امروز بدون اینکه به کسی جز رفیق جان چیزی بگم رفته بودم جایی برای گرفتن یک جواب مهم جوابی که نشون میداد میتونم در آینده زندگی عادی داشته باشم یا نمیتونم و باید یکی از آرزوهای مهمم رو فراموش کنم و جواب این بود که نگران نباش خوبی هیچ چیز بدی اتفاق نیفتاده و جستی ملخک جان جستی چه جستنی!
بعد با ذوق زیاد ناشی از این جواب خوشحال رفتم برای خرید یک جعبه برای یکسری از وسایل خاص. رفتن به کتابفروشی سوره مهر برای من مساوی با از دست رفتن عقل و هوش بوده و هست! خلاصه به نیت یه جعبه ی خالی رفتم داخل، به همراه یه جعبه ی گل دار، یک پاکت جیگولی نامه، یک سالنامه ی نود و هفت و کتاب های خاطرات سفیر، تاریخچه و تفکرات انجمن حجتیه، دین زاو و طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن خارج شدم.
البته از این چهارتا کتاب یکیش رو قبلا خونده بودم ولی به صورت پی دی اف و خریدم که داشته باشمش فقط، کی میدونه کدوم شون رو به صورت پی دی اف خوندم؟ کی یادشه؟
بعد اینا رو بدون فکر خریدم و راه افتادم سمت خونه بعد تو تاکسی یهو یادم افتاد اوخ اوخ برسم خونه یقینا عمه جان منو میکشه که چرا اینا رو خریدی این چرت و پرتا چیه و میخواد اعصابم رو خرد کنه برای همینم سریع چپوندمشون توی کوله ام و فقط جعبه و پاکت نامه و سالنامه جانم رو گذاشتم توی نایلون و نمیدونین چقدر استرس داشت رد شدن و رفتن تو اتاق و سریع گذاشتن شون در جایی خارج از دید عمه ی دموکراتم! که معتقده هر کس باید هر عقیده ای بگه و ابراز کنه بشرطی که موافق من باشه!