دیشب که دیدم برف میاد و مدارس رو تعطیل کردن فکر نمیکردم برفش تا صبح و حتی ظهر و بعد از ظهر ادامه پیدا کنه و کلی برف بشینه رو زمین و تهران جان رو دوست داشتنی کنه خوب ترین قسمت ماجرا اینجاست که با هیچ کسی که قبلا بوده و الان نباشه با تهران برفی خاطره ندارم جز بابابزرگم و مامان بزرگم و خب برای بابابزرگم و مامان بزرگم دو تا جایگزین عالی هست پدر و عمه ام؛ عمه ام عین گادفادر جانم میمونه تو خیلی مسائل حتی سبک مهرورزیش که اینجوریه که دوستت داره ولی درست با زبون خوش نمیتونه بگه با رفتار نشون میده و توقع داره تو هم بهش توجه کنی و نکنی دلخور میشه عین گادفادر جانم که قهر میکرد و باعث میشد دوستم با خنده بگه بابابزرگت بیشتر شبیه داداش بزرگترت یا حتی دوست پسرت میمونه! و پدرم عین مادربزرگم اصلا از شباهت پدرم و مادربزرگم میگن شهریوری ها ابراز محبت کلامی بلد نیستن ولی دروغ محضه پدر و مادربزرگم اثبات کردن که بله خوبم بلدن هر چند که اندازه گادفادرم هیچ کس بلد نیست گادفادر جان در دوران عاشقیت و قبل نامزدی و ازدواج یکسری نامه ی خیلی عاشقانه داره که هر دختری با هر طرز تفکری با خوندنش یقین دارم گول میخوره حالا مادربزرگ من که هیچی...
خب اینا رو گفتم که بگم یک روز برفی عالی بدون دل گرفتگی بخاطر نبود عزیزی داشتم صبح اول ساعت شش بیدار شدم و با دیدن برف بدو رفتم بالکن و سرفه کنان برگشتم تو و لباس گرم پوشیدم نمیرم و رفتم حیاط و تو همین اطراف گشت و گذار و ساعت هشت و نیم برگشتم خونه و رفتم خوابیدم گرم شم که عمه خوابالو اومد تو اتاقم گلدون اتاقم رو آب بده گفت برف اومده گفتم صبح بیدار شدم دیدم بهش نگفتم بیرونم رفتم که نکشتم شش صبح تنها رفتی بیرون دختر؟ یکم که گرم شدم رفتم صبحانه خوردیم و دیدم عمه هی میگه بیا بریم پشت بوم دیگه تصویب شد بریم باغ موزه ی نزدیک خونه مون که یک کافه ی خیلی عالی هم داره حاصلش شد یک ساعت انتظار تو سرما، چندتا عکس، برف بازی به این شکل که عمه هی گوله برفی درست میکرد بزنه به من و من طبق یه عادتی از بچگی میگرفتم شون گوله ها رو پرت میکردم سمت خودش! اولین گوله برفم در نهایت دقت و تعجب پرت کرد داخل جیب پالتوم البته غیر عمدی بود کاملا؛ بعدش یه لیوان چای نبات و بیسکوئیت خونگی برای من و یک هات چاکلت دارچینی برای عمه و یک کیک شکلاتی برای هر دو موقعی که چای رو میخواستم بخورم گل کنار لیوانش رو ندیدم و بعد تموم شدن چای دیدمش و برداشتمش برای یادگاری امروز


در نهایت از پیرمرد دوست داشتنی ای که امروز تولدشه ممنونم که انقدر خوش قدمه و روز تولدش انقدر برای من خوب بود... هر چند که به قول یکسری از دوستان این روز خوب ما روز بدی بوده برای خیلی ها و امیدوارم خدا خودش کمک شون کنه من که متاسفانه کاری از دستم براشون برنمیاد...