خالی کرد و باعث شد سردرد ناشی از استرسم آنچنان عود کنه که وسط حیاط نشستم یهو خدا خفه اش کنه ان شا الله! خلاصه با استرس فراوان رفتم سرکلاس ریاضی و دیدم فرنوشم نمیاد و باز استرس گرفتم که چی شده چرا نیومده قرار بود زودترم بیاد که زنگ زدم بهش دیدم میگه میام تو ترافیکم و خیالم راحت شد دیگه زنگ ریاضی با خنده و خوشی گذشت و زودم تعطیل شدیم و بدو اسنپ گرفتیم بریم سمت آزمایشگاه و با وجود تمام حنجره پاره کردن های جنگخواه که کالباس ایرانی نخورید اون بوی سیری که ازش میاد سیر نیست یک ماده سرب دار هستش و سربش باعث بوی سیر شده نه خود سیر و با تمام جوک هایی که میگن کالباس گوشت گربه است ما گربه های سرب زده خوردیم و داشتیم از رو موبایل فرنوش گزارشکارمون رو دوره میکردیم و منم کیوی میخوردم که یهو یه صدای بدی اومد و من فقط دیدم ماشین مون دقیقا پرت شد دقت کنید پرت شد خورد به ماشین جلویی و راننده صورتش خورد به فرمون موبایل فرنوشم خورد به چونه اش منم از ناحیه کتف و کمر یه حسی بهم دست داد شبیه به همین که بروسلی شاگرد گرفته و شاگردش داره روی من تمرین ضربه مرگی چیزی میکنه چرا اینجوری شد؟ و چرا دقیقا من بیش از همه داغون شدم؟ چون یک نیسان آبی دقیقا از سمتی که من نشسته بودم از پشت کوبید به ماشین اسنپیه خیلی هم بد زد انقد که پراید صندوق دار شد هاچبک و عین خرگوش یه پرش کرد زد به ماشین جلوییش و از پشت و جلو به فنا رفت بدبخت بعد جای اینکه نگران خودش باشه که سرش ضربه خورده ماشین تبدیل به آهن پاره شده نگران ما بود دیگه با کلی عذرخواهی ما رو پیاده کرد بعد من در تمام این مدت فارغ از دنیا داشتم همچنان کیوی میخوردم و همونجوری کیوی به دستم پیاده شدم و در حال خوردن کیوی یه ماشین گرفتم برای ادامه مسیر انگار نه انگار که چیزی شده فقط نگران بودم دیر برسیم آزمایشگاه ولی به موقع رسیدیم شکر خدا و بعدش یکم با بچه ها صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم و صادق اومد و کلی نق زد شماها به جنگخواه رو میدین یه هفته است هر وقت میام اینستاگرام استوری ها همگی فقط و فقط گزارشکار جنگخواه من ببینمش بهش میگم ما درس دیگه ام داریم و از این قمپزهای الکی خلاصه استاد اومدن و گزارشکارهامون رو گرفتن و به صورت ضربدری تقسیم کردن بین بچه های یعنی اینجوری که گزارشکار ما رو دادن گروه صادق اینا برای صادق اینا رو دادن ما و بعد گفتن رفیق بازی کنید برای تصحیح نمره گروه خودتون رو صفر میدم این رو که گفت من دیگه نتونستم چشم پوشی کنم و نشستم دقیق خوندن گزارشکار صادق اینا و متاسفانه علی رغم اینکه اعضای گروه شون همه ماهن و باهاشون خصومت ندارم اصلا و حتی یه علاقه ای هم دارم بهشون چون خیلی باحالن خیلی بامزه ان و هم دانشگاهی های خوبین خلاصه با همه اینا خیلی جدی و بدون ارفاق تصحیح کردم و نتیجه اش شد فاقد اعتبار علمی که خب الان به خونم تشنه ان حقم دارن شاید نباید اینکار رو میکردم ولی ترسیدم زحمات گروه رو به باد بدم و خب گزارشکار فقط زحمت من نبود که چشم پوشی کنم و خلاصه اش اینکه سر زنگ ما هم جز گروه ما و یک گروه دیگه ای که شدیدا باهاش رقابت داریم همه روی گزارشکارشون نوشته شد فاقد اعتبار علمی و فقط ما نمره گرفتیم البته متاسفانه ما هجده شدیم اونا بیست [آیکون مو کندن و مویه کردن] وقتی اون گروه بیست شد قیافه ی فرنوش و ویدا دیدنی بود من با اینکه باهاشون رقابت داریم میدونستم نمره شون بهتر میشه آمادگیشو داشتم حالا از کجا میدونستم؟ چون رقیب رو میشناختم در جریان بودم چقدر قوی تر از ما هستن و میدونستم ما بخاطر اینکه یک آدم ول بیخود داریم نمره مون کم میشه چون فقط گزارشکار مهم نیست که استاد گفتن گزارشکارتون خوب بود ولی وقتی محدثه حتی نمیدونست آماستیگوت چیه من نمیتونم بیست بدم تازه یکمم کپی داشتین و خب راست میگفت بازم محدثه هر چی فرستاده بود کپی پیست بود و هر چقدرم من سعی کردم لحنش رو درست کنم باز یه وصله ناجوری بود نمیدونم چرا درست نمیشد ولی خب بازم بد نبود دیگه بعدش دیگه به فرنوش گفتم من نیاز دارم یکم بگردم بریم تجریش گفت بریم یه چیزی بخوریم؟ گفتم بریم و به جای تجریش رفتیم باغ فردوس و زنده موندن مون و دوم شدن مون رو جشن گرفتم خوبیشم این بود اون موقع نمیدونستیم تایمای بعدی چی میشه ولی تایمای بعدیم همه فاقد ارزش و اعتبار علمی شدن و ما بین بیست و هفت گروه دوم شدیم خیلی چسبید وقتی فهمیدیم
اینم یکی از یادگاری های جشن کوچولوی دو نفره من و فرنوشم 
بعدم که من وقتی رسیدم خونه داشتم میمردم نشد پست بذارم ولی امروز نوشتمش یادگاری بمونه از اولین روزی که گزارشکار ارائه دادیم